مجله گیزمیز

بحث آزاد/خواستگاری ,خاطره,تجربه!

ادمین/27
۲۰ خرداد ۱۳۹۵
۱۲۲ نظر
  • .


     

    سلام به بروبچ گل گیزمیزی

    …توی این پست لطفا از خاطره ها ,تجربه ها و کلا اعتقاداتتون  در مراسم خواستگاری بگید

    میتونید موارد طنز,تلخ یا هر نوع نصیحتی هم دارید اعلام کنید.

    با تچکر

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 9
    انتشار یافته : 122
    1. من و شوهرم چون قبلا توافقامونو کرده بودیم تو مراسم خواستگاری استرس خاصی نداشتم ولی کلا هر چی خانواده عروس میخوان سخت گیری کنن و بقول معروف امتیاز بیشتری بگیرن واسه دخترشون معمولا خانواده داماد دنبال فاکتور گرفتن از یه سری مراسم و خرجا هستند و این مبارزات ادامه داره تا آخرش به یه برجامی برسن

      Thumb up 47 Thumb down 5

    2. تا حالا پیش نیومده,

      Thumb up 26 Thumb down 5

    3. من به قسمت خیلی اعتقاد پیدا کردم تا الانم خواستگار زیاد داشتم ولی هیچوقت به سرانجام نمیرسه نمیدونم
      قراره من مجرد بمونم یا اینکه زندگی برام خوابای رنگارنگ دیده
      در ضمن الان ۷ساله هر سال بهار خواستگار دارم البته این ی داستان داره
      قرار بود با کسی ازدواج کنم بهار ۷سال پیش نشد از اون موقع داستان اینجوری شده کلا تقدیر بازیاش خیلی قشنگه

      Thumb up 27 Thumb down 9

      • در مورد قسمت گفتی این موضوع پیچیدس و به فضا و قدر ربط پیدا میکنه در باره قضا قدر به صورت صوتی کاملا توضیح دارم که شرح داده چیه اما متاسفانه فارسی نیست دلم میخواد ترجمه کنم به فارسی به دوستان بدم اما که از قسمت منظور شما اینه که خدا برای هر کسی سرنوشتی آفریده اینطوری نیست خداوند قوانین کائنات رو آفریده که برای ما جبر هست و در اون جبر یه خط اختیار رو برای ما قرار داده که بر اساس تصمیم خود ما سرنوشتمون سرانجام میخوره و اما سرنوشت خوب و سرنوشت بد رو خدا میدونه ولی چیزی که برام مشخصه اینه که اگر به خودت دروغ نگی و در راه زندگیت در مسیر آگاهی و حقیقت حرکت کنی حتی اگر مسیر زندگی مخالف و به ضرر تو باشد در مسیر حق حرکت کنی سرنوشت خوب بر اساس قوانین کائنات برایمان رقم خواهد خورد

        Thumb up 11 Thumb down 1

    4. ببینید ، ساعت نماز صبح ۴ که سحری تقریبا ساعت ۳ تا ۳:۳۰
      ساعت افطاری ۸:۴۰ غروب
      یعنی دقیقا ۱۷ ساعت تمام ، تا کمی بخوریم واستراحت کنیم ، و کمی حرف بزنیم ، سپس لپ تاپ روشن کنیم ، نگاه کنم :
      موضوع آزاد : خاطره خواستگاری !!!!!!

      شرمنده ، تجربه خواستگاری نداشتم ، ولی تا موضوعات بعدی چندتا پیشنهاد میدم :
      ۱- تربیت کودکان در سن ۳-۴ سالگی ، ۵-۷ سالگی ، ۸ – ۱۰ سالگی
      ۲- یک مسابقه بذارید ، و جایزه اش بعد از دو روز به یکی از کاربران تعلق میگیره
      ۳- معمای ریاضی
      ۴- خاطره ها خوردن و روزه گرفتن در ماه رمضان یا غیر از ماه رمضان
      ۵- خاطره ها مسافرتی با هواپیما ، قطار ، اتوبوس ، تاکسی ،
      ۶- به نظرم موضوعات زیادی هست که کسی میتونه از آنها یاد بگیره .

      Thumb up 13 Thumb down 17

      • دستتون درد نکنه شما بفرمایید ما اجرا میکنیم …موضوعاتتون خوب بود از فردا هر شب یکی رو میذارم فقط اینکه مورد ۲ رو یکی باید قبول کنه برای جایزش!!!

        بازم ممنون بابت پیشنهاد خوبتون

        Thumb up 7 Thumb down 14

      • با عادل موافقم… مثلا تو همین پست خیلیا نمیوتونن شرکت بکنن چون همه که متاهل نیستن یا خواستگاری نرفتن ویا سنشون هنوز به سن متاهلی نمیخوره… البته بااین وضعیتی که من میبینم دیگه کم کم باید فاتحه مراسم خواستگاری رو خوند…

        Thumb up 13 Thumb down 5

    5. والا من خاطره ی خاصی ندارم فقط یادمه وقتی منو همسرم رفتیم تو اتاق تا حرفامونو بزنیم چون مسلما در اتاق باید باز میبود جلوی در اتاق یه آینه بود که کاملا انعکاس تصویر مارو میرسوند به افرادی که داخل پذیرایی نشسته بودن یعنی من زیر نگاه بابام و داییم آب شدم تا دوکلمه حرف زدم حتی پاشدم از توکمدم قران برداشتم آخرشب مدام ازم میپرسیدن برا چی پاشدی؟چی برداشتی از کمد؟برا چی میخواستی؟یعنی قشنگ زیر ذره بین بودم

      Thumb up 31 Thumb down 6

      • زهرا 22 تهران

        خوب یه جامیشستی تو دید نباشی.ولی خوب ادم این جور موقع ها هل میشه منم یه بار خواستگارمو نشوندم تو افتاب بد بخت از اول تا اخر چشاش مث ژاپنیا بازو بسته میشد

        Thumb up 28 Thumb down 2

    6. یه موردی رو میخوام شاید به درد دخترای کم تجربه بخوره،هیچموقع و تحت هیچ شرایطی خواستگارهاتون رو براساس موقعیت اجتماعی دسته بندی نکنید،اینجوری باعث میشه عیب اونی که شرایط خوبی داره تو نظرتون کم رنگ بنظربرسه و بالعکس،من چن تا خواستگار خیلی خوب و باکلاس با شرایط عالی البته در ظاهر داشتم،که الان میبینم کار خدا بودش که همشون یه جوری دستشون رو شد،یه موردشو واسه ثنا جانم تعریف کردم،همونو براتون میگم.
      من یه خواستگاری داشتم که از اول نوجوونیش خونوادش فرستاده بودنش اروپا،این اقا بعدسالها برگشته بود ایران،بعد۵سال از برگشتنش از من خواستگاری کرد،شرایطش چیزی در حد رویاهای اکثرا دخترا بود،ازلحاظ مالی میلیاردر،از لحاظ تحصیلی دکترای یکی از رشته های تاپ مهندسی،از لحاظ کاری یه شرکت خیلی بزرگ مهندسی داشت،از لحاظ خانوادگی یه خونواده فوق العاده خوشنام داشت و مهمتر از همه اینا قدرت بیانی بینظیری داشت،محال بود جایی باشه و همه محو حرفای این مرد نشن،بخدا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید!!!!
      خلاصه با این تفاسیر اینجانب کم مونده بود از حول حلیم بیفتم تو دیگ و بله رو بگم،که خدا بزرگترین لطفشو درحقم کرد و یه جوری دست این به ظاهرجنتلمن رو شد که تازه فهمیدم چرا اصن اومده سراغ دختری مث من!!!اگه بخوام خلاصه بگم ارتباط جنسی بدون مرز،دوستی با زنای شوهردار،همجنسگرایی فقط ویترین کوچیکی از افتخارات این به ظاهر مرد بود.
      البته من دو مورد دیگه خواستگار این مدلی داشتم که اونا هم داستانشون فرق میکنه،اگه حوصله کنم میام اونارم میگم.

      توصیه ای که من همیشه به خواهرزادم که۲۱سالشه دارم اینه که تو قراره با یه مرد زندگی کنی،پول و موقعیت اجتماعی مرد خیلی مهمه اما همه چیز نیس،یه ادمی که پول نداره ممکنه با کارکردن وضعش به نسبت قبلش بهترشه اما مردی که ذاتش خرابه درست نمیشه که نمیشه!!

      Thumb up 88 Thumb down 7

      • زیاد حرفهای مبینیم در این سایت که مرد یا زن اگه ذاتش خرابه ، درست نمیشه !!
        یعنی واقعا درست نمیشه !!!
        به روایت پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم خیلی اعتقاد دارم :
        ابن آدم خطاء و خیر الخطائین التوابون
        فرزند بنی آدم خطا کارند، و وبهترین خطا کاران توبه کنندگانند .
        قرار نیست همه آدمهایی که بد هستن تا آخر عمرشون بد باشن
        و قرار نیست همه آدمهایی که خوب هستن تا آخر عمرشون خوب باشن.
        مسأله معصوم بودن یک نفر از خطا بحث جداست :
        ولی هر آدمی در عمرش گناه میکنه و اشتباه میکنه و سرنوشت هر کسی بستگی به اعتقادات طرف مقابل داره .
        همیشه میگم : یک فرصت باید به طرف مقابل بدید ، اگه واقعا توبه کرد وانسان خوب شد ، که چرا با آن همزندگی نمیشد !!! یا دوباره دوست بشه .!!!
        گاهی اوقات : رفتار دوستان قدیمی یا همکلاسی یا رفتار اهالی یک محله ، رفتار یک آدم خراب میکنه ، ولی معناش نیست ، درست نمیشه .
        گاهی اوقات : مسخره برخی اطراف از یک نفر باعث که به یک گناه انجام میشه ، شاید فقره سرقت یا قتل یا تجاوز ، یا حتی خلافکار به چه شکلی بوده ، اما معناش نیست کل زندگیش نابود میشه . و ذاتش خرابه ، و براساس آن قضاوت کنیم !!
        دارم میگم : به یک آدم باید فرصت داد و نزدیکش باید دوستان درست حسابی باشند که بتونه برآنها اعتماد کرد و مشورت کرد و نصیحت کرد ، و در همین فرصت زمانی ، با چندین روش میشه طرف مقابل امتحان کرد اگه واقعا توبه کرد و آدمی درستی باشه یا نخیر .
        آدمی خوب و عاقل میتونه کسی دیگه یا مقابل نصیحت کنه ، مشورت خوب بش بده ، کل زندگیش عوض کنه به روش بهتر ، چه دختر یا پسر ، چه آقا یا خانم بوده،

        یک بار ، داشتم از قطار میآمدم از سفر در آن واکن ( زن با دخترش ) بود که این دختره سر شام برام اینجوری تعریف کرد ، و طرف مقابلش دکتری داشت و در چندتا کشور خارجی زندگی میکرد ، ولی آن دختره ردش کرد ، نمیدونم دلیلش چیه ، اما حتما یک دلیلی داره .
        ازم پرسید : چرا ازدواج نکردی ؟ گفتم : در برنامه ام هست ازدواج کنم ، اما وقتشو نشد .

        چند سال قبل ؛ بنده عضو کمیته اصلاح ذات البین بودم ، وقرار بود یک روزی باید مسئله چند نفر حل کنیم ، باید بریم زندان ، بعد از بررسی مراحل قانونی و مجوز گرفتیم وارد یک زندان شهر شدیم ، نمیخوام قسم بخورم در این ماه عزیز ، ولی کلا میگم :
        آدمهایی دیدم در زندان ، آدمهای واقعی و درست حسابی بودند ، ولی عرض کردم ، به خاطر یک اشتباه وارد زندان شدند ، به خاطر طمع بوده یا وسوسه یک دوست قدیمی بوده که بالاخره ایشان هم در زندان افتاد .
        خلاصه حرفم :
        ذات هر آدم خیر است (ملاک دین و مذهب نیست ) ، ولی (گاهی اوقات) وسوسه یا طمع یا اتفاقات روزمره یا مشورتی اشتباهی بوده کل زندگی یک آدم نابود میشه ، اما این نابودی ، یا دائمی منجر به اعدام بوده ، یا مؤقت یعنی چند بار شلاق یا چند سال محکوم به زندان بشه .
        اما احتمال توبه بودن و درست بودن آن کسی بعد از مرخصی یا اتمام مدت زندانیش زیاده ،
        همچنین نباید اشتباه کسی به دختر یا خواهر یا فامیل کسی تعلق بشه .

        Thumb up 21 Thumb down 6

        • آیلین.28.کرمان

          سلام آقا عادل… ممنون بابت این کامنت پر محتوا و انرژی مثبت و صدالبته واقعی و با دیدی مثبت …
          تو یکی از پستا گفتم (از زمان درجش گذشته بود، الان اینجا کپیش میکنم)
          “من یکی خیلی وقته حداقل تو روزگار الان به این نتیجه رسیدم که عبارت “ذات بد نیکو نگردد زان که بنیادش بد است” خیلی وقتا کاربرد کلامی داره و در عمل درست نیست! هیچکس نمیتونه قاطع از عکس العمل خوب و آروم خودش تو لحظه خشم حرف بزنه … حداقل من نمیتونم قول بدم ولی میشه سعی کرد که بتونم منطقی و آروم باشم…
          حق یه خانواده محترم نیست که مثلا با یه اشتباهه فرزندش تاوان سنگین پس بده … باید منصف بود و منطقی (هم در حق خانوادش هم در حق خود طرف) …
          ان شاله روح هممون آروم باشه … این روزای خوب خیلی التماس دعا… ان شاله همه به آرزوهاتون برسین… 🙂 ”

          خلاصه اینکه بدون تعارف همه ما میتونیم تو هر موقعیت خطرناکی قرار بگیریم… مهم قدرتمونه… مهم اینه ضعیف نباشیم… اگه اگه ضعیف شدیم علاوه بر اینکه وجدانن و عقلایی متنبه شدیم، هی قرار نباشه خودمون رو سرزنش کنیم و حواسمون باشه نگاه خدا بوده و هست هست هست…
          همه خوبن همه خوبن همه خوبن مگر اینکه خلافش ثابت شه (اثباتشم نه با بی انصافی منه نوعی یا با دو دو تا چهارتای خودم بلکه با وجدان)… البته مخالف اینم نیستم که آدم نباید به هر کسی اعتماد کنه و باید هوای کلاه خودشو داشته باشه و خودش رو دوست داشته باشه… حرفم اینه نباید با بدبینی فرصت داشتن ذهنی آروم و وجدانی راحت رو حداقل از خودمون دریغ کنیم…

          پ.ن: من کاملا متوجه نیت خیر آیسان عزیزم در مورد کامنتی که گذاشتن هستم و میدونم منظورشون اول و آخر همون نگاه خدا هستش (که خدا حواسش هست)… با کامنت شما (آقا عادل) فرصت رو غنیمت شمردم که حرفمو بگم… از هر دوی شما دوستان بزرگوار ممنونم… موفق باشن …

          Thumb up 7 Thumb down 3

          • سلام آیلین خانم ،
            ممنون از کامنت شما ، خیلی مفید و فوق العاده است.
            از دعای شما سپاسگذارم .
            ان شالله شما ، خانم آیسان ، ادمین خانم و همه کاربران در این ماه مبارک به آرزوهاتون برسین .

            Thumb up 9 Thumb down 2

    7. زهرا 27 اصفهان

      صدبار نوشتم و پاک کردم
      عاشق شدم عاشق کسی که میدونستم مهربونه همه میگفتن خوشکل نیس ولی من میدونستم خوبه خانوادش مخالف بودن ولی الان دوسم دارن … عاشقم شد عاشقش شدم چون کوچیکه بود صبر کردیم اول بزرگه زن بگیره همینطورم شد دوتا جوونم به هم رسوندیم 🙂 خدایا شکرت

      Thumb up 41 Thumb down 3

    8. اول بگم کیفیت مهم تر از کمیته.دوتا خواستگار درست حسابی داشته باشی بهتر از صدتا خواسگار درپیته. منم چون اعتقاد خودمو خونوادم بر ازدواج سنتی بوده این شد که با طیف وسیعی از خواستگاران مواجه بودیم. دقیقا از اول مهرماه سال ۸۵ که رسمی شدم سر وکله شون پیدا شد. تا قبل از اون محض رضای خدا یک نفرم خواهان نداشتم.
      دیگه شماره ام دست اره و اوره و شمسی کوره می چرخید و وقت و بی وقت درخواست میشد.
      خیلیاش ناراحت کننده و تاسف آور بودن بعضیاشم کلی خنده دار…
      ولی چیزی که برام ثابت شده اس خواسگارها به تناسب خانواده و موقعیتش پا پیش میذارند. منم که تو یه طبقه کارگری بزرگ شدم پذیرفتم که بیشتر با قشر متوسط رو به پایین مواجه میشم.پس باکی نبود.چند نمونه شو خلاصه کنم:

      آقای مبایلیان: اون موقع که کمتر کسی مبایل داشت آقای مبایلیان خواستگارم بودن و تموم مدت جلسه رو به گوشی خیره بودن همین که صداش بلند شد پرید تو هوا با شوق گفت ببین! ببین به این میگن اس ام اس یعنی پیام کوتاه 😐

      خواستگار دزد: دو تا خانوم میانسال بودن یدفه ای یکیشون خودشو به غشی زد بعد گفتن پول همراه مون نیس ببریمش دکتر،بابای ما هم فوری چک پنجاهی داد رفتن به دکتر همانا…خیط شدن ما نیز همانا

      خواسِّگاران گلاب به رو: این دسته جهت قضای حاجت به منزل میان و کار دیگه ای با شما ندارن.

      خواسّگاران آلزایمری: این دسته فراموشکارند و لیست رو خط نمی زنند پس امکان تکرار پیش میاد.
      خواِسّگار بی چشم و رو: اینا شما رو می بینند ولی خواهرتونو می خوان.
      خواسّگار هیز: اینا زل میزنند به خودتون به عکس تون بعدم شماره شونو میذارن و میرن.

      خواسّگار نمکدون شکن: چندسال پیش یه خانوم اومده بود واسه پسرش خواسگاری.طرفای ۵عصر اینا.بعد همینطور نشست و حرف زد و چایی خورد تا شب.مادرم بهش تعارف زد شام هم بمونه.خانوم قبول کرد و گفت توزحمت نندازین خودتونو! عاغا چنان جاخوش کرده بود ترسیدیم شبم بمونه! دیگه به بهانه دورهمی فامیل بردیمش پارک از اونجا هم رسوندیمش در خونشون.دیگه هم ندیدمش! ماجرا زیاده ولی آخرش کلاغه به خونش نرسید…

      پی نوشت: دلم میخواد بدونم وضعیتم تو لیست چطوره! آخراشم؟ اواسطشم؟ اصن نکنه رفته باشم بلک لیست؟

      Thumb up 43 Thumb down 3

      • چ عجیب!!!موارد عجیب زیاد شنیده بودم ولی اینا رو اصلا!

        من یه بار خواستگاری داشتم که لر بودن وقتی که رفتن ما دیدیم زیر مبل یه چیزی قلنبه شده نگاه کردیم دیدیم ۳۰ تومن پوله زنگ زدیم گفتیم پولتون جا مونده خانومه خندید گفت روله رسمه…بعدا فهمیدیم اینا رسم دارن میرن خواستگاری پول میذارن که خانواده دختر به زحمت نیفتاده باشن بابت خرج میوه و شیرینی خدایی خیلی حال کردم با رسمشون!البته با نهایت ادب پولو برگردوندیم…یه مورد عجیبم بود که آقاهه ازم پرسید ببخشید حقوق شما چه قدره؟منم کلی طفره رفتم در نهایت که خیلی اصرار کرد گفتم برا چی میپرسید گفت میخوام بدونم پولامون میرسه واسه وام مسکن!!!توجه نمودید؟پولامون خخخخخ بعدم که گفتم من اصن نمیخوام بعد از ازدواج کار کنم تقریبا میخواست منو بخوره!!گفت به من گفتن شما شاغلین!گفتم ببخشید من از طرف خودم و پدر و مادرم معذرت میخوام!

        یه مورد عجیب دیگه اینکه یه بنده خدایی بود خیلی مذهبی و خشک بود شروع که کرد به صحبت همش سوالات دینی میپرسید منم دیگه آخرش گفتم من نفهمیدم اینجا خواستگاریه یا شب اول قبر!!فکر کن از من میپرسه اصول دین چیا هستن ؟به نظرتون کدوم فرقه سنی به تشیع نزدیکتره و …

        یه موردی هم بود آقا ی محترم با پرسشنامه اومده بود!وقتی خواستیم صحبت کنیم گفت من سوالاتمو نوشتم …ممنون میشم جواب بدید!فک کنم فیلم زیاد میدید…یه مورد عجیب هم یه آقایی بود اومد مهد گفت برا ثبت نام بچم اومدم کلی شرایط پرسید بعد ثبت نامم کرد پولم داد خخخخخ بعدا فهمیدم خواستگار بوده منم نامردی نکردم گفتم طبق شرایط شهریه مسترد نمیشه…هه

        یه موردم بود اومدن برای خواستگاری و به دلایلی نشد!بعد از دو روز دوباره اومدن برای پسر کوچیکترشون!خیلی به نظرم کار بدی بود جالبه که خانومه میگفت دخترمونم همین طوری ازدواج کرده یعنی با برادر خواستگارش و به نظرش هیچ مشکلی نبود!

        موردی هم داشتم که یه آقایی بودن وضع مالی و تحصیلات و همه چیز خوب فقط به شدت بی بند و بار و جالب اینه که اصرار بر داشتن پوشش چادر داشت و اینکه اختلاط با نامحرم نداشته باشم…ولی خودش خیلی راحت از ارتباطش با دخترای دیگه صحبت میکرد!

        یه نکته خیلی عجیب اینه که موقع خواستگاری آدم میفهمه چه قدر آدم نرمال معمولی کم پیدا میشه!درواقع اصن پیدا نمیشه!اکثرا موقع صحبت کردن یا خیلی شورن یا زیادی بی نمک آدم بالانس معقول خیلی خیلی نادره!آدمی که در هر چیزی حد وسط باشه نه خیلی درگیر مذهب نه خیلی بی بند و بار ! مخصوصا آدم منطقی که خیلی کمه یعنی کسی که بشه باهاش بحث کرد و به نتیجه رسید نه اینکه فقط حرف زد!

        در کل یه توصیه به خانوما:همه جور قشری ممکنه بیان برای ازدواج فقط یه نکته ای رو هیچ وقت فراموش نکنید وقتی شخصیت طرف پائینه به خودتون نگیرید و از خانواده خجالت نکشید!شاید این در ظاهر خیلی پیش پا افتاده باشه ولی یه خواستگاری ناموفق تا سالها تو ذهن یه دختر میمونه و اکثر خانوما هم خودشونو مقصر میدونن متاسفانه!این پست رو بیشتر به خاطر دوستی نوشتم که فکر میکنه چون خواستگاراش شرایط خوبی ندارن خودش دختر زشت و مشکل داریه در صورتی که به نظر من با شخصیت و بسیار بسیار موجه هست!

        Thumb up 57 Thumb down 3

        • تا باشه از این خواستگارای لر:)
          اون آقایی هم که شهریه ازش گرفتی خوبش کردی. من به بهانه بازرسی از کلاسم میان کلی تو زحمت میفتم.یه موردم پیش اومد پسره عاشق دختری بود سر درد دلش بازشد من اولش جاخوردم بعدش حس مدد گری ام گل کرد و با پدرم رفتیم باباشو راضی کردیم از خر شیطون پیاده شه.(باباش دوست بابامه):)
          تازه پیش اومده شام عروسی خواستگار سابقمو خوردم.یا با طرف تفاهم نداشتیم دوستمو بهشون معرفی کردم و سرگرفته!

          Thumb up 15 Thumb down 3

        • آن نامزدی در دستشویی که قبلا نوشتی ، یادت رفته !!!!!
          باید همین اینجا تعریف کنید

          Thumb up 10 Thumb down 1

          • خخخخخخخ فک کردم یاتون رفته!والا ما با بچه های دانشگاه رفته بودیم فیلد(بازدید علمی) از اطراف قم که کارمون تموم شد چون خیلی کر کثیف بودیم رفتیم مسحد جمکران یه ذره ترو تمیز کنیم خودمونو…یه ۴ تا خانوم چادری بودن از موقع پیاده شدن هی نگاه میکردن مام رفتیم دستشوی اونام اومدن وقتی برگشتم دیدم ۴تایی پشت در وایسادن داشتم دست میشستم که یکیشون شروع کرد سوال و اینا!کل سرویس زدن زیر خنده آخه همه دوستام بودن دیگه جاتون خالی تا آخر تهران انقد منو دست انداختن دیوانم کردن!جالب اینجا بود رفته بودن به استاد راهنما گفته بودن این بچست نمیفهمه شما این شماره ما رو بگیر بده به مامانش پسرمون زنبیل اباد خونه داره و خیلی پولداره و …(بعدا فهمیدم زنبیل اباد یه منطقه پولدار نشینه تو قم) خلاصه اینکه ما رو بچه ها و اون استاد تا ترم آخر مسخره کردن!!!استادم با اینکه خیلی آدم جدی بود تا ترم آخر هر بار بحث فیلد میشد میگفت خانوم فلانی اون زنبیل ابادیه چی شد!؟؟

            Thumb up 41 Thumb down 3

        • بعضی مواردت رو منم تجربه کردم
          دقیقا
          خالم برا ۲تا پسرشم اومد خواستگاریم اولی گفتم نه دومی هم گفتم نه
          تا حالا همه خواستگارام از لج من بهترین زندگی رو برا طرف جور کردن به ما که میرسیدن طاقچه بالا میومدن
          سوالات از قبل طراحی شده و سوالات شب قبر و سوالات عجیب و غریب
          و خانوم باز های حرفه ای و مذهبی های ببش از حد افراطی رو تا دلت بخواد داشتم
          مامانم میگه من دیگه کاری ندارم بیچاره حق داره

          Thumb up 13 Thumb down 3

      • زهرا 22 تهران

        خخخخخخ خیلی کامنتت خوب بود انرژی مضاعف گرفتم.

        Thumb up 5 Thumb down 1

    9. امیر بی گزند

      واسه خالم خواستکار اومده بود
      اینا رفته بودن تو اتاق صحبت کنن یهو بین صحبتاشون آقاهه به خالم میگه صدامم خوبه هااااا میخواید بخونم صدامو بشنوید؟ 😐 خالم گفته من تنها نمیتونم نظر بدم باید هیئت ژوری هم حضور داشته باشن خخخخخ
      طرف دیگه پشت سرشم نگاه کرد 🙂

      Thumb up 42 Thumb down 1

    10. سحر دخترمهتاب

      من یه تلخشو بگم.با مسعود رفتیم محضرخونه وقت گرفتیم برای ۲۵فروردین!!!از هیجان و شوق داشت قلبم میومد تو دهنم.شماره موبایلمو فراموش کرده بودم.دیگه بالاخره بعد ۳سال میخواستیم عقد کنیم.چقد من جلو خونواده م ایستادم چقدر اون جلو باباش ایستاد‌.وقتی رسیدیم خونه دیدیم دارن باهم دعوا میکنن صداها رفته بالا 🙁
      میتونین تصور کنین؟

      Thumb up 28 Thumb down 1

      • خیلی ناراحت شدم.تصورش هم سخته هم تلخ
        انشاالله هرچی قسمتت باشه عزیز

        Thumb up 9 Thumb down 1

      • الهی قربونت برم خیلیییی سخته بخدا …..
        بخدا ادم می بره ….خودم دوبار تو موقعیت تو بودم…..هرکی بهم میگف اگه خدا بخاد درست میشه خندم میگرف میگفتم ینی ۱۰ سال بس نیس ک خدا برای ما بخاد؟؟؟؟؟
        اما باورت نمیشه شبی که بلاخره با هزار بدبختی اجازه صادرشد که بیان……مهر و شرط و حق محضری و…..ضمن عقدی نموند که برای همسرم ردیف نکنن طفلک همه رو قبول کرد….بعدا بهم گفت بعد این همه سال در خونتون برای من باز شد اگه حق گردنمم میخاستین میدادم…..
        سحر فاصله اومدنشون تا عقدمون فقط ۶ روز شد….معنی اون جمله که همیشه بهم میگفتن اینجا درک کردم….بعد این همه سال تو سخت ترین و بدترین دوران زندگیمون( شیمی درمانی داداشم) وقتی که اصلا ن حوصله شو داشتم نه بهش فکر میکردم خدا درستش کرد
        سحر بخدا میفممت…..اینقدرررر اه کشیدم ……نمیشه خیلی چیزارو اینجاگفت……این دعواها ک میگی چندبرابرشو دیدم….عزیز ترینم سرعقدم نیومد…هیچکس باهام حرف نمیزد…
        این همه صبرکردم و هیچوقت بی احترامی نکردم که با احترام برم……سحر الان که دارم میگم یه سال گذشته خدارو هزار مرتبه شکر مهرش به دلشون افتاد وخیالشون راحت شد رفتارشون خوب شد….نمیتونم بگم چیکار کن اینارو گفتم که منم همدرد خودت بدونی
        اگه قصه ما و شرایطمونو بدونی میفهمی که وصال ما غیر ممکن بود……..پس قوی باش و کم نیار

        Thumb up 16 Thumb down 3

        • سحر دختر مهتاب

          صدبار نوشتم و پاک کردم 🙂

          الا بخند نمیخواستم ناراحتت کنم

          نفیس جونم چقد خوب که حس مشترک دادی امیدوار تر شدم 🙂

          نیلا جونم مرسی انشاالله هرچی خوش تو دنیاس واسه شما و همسرت 🙂

          Thumb up 11 Thumb down 2

          • سحر جان با شانس و قسمت نمیشه جنگید.این دردو خیلیا کشیدن
            از این تلخیها برای منم هست.چهارسال وایستادیم تا خانواده ها راضی بشن به هرسختی خانوادش قبول کردن ولی بابام نه.نمیدونی چی از خانوادش ندیدم ولی بخاطرش حرف نزدم.اول خیلی سخت بود از بابام دیگه ناراحت نیستم میبینیم حق داشتن.
            امسال که غم این چیزارو ندارم که مامانش چیگفت باباش چیگفت خواهر برادرش چیمیگن(خیلی اذیت کردن) خیلی حالم خوبه.ماه رمضون داره بهم میچسبه.خدایاشکرت
            اقا تورج خواستگار زیاده ولی خوب نیستن.دلیل نداره مابیایم دروغ بگیم و بعدبرای شماثابت کنیم.

            Thumb up 7 Thumb down 1

    11. من خواستگار زیادداشتم هرکدوم بهردلیل یابابام قبولش نداشتن یاخودم نشد دیگه تاقسمت چی باشه.
      یبار اقایی باخانوادشون اومدن برای اشنایی اولیه.بنده خدا اونقدر هول شده بود که حرفاش یادش رفته بود و میگفت شمابپرسین من جواب میدم.وقتی خجالتش کم شد از شرایط استخدام و ازمونا و ماهواره وتوطئه‌های انگلیس و مسایل روز پرسیدن.که بحث طولانی شدو مامانم امدن چشم غره رفتن چقدر طولانی شد.کلا بحث سیاسی کردیم.
      در مورد خودمون کمترحرف زدیم.قبول نکردیم
      یبارم حالم خوب نبود رفتم اورژانس سرم بزنم که یه خانم مسنی بااون حال خرابم گیر داده بود نامزدداری,کلاس چندی,خونت کجاس.به کلی بهانه از دستش در رفتم

      Thumb up 10 Thumb down 1

    12. بعله فضایی مناسب برای تعریف کردن دخترا از خودشون بصورت غیرمستقیم.

      Thumb up 37 Thumb down 12

    13. ولی وجدانا خبری از آقایان نیست در این پست ، چه شد !!!!!
      امیدوارم تا سحری یا فردا یک کامنت بذارن ، زشته بخدا ، فقط خانما اینجا تعریف میکنن !!!!

      Thumb up 9 Thumb down 1

    14. من و همسرم شب عروسی همدیگرو دیدم

      Thumb up 8 Thumb down 15

    15. حالا دیگه همه دخترای گیزمیز صدتا صدتا خواستگار داشتن … بعد هم که همه رو رد کردن !!!! الان سقف گیزمیز میریزه رو سرمون …رحم کنید تو رو خدا 😀

      Thumb up 52 Thumb down 18

      • والا تا ما یادمونه پسرای گیزمیز همه پولدار و خوشتیپ و خوش هیکل بودن همه هم از دست دخترا شکار بودن که چرا این قده بشون گیر میدن و کچلشون میکنن که جون مادرت بیا منو بگیر!حالا نمیدونم چی شده که اینجا کسی نمیاد عرض اندام کنه!(برای توضیحات بیشتر رجوع شود به پست خواستگاری دختر از پسر)

        Thumb up 50 Thumb down 6

        • ادمین جون اون پست قشنگ یادمه … همه پسرها اومدن خالی بستن …
          تو این پست هم که دخترا اومدن چاخان کردن !!! البته دختر خالی بندهای اصلی هنوز پیداشون نشده …پس فعلا صفر صفر مساوی تا همه بیان

          سایت مرکز آمار رو نگاه کردم دیدم تعداد پسرهای ثروتمند ایران از تعداد پسرهای ثروتمندی که خواستگاری دخترای گیزمیز اومدن کمتره !!!!!!!!!!!!
          یحتمل چند نفری از خارج اومدن خواستگاری دخترای اینجا 😀

          ادمین تو خبرا خوندم تو منطقه زنبیل آباد قم یه خانواده ثروتمند به همراهه پسر خوشتیپ و خوش هیکلشون خودکشی کردن !!! شوما دلیلشو نمیدونی چیه ؟؟؟؟

          Thumb up 27 Thumb down 14

    16. دخمل همساده/24

      واسه خواهر یکی از دوستای من خواستگار اومده. (البته دوستم پنج سالدبزرگتر از منه)خونشون از این قدیمی هاست که چند تا اتاق داره و اتاقا با در از همدیگه جدا شدن(من خونشونا ندیدم اینطوری برام تعریف کرد). از اول شب دوست بدبخت ما رو میکنن تو اتاق و میگن زشته واسه جلسه اول بیای بیرون. دوستم میگفت از اول شب که اینا اومدن من هی دل تو دلم نبود ببینم داماد چه شکلیه، هر چی هم از سوراخ کیلید نگا کردم فقط مامانش پیدا بود. میگفت یه سری رختخواب پشت در اتاق بود منم از اینا رفتم بالا تا شاید از پنجره بالای در داماد و ببینم . حالا نگو لولای در باز بوده این بنده خدا خبر نداشته. میگفت وزن و من و رختخوابا روی در سنگینی کرد و یهو در باز شد منم پخش سالن شدم. میگفت خانواده داماد خشکشون زده بود. خودمم با لباس تو خونه ای اون وسط پهن شده بودم. میگفت از زور ترس که حالا خواستگاری به هم میخوره و آجیم و بابام میکشتم شروع کردم همون وسط گریه کردن.

      Thumb up 55 Thumb down 3

    17. یک خبر میدادی بهار بیاد. هر چی نباشه دارای بیشترین آمار خواستگار در تاریخ بشریته 🙂

      Thumb up 20 Thumb down 1

    18. تا حالا هیچ مردی رو به عنوان خاستگار به خونه راه ندادم جز اونی که میدونستم چقدر دوستم
      داره و سال هاست صبوری کرده تا بهش بله بگم..
      روز خاستگاری که ۱۵اسفند سال۹۴ بود فقط استرس داشتم که خونوادش سلیقه پسرشون
      رو نپسندن:)
      بماند که جرات نداشتیم بهم نگاه کنیم چون خندمون میگرفت و از نگاه باباجونم دور نمیموند:)
      وقتی هم که رفتیم تو اتاق بحرفیم فقط خندیدیم و با هم کیک خوردیم:)
      جمعه هم قرار اولین افطاری تموم این سال ها رو بی استرس و ترس از دیده شدن در کنار هم
      ی جای دنج و آروم داشته باشیم..
      ………
      سحردختر مهتاب عزیزم اگه کامنتم رو میبینی بدون توی هر شری ی خیری هست ایشالا که
      اونجوری که دلت میخواد بپیش بیاد..
      امیدوارم خ زود این روز تلخی که گفتی برات ی خاطره جهت خنده باشه و بس..

      Thumb up 27 Thumb down 7

    19. خواستگاری من تو سن ۲۶ سالگی اتفاق افتاد .. بعد از اینکه از دوران عیش و نوش و خوشگذرانی مجردی که واقعاً یادش بخیر، خسته شدیم ، یه شبه هوس زن گرفتن کردیم و فقط و فقط هم به ننم گفتم زن شمالی (ترجیحاً روستایی) میخوام و بس !!!. سر یک ماه ننم یه دختر شمالی واسم پیدا کرد (خواهر یکی از همسایه های شمالی ما بود که هر از چند گاهی از شمال میومد به خواهرش سر بزنه و مادرم اون رو تو تورش صید کرد )، و من اون موقع راننده آژانس بودم و یه پیکان دنده آرژانتینی ۷۵ با یه سیستم صوتی پایونر خفن داشتم رفتم خواستگاری و همون بار اول شیفته و خاطرخواه شدم و الآن ۱۲ سال هست در خدمتش هستیم و راضی راضی…

      Thumb up 71 Thumb down 4

    20. خاطره جالب من از داداشمه اون زمان یادمه معروف شده بود به بخت باز کن هرجا میرفت خواستگاری سر نمی گرفت ولی هفته بعدش خبر میومد که فلانی ( دختره) رو عقد کردن اصن یه وضعی خلاصه اینکه هرچی دختر سن بالا بود توی فامیل و درو همسایه ما به شوخی بهش میگفتیم بیا برو خواستگاریش بلکه بختش باز بشه . آخرشم اومد رفت دختر عمومونو گرفت.
      بزارید ماجرای خودم رو هم براتون بگم همسر جان من از فامیلامون هستن من از بچگی علاقه خاصی بهشون داشتم طوری که توی ۱۸ – ۱۹ سالگی همه فامیل میدونستن که من به فلانی علاقه دارم من ۲۰ سالم بود و تازه ترم ۳ دانشگاه بودم که مادرم با مادرش قضیه ما رو مطرح کرده بود که مادرش برخورد بسیار بدی کرده بود و مادر منم دیگه ادامه نداده بود( البته مادرش برای مخالفتش دلایل خودشو داشت ولی جوری برخورد میکرد که کلا از بیخ ماجرا رو ببره بزاره کنار) . ازون به بعد منم بیکار ننشستم و پیش خودم میگفتم اگه بخوام به فلانی برسم باید دل خودشو بدست بیارم که موفق هم شدم و فهمیدم دل خانمم هم به این وصلت راضیه. حدودای سال ۸۳ بود من تازه فارغ التحصیل شده بودم و چون رشته م هم عمران بود میتونستم به آینده خوبی امیدوار باشم که چند نفر از بزرگای فامیل رو واسطه کردم که برن و با مادرش صحبت کنن ( پدرش تاحدودی راضی شده بود) که بازهم دست خالی برگشتن و مادره راضی نمیشد.
      گذشت و ما در حسرت وصال به سر میبردیم و سال ۸۵ از خدمت سربازی مرخص شدم و بلافاصله بعد از اومدنم ( ۲۰ روز ) توی یه شرکت مشاور کار گرفتم که حقوقش هم بد نبود . توی تمام این سالها میدیدم که چه خواستگارای زیادی که در خونه اونا میرفت و با وجود فشار از طرف خانواده خانومم اونا رو رد میکرد ، که دیگه به طور ضمنی خودشون فهمیده بودن که دل این دختر پیش منه ، تابستان سال ۸۶ بود که دیدم فرستادن واسطه فایده ای نداره باید خودم مستقیما پاپیش بذارم ، که خودم مستقیم رفتم در خونه شون رو زدم ، مادرش درو باز کرد منم خیلی محترمانه سلام و احوالپرسی کردم و گفتم باهاتون چند دقیقه کار دارم ، منو به داخل خونه دعوت کرد و نشستم برام شربتی هم آورد خیلی استرس داشتم هرلحظه به این فکر میکردم اگه باهام دعوا کنه چکار کنم خانومم هم از لای در اتاق هرچند دقیقه یکبار منو میدید و بهم روحیه میداد. گفتم خانوم فلانی من حقیقتش چند وقتیه به دختر شما علاقه دارم خودتون هم میدونید چندماهیه که خدمتم تموم شده و الان سرکارم ماهی اینقدر حقوق میگیرم ، خونه و ماشین هم ندارم ولی ان شاء اله در آینده نزدیک همه رو میخرم.
      حرفام تموم شد دیگه استرسم کمی کم شده بود چون حرفام رو زده بودم ، بصورت خیلی غیر منتظره مادرش گفت که من نظر خاصی ندارم و دخترم باید در این مورد تصمیم بگیره و اونو صدا کرد و خانومم هم اومد و نشست ( چون قبل از ظهر بود بقیه خانواده بیرون از خونه بودن) و ما در ظاهر حرفامونو زدیم و توافقای اولیه صورت گرفت وخدارو شکر ۱ ماه بعد عقد کردیم .
      جالبتر اینکه مادر همسرم که اولش از مخالفای بسیار سرسخته ازدواج ما بود بعد از خواستگاری خودم به یکی از بزرگترین حامیان من بدل شد و از همون اوایل کار که برای خرید و دور زدن بیرون می رفتیم هم اولش به دخترش سفارش میکرد که توی خرج کردناش مراعات حال منو هم بکنه هم بیرون که بودیم بارها زنگ میزد و سفارش میکرد که جنس گرون نخریم حتی بعد از اینکه به خونه برمیگشتیم خریدامونو نشون میدادیم به دخترش غر میزد که چرا مثلا فلان چیزو ارزونترش رو نگرفتیم . من خیلی خانواده همسرم رو دوست دارم اونا هم همینطور چون من از بقیه بچه هاشون بزرگترم روی من و حرفام حساب دیگه ای باز کردن و توی تمام مهمونیا و تصمیمات بزرگ زندگیشون حتما من هم باید باشم.
      من تنها خواستگاری که رفتم همین یکی بود و خدا رو هزار هزار مرتبه شکر میکنم که با خونواده خوبی وصلت کردم . ببخشید که زیاد شد برای همتون آرزوی پر از شادی و سلامت و خوشبختی دارم

      Thumb up 80 Thumb down 1

      • امان از مادر دختره ، امان از مادر پسره !!!!!!
        بدون شک ، درصد طلاق در بسیاری از خانواده های سنتی ، به علت دخالت این دوتا زن (یا مادر زن یا پسر) بوده .

        واقعا داستان جالبی بوده آقای روزبه ، میشه از این داستان فیلم ساخت ،
        خوش به حالت ، و خداروشکر که به آرزوهات رسیدی ، ان شاء الله نوبت همه مجردیهای که واقعا نیتشون قصد ازدواج دارند .

        Thumb up 36 Thumb down 1

        • شما لطف داری عادل خان ممنونم ازت
          واقعا دوران سختی بود یه حس بلاتکلیفی ، هجران و دوری دقیقا یادمه چه شبهایی که با چشمهای تر به خواب میرفتم ولی خدارو شکر همه به خیر و خوشی تموم شد الان که با خانومم از اون دوران یاد میکنیم کلی میخندیم

          Thumb up 16 Thumb down 1

    21. یادش بخیر جاتون خالی من حافظه ام مث ماهی قرمزه ودو دقیقه بعدش یادم نمیاد
      واسه آقا پسری که اومده بود خواستگاریم و الان شوهرم شده من جلسات مشاوره رفتم، کلی سوال رو برگه نوشتم و مرور می کردم یادم نره و برگه رو هم گذاشتم تو کیفم و کیفمم گذاشتم کنار مبلی که قرار بود واسه صحبت اونجا بشینیم .هیچی دیگه اولی رو پرسیدم بقیش یادم نمیومد هول هم شده بودم بهش گفتم ببخشید من سوالام یادم رفته رو برگه نوشتم عیبی نداره از روش بخونم ، اونم گفت نه .اومدم کیفمو بردارم دیدم نیست . نگو مامانم خونه رو جمع و جور کرده بود کیفمو انداخته بود پشت مبل هیچی دیگه دو تایی مبلو جابجا کردیم تا من بتونم برگمو بردارم و ادامه ماجرا

      Thumb up 37 Thumb down 1

    22. من نه قیافه دارم !!!! نه هیکل …نه پول ..نه قد و قواره …. خیلی هم زشتم ( شبیه بزغاله تازه متولد شده هستم ) …. بد اخلاقم هستم ولی همین الان اعلام آمادگی کنم برای ازدواج …. ببین همین دخترای گیزمیزی واسه من چه دعوایی می کنن !!!!!!
      والا به خدا !!!!!!! خواستگار کجا بود

      Thumb up 19 Thumb down 62

    23. حالا که تعریف از خود خاریست در چشم پسران گیزمیز،من بازم ماجرا میگم.
      هرچند اینا رو باید گفت رهگذر نه خواستگار! خواستگار یعنی خواهان یعنی کسی که واسه به دست آوردن شما تلاش کنه،صبر داشته باشه،به قولی پاشنه درتون رو از جا بکنه!
      پس با این تعریف خواستگارواقعیم به انگشتان یک دست هم نمیرسه!
      این نشد مورد بعدی!
      آها من اون قدی که پوشش و راه رفتن و غذاخوردن و حرف زدن طرف برام مهم بود،کارش مهم نبود!
      مثلا یکی بود میگفت همه چی برات فراهم می کنم،ال میکنم بل میکنم بعد دسته عینکش رو با نوارچسب بسته بود! د آخه لامصب اول خودتو تامین کن بعد لاف بزن. یا یکی شیشه ساعت مچیش خورد و خاکشیر بود من اصن نمیشنیدم چی میگفت فقط سوال شده بود چرا درش نیاورده؟ها؟
      یکی هم بود وقتی رفتیم تو اتاق حرف بزنیم اولش خوب بود ولی وقتی سیب میخورد از دهنش کف میومد بیرون.
      خب اینا خیلی تو ذوق میزنه حتی اگه شرایط دیگش اوکی باشه.
      راستی دخترایی که میخواید سنتی ازدواج کنید، اولین جلسه معرفی رو خونه نذارید از کافی شاپ یا رستوران یا لابی هتل ها شروع کنید.خونه حرمت داره نباید هرکیو راه بدی.اشتباهی که من کردم. جلسه اول هم یه بیوگرافی کوتاه کافیه.تا ده جلسه اول هم نباید همه پته رو بریزی رو دایره…اون فعلا یه غریبه اس لازم نیس اسرار شما رو بدونه.
      پسرای گیزمیزم که ماشالا لازم ندارن بسپرن به خاله و عمه و…
      خودشون یکی رو شیکار می کنند ولی مواظب باشند دخلشو نیارن

      Thumb up 34 Thumb down 5

      • امیر بی گزند

        خیلی خوبی خاله بتی 🙂 ممنون از کامنتایی که میذاری

        Thumb up 15 Thumb down 3

        • خوبی از خودتونه…
          جوال دوز به خودم؛ پته رو آب می ریزن نه داریه!

          Thumb up 10 Thumb down 2

          • خوب ، ماشاء الله با این خواستگاری ها ، اما تنها سوال مونده ، موفق شدی ازدواج کردی یا نه ؟

            Thumb up 11 Thumb down 1

            • عادل خان، هنوزشه…

              Thumb up 9 Thumb down 2

              • ۱- پیشنهاد میدم : زندگی ژن دیگبی بخونید ، Jane Digby
                یک زن از شاهزاده های و خانواده سلطنتی معروف قرن ۱۸ در انگلیس بوده ، بعد از چند ازدواج ناموفق با یک عرب نشین ازدواج کرد در سوریه و کل زندگیش با آن تموم کرد .
                ۲- به این ضرب المتل بیشتر توجه کنید :
                Behind every successful man is a woman
                زن میتونه رفتار و پوشش و طرز صحبت همسرش (تا حدودی با مرور وقت) تغییر کنه ، اما نیازی به استعدادیت و تحمل و صبر داره .
                در کل میگم : هر کسی عاقل میتونه طرف مقابل نصیحت کنه ، ومیشه زندگی طرف مقابل از ۳۰ تا ۸۰ درصد تغییر کنه به شکل بهتر است .
                ۳- میشه از معیارهای یک طرف (که زیاد مهم نیست ) چشم پوشی کرد . وبه ازدواج موفق رسید.

                Thumb up 4 Thumb down 1

      • همسر بنده من رو از سال ۸۲ دوست داشت و ما سال ۹۲ عقد کردیم.چون ب قول خودش میخاست عشقش به خودش ثابت بشه و درگیر هیجانات کاذب و گذرای جوونی نشه و عاقلانه انتخاب و ازدواج کنه.البته معیار من پاکی همسرم بود چون واقعا پسر سالم و پاک کیمیاست. الانم یه پسر چهار ماهه داریم ک عشق و جون و نفس هر دو ی ماست.

        Thumb up 8 Thumb down 2

    24. خیلی برام عجیب هست،که هروقت برام خواستگار میاد بارون می اومد.جنوبی هستم؛ولی نمی دونم چه حکمتی هست که شب خواستگاری همیشه بارون میاد.
      دورانی که دبیرستان بودم هم یک خواستگار داشتم که پسر همسایه مون بود؛پنجره اتاقش روبروی در ورودی منزل ما بود.هر وقت از خونه می رفتم بیرون برام دست تکون می داد.بعد از ظهر ها هم معلم برامون کلاس می گذاشت.بعد از نهار که می رفتم مدرسه،پسر همسایه فکر می کرد بادیگارد من هست و باید مراقبم باشه.هر روز دنبال سرم راه می افتاد و تعقیبم می کرد که مبادا پسری برام ایجاد مزاحمت کنه. چفیه هم دور سرش می پیچید که من نشناسمش.

      Thumb up 15 Thumb down 1

    25. میها 22 تهران

      خواستگارای بی تربیت این هفته میان خواستگاری هفته ی بعدش زن میگیرن 🙁 تازه برا زناشون همه کاری می کنن والا من به خاطر خودشون میگم نه وگرنه حتما بعد مزدوج شدن با من بدبخت و ورشکسته میشن
      من :۰ خواستگارام بعد ازدواج:))))))))))))

      Thumb up 12 Thumb down 1

      • من یکی از خواستگارام بعد جواب رد شنیدن رفت سریع زن گرفت.خانمش مطلقه با یه دخترسه ساله.یروز دیدم مادرش اومد خونمون دعوا وشکایت بامن که تو قبول نکردی رفت بااین ازدواج کرد.بنده خدا فکرشم نمیکرد نه بشنوه

        Thumb up 7 Thumb down 6

        • نه اشتباه شما بوده
          و نه اشتباه پسره بوده ،
          واقعا هر آدم به یک مرحله میرسه ، منظورم اینکه باید مستقل بشه ، زن بگیره و یک خانواده تشکیل کنه ، ولی اگه طرف مقابل ، قبول نکرد ، ممکنه با یک مطلقه یا بیوه ازدواج کنه ، و به نظرم عیبی نداره . حتی دختره ممکنه قبول کنه زن دوم بشه ، یا حتی با مردی که بچه داره یا همسرش فوت کرده .
          در نهایت ، ازدواج توافقی است ، اجباری که نیست .

          Thumb up 8 Thumb down 3

    26. یه تجربه ای من دارم اگه یه جایی رفتتید خواستگاری طرفتون ۷۰ درصد خواسته هاتون براورده کرد ازدواج کنید

      Thumb up 12 Thumb down 2

    27. ماجراهاتون چه باااااااااامزه بود
      به خصوص خاله و ادمین »)

      خاله حرف درستی زدن. به هر کسی نمیشه گفت خواستگار. خواستگار یعنی خواهان آدم. وگرنه بقیه موارد که دقیقا در حد جوک و شوخی اینجا تعریف کردن و تو جمع دوستانه
      منم خواستگار به معنای خواهان واقعی کمتر از انگشتای ۱ دست داشتم. اما موارد همین جوری تو تاکسی و خیابون و معرفی زیاد بوده که الان همون جوکه تو جمع دوستانه برامون
      اما موردی که آخرین بار خواهان بود و منجر به نامزدی من چند هفته پیش شد ماجراییه که برای خیلی از دوستام میگن میگن چقدر شبیه قصه ها شد ماجرای تو 🙂

      ماجرا اینجور بود که دایی بزرگ من که ۲۰ سالیه کانادا هستن یه روز تماس گرفتن که دختر! نمیخوای شوهر کنی؟ گفتم دایی مورد مناسب نیست و غر غر ! گفتن خب من الان یکیو معرفی میکنم که خوب و دقیق بهش فکر کن و بدون که از فیلتر خان داییت رد شده و مورد تایید منه. این دایی منم یه جوری تو فامیل بزرگن که اگه روز باشه و بگن شبه ما میگیم چشم. خلاصه! گفتن از همکارای منه، چند ساله میشناسمش، پسر خوب و خانواده دار و کلی تعریف اما اینکه ایرانی نیست و اهل ترکیه ست! گفتم واااااا دایی خب من چه حرف مشترکی دارم باهاش؟ به چه زبونی آخه؟ گفتن این همه انگلیسی خوندی که چی؟ انگلیسی حرف میزنین! منم رو حساب حرف دایی رو زمین ننداختن و تمرین زبان گفتم اوکی! ما ارتباط تلفنیمون شروع شد و من بسیار نگران بودم از بابت عدم تفاهم فرهنگی و مذهبی و اعتقادی و همه چی که خداروشکر از خیلی بابت ها مطمئن شدم که با یه شیعه علوی مسلمان واقعی و فرد صادق طرفم. اما کلا آدم ارتباط تلفنی نیستم. گفتم خب تماسها رو قطع کنید و تابستون بعد از امتحان های من اگر تمایل داشتین بیاین ایران و تقریبا همه چیزو تمام کردم تا۲۲ اسفند که داشتم میرفتم خونه و متوجه شدن تعطیلات نوروز داریم و من ۲۰ روزی خونه ام. نشون به اون نشون که سال تحویل ایشون منزل ما بودن و خواستگاری و باقی قضایا. هیچ کس هم نتونست کامنت منفی در مورد شخصیت و منش و اخلاق و برخوردشون بده و اینجور شد که من رسما ۲ هفته قبل نامزد کردم 🙂 و انشالله ماه آینده عقد

      ماجرایی که برای من پیش اومد خیلی برام عجیب بود. اینکه کسی پیدا شه که تمام فاکتور های معنوی و باطنیش همیشه باهام هماهنگ باشه و خیلی چیزهای دیگه. واقعا به قسمت معتقد شدم و اینکه بخت آدم هر جایی از دنیا میتونه باشه و اگر تقدیر تو باشه، بدون اینکه بفهمی و انتظارشو داشته باشی مسیر تازه ای به روت باز میشه…

      Thumb up 46 Thumb down 4

      • در تایید حرف ثنا میگم واقعا سیروس مرد خوبیه مخصوصا اعتقادات خاصی که درباره امام زمان داره بسیار بسیار قابل تحسینه!

        Thumb up 18 Thumb down 4

        • یعنی الان چی بگمت؟؟ چقدر بگم الان سردردم منو نخندون. تو رووووحت 🙂
          بچا، سیروس اسم مستعاره. جدی نگیرین. خخخخ

          Thumb up 15 Thumb down 3

      • بهترین و خوشحال کننده ترین کامنتی که تو عمرمخوندم همین بود
        مبارک باشه ثنا جان
        انشاءالله خوشبخت بشی.
        نمیدونی دارم از خوشحالی گریه میکنم خخخ

        ادمین شما از کجا میشناسی؟

        Thumb up 16 Thumb down 1

        • دیگه من ادمینم دیگه …ادمین کسیه که حواسش به همه چی هست خخخخخخخ بعدشم سیروس اومد پیش من تحقیقات من که اکی دادم بعد رفت خواستگاری بهله !

          Thumb up 20 Thumb down 2

        • الهه جاانم. عزییییزم. ممنون خانم گل 🙂 ممنون بابت حس خوب و انرژی مثبتت

          در مورد ادمین
          شاید خودش ندونه چقدر در این مورد مشورتش موثر بود
          راستش زمانیکه این ماجرا پیش اومد من خیلی زیاد بدبین بودم و اصلا تو کتم نمیرفت چرا کسی که سیتیزن کاناداست و اهل ترکیه باید بیاد دختر از اینجا بگیره و اونقدر هم مصرر. همین مصر بودنشون منو بدبین تر میکرد. اون زمان من اولین کسی که به ذهنم رسید ادمین بود چون مشاوره هاشو تو پست های همدلی دیده بودم و ۱ جا خیلی خوب و منطقی منو راهنمایی کرده بودن تو سایت. منم اون زمان یه کاربر عادی بودم برای ادمین و رفاقت خاصی باهم نداشتیم. اولین بار بود به الهام ایمیل میدادم و ماجرا رو براش توضیح دادم و الهام خیلی خوب و منطقی منو راهنمایی کرد و باعث شد من اوکی بدم به ایشون برای ادامه صحبت ها و آشنا شدن ها. واقعا اگر الهام اون راهنمایی و مشاوره رو بمن نمیداد، همون اول کار گفته بودم بای بای و تمام 🙂
          خلاصه اینکه این ماجرا شد سررشته رفاقت بیشتر من با ادمین الهام و باقی قضایا 🙂

          Thumb up 13 Thumb down 4

          • بابا ثنا جان شرمنده نکن عزیزم الکی که کمکت نکردم قرار بود شومام یه کاری واسه ما بکنی…من همچنان منتظرم کیو کیو خخخخ

            Thumb up 16 Thumb down 1

          • ثنا بیا یک دستی به سر من بکش 🙂
            تا چند روز همینجور خوشحالم. الان افسرده بودم یهو خبرو دادی انگار خودم عروس شدم. خخخخ
            چقدر جالب بود. منم یه خواستگار ساکن کانادا داشتم ولی اینجوری نبود نمیشه باهاش کلاس گذاشت وگرنه تعریف میکردم خخخخ

            کلی شکرگذاری به خدا بدهکارم. لحظه عقدت منو یادت نره دعاکن. با یکی مثل ا.ب. ازدواج کنم

            با تشکر از الهام مشاوریان. مزاحم میشم برای مشاوره در امر ازدواج

            Thumb up 8 Thumb down 2

      • واااااای ثنا خانوم چقد خوشحال شدم چه خبر خوبی! بیشتر از این بابت که همونی هست که باید باشه! لیاقت شما بهتریناست…آرزوی خوشبختی دارم برای شما و همه دختران گیزمیز
        شوهر خارجکیت رو هم از طرف من خواهرانه ببوس

        Thumb up 11 Thumb down 3

      • ثنا بیبین کارادا! 🙂
        مگه قرار نبود من خبرشو بدم! 🙂
        خدا نکشتت الی! کلی خندیدم. سیروس!!
        ثنگلی برای هزارمین بار تبریک! و آرزوی خوشبختی. :*

        Thumb up 10 Thumb down 2

      • امیر بی گزند

        تبریک ویژه ثنا خانم
        مبارک باشه
        با همسر جان خوشبخت و پیروز زندگی کنید. ان شاءالله

        Thumb up 7 Thumb down 1

      • چه خبر خوبی
        خیلی خوشحال شدم ثنا جون، خیلیییی
        تبریک میگم
        برای هردوتون آرزوی خوشبختی دارم.
        از دور میبوسمت
        (راستی عروسی کجا باید بیایم؟! کانادا یا ترکیه؟! 😀 )

        Thumb up 8 Thumb down 1

      • آیلین.28.کرمان

        سلام سلام سلام … بچه ها چقد خوبه شماها هستین (انرژی مثبتین، یه دل قرصی: اینا حسای ثنا هستش) … ثنا حقش بهتریناس شک ندارم و همینم شده و میشه … دل ثنا مثل آینه صافه و بهترین دوسته برای هر کدوم از دوستاش…
        من تبریکاتم رو مجدد بگم عروس خاونمم… 🙂 :_*
        ثنا جانم خیلی خوشحالم خیلی هم بخاطر قسمت مبارک زندگیت هم بخاطر دوستای خوبی که داری که همش از باطن خودته …

        الی الی الی 🙂 🙂
        ــــــــــــــــــــــــــ
        ببخشید من این پست رو استثنائا با تریبون اشتباه میگیرم:
        من مدت هاس یه تشکر ویژه به ثنا بدهکارم … خودش میدونه … در اوج ذهن مشغولیاش، هسته جمع شدنمامون بود …
        تا فراموش نکردمم بگم مریم گلی (۱ مهر ۶۷) به همه سلام رسوند …
        پ.ن : ثنا طبق خواستت تا امروز نگفتم ولی دیگه نشد …

        Thumb up 5 Thumb down 1

      • دخمل همساده/24

        واااای. مبارکس آجی. منو واسه عقدت دعوت کن..

        Thumb up 5 Thumb down 1

      • سحر دخترمهتاب

        ثنا عزیزم عاروس گلم گلین جون مبارک باشه هزاربار مبارک باشه.ازین به بعدش فقط براتون خنده و خوشی باشه

        Thumb up 6 Thumb down 2

      • بح بح ح ح ح گلین خانوووم مبارکا باشه
        خیلی خوشحال شدم عزیزوووم
        یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه :
        اگه قسمت در ستاره ثریا هم باشد ،مردمانی ار پارس بدان دست میابند، یا به دستشون میاد یا
        … 😉 به هر حال تبریکات فراوان مارا پذیرا باشید گُلو 😉 😀 :p

        Thumb up 5 Thumb down 2

      • سلام ثنا خانوم من یکى از کاربراى خاموشم من حدوداوایل که این جا باز شد بودم همیشه نظرات همه رو خوندم خاطرات خوبى دارم و همیشه از کامنت ها لذت بردم از تعریفاتون لذت بردم و کاهى با خدا درد دل که امید وارم شما و بچه هاى اون موقه که الان بعضى ها هستن خوش بخت باشن در هر نقشى و لان خیلى خوش حال شدم براى شما الان هم فقط دعا میکنم که خوش بخت شید واقعان خوش حال شدم (از طرف یکى که خیلى خاموش بود. ولى همیشه بود ) ولى از این جا نرید ما گیز میزى ها رو فراموش نکنید

        Thumb up 5 Thumb down 1

        • اقا امیر واقعا ممنون. خیلی خیییلی خوشحالم کردین با کامنتتون. واقعا ممنون. خیلی خوشحالم که کاربر قدیمی و خاموش گیزمیز الان به حرف اومده اونم با این همه انرژی خووب. ممنون
          نه من هستم. قرار نیست جایی برم. اینکه همسر ایندم اهل ایران نیست دلیل نیست که من غیب شم یهو. ما همین دور و وراییم زیر اسمون خدا همین نزدیکیا 🙂

          Thumb up 7 Thumb down 1

          • شما لطف دارید ثنا خانوم اینا حرف دلم بود یه لحظه حس کردم باید حتمان بگم .
            مرسى که هستید،
            زیر این اسمون خدا امید وارم از همه بلا ها خفظ باشید و خوشبخت و سلامت باشید

            Thumb up 1 Thumb down 0

          • وایییییی ثنا
            یکی از بهترین خبرایی که میتونستی بهم بدی دادی
            عزیییزم مبارک باشه….واقعا خوش ب حال اون اقای خوشبخت تو واقعاااااااا لایق بهترینایی
            نمیدونی چقدررر خوشحالم کردی

            Thumb up 3 Thumb down 0

      • محمد/27/تهران

        مبارکه 🙂 ایشالا که خوشبخت بشی

        Thumb up 5 Thumb down 1

    28. چیزی که من می خوام بگم به نظر اکثر جوونای امروزی مسخره س، ولی خب “قسمت” چیزی نیس که بتونیم ازش فرار کنیم، حتی خود من که همیشه ادعای روشن فکریم می شد و به عالم و آدم گیر می دادم
      خانواده من مذهبی و مسجد برو هستن، ولی من از اول تو قید و بند این چیزا نبودم، و از چادر و حجاب متنفرررر، خودم که آدمی نبودم با کسی آشنا بشم و بهش بگم بیاد خواستگاریم، خواستگارام همه سنتی بودن و مامان بابا رو می دیدن و پا پیش می ذاشتن، و خب اکثرا مذهبی بودن و منم جلوی بهترین موقعیت ها هم سفت و سخت وایمیسادم و میگفتم حجاب بی حجاب و همشون و فراری می دادم 😀

      القصه اینکه سرکار با یه آقایی آشنا شدم چند درجه ای از خواستگارام مذهبی تر و مقید تر، ولی انقد شیفته اخلاق و رفتارش شده بودم که همه شرایطش و قبول کردم، الانم شکر خدا راضیم 🙂

      Thumb up 20 Thumb down 3

      • در اینکه ازدواج با افرادی مذهبی ، خیلی راحت تر ، و زندگی آسانتر میشه ، شکی نیست ، اما نه همیشه .
        همچنین ، افرادی که هنوز دوست و رفاقتی در لالیگا با طرف مقابل ، مشکلاتی زیادی دارند تا حد همان لالیگا . ولی میشه کنترل کرد .

        Thumb up 11 Thumb down 1

      • دوست من همه خواستگارای مذهبی شو رد کرد ولی اشتباه کرد
        مذهبی هر چی نباشه دیگه خائن و بی ادب و پررو نیست!!
        الان ازدواج کرده ولی خدا بهش رحم کنه

        فکر میکنم بخاطر طرز فکر غلطش اینجوری شد که الان خیلی عذاب میکشه از دست شوهرش

        Thumb up 12 Thumb down 1

    29. سلاملکم!
      یادش بخیر! چقدررر زود میگذره!
      خواستگار که اون زمان زیاد بود! ولی من اصلا تو باغ ازدواج نبودم. به همشون به چشم فان نگاه میکردم.
      مثلآ یکی از آشنایان دورمون خارج از کشور زندگی میکرد و خیلی اصرار و فلان ۳ بار با فاصله کوتاه اومد ایران منو راضی کنه ولی خب نتونست.
      ی خواستگار داشتم از نظر مالی عالی و خلاصه شرایط عالی. ساکن اهواز بود. میگفت تابستونا شما آزادی ۲ ماه بری اصفهان پیش مامانت. چون من عادت دارم با دوستام برم طبیعت گردی!!!
      ی نفر دیگه بود عاشق صدای من شده بود از پشت تلفن!!! جل الخالق! ! !

      خلاصه….
      گشت و گشت تا همسر عاشششق من شد! 🙂 صحبت ها و آشنایی و خواستگاری!
      هیچ وقت یادم نمیره اولین جلسه که با خانواده اومدن رفتیم مثلا حرفامون رو بزنیم! بغض کرده بود! میگفت اگه شما رو به من ندن من هیچ وقت ازدواج نمیکنم! 🙂
      منم تو دلم میخندیدم و خودمو سفت گرفته بودم و گفتم تا خدا چی بخواد! 🙂
      خلاصه اینکه قسمت منم ی همسر خوب و مهربون شد. ایشالا قسمت همه بشه. آمین.

      Thumb up 27 Thumb down 1

    30. وااااای اینم بگم!
      همیشه هم خاطره خوش نیست!
      واسه عروسی یکی از دوستام رفته بودم تهران! پسر عموی داماد اونجا منو دید و صد بار هی پیغام داده بود به دوستم. عاقا ما هم بالاخره رضایت دادیم بیان و تاریخ دادیم. خیلی هم پسر خوبی بود خیلی ازش تعریف میکردن. خلاصه…
      اینا قبل اینکه بیان اصفهان دو سه روز تعطیلی بود رفتن شمال و هفته بعدش قرار خواستگاری بود.
      ی دفه دوستم زنگ زد بغض و گریه و اینا. طفلک با قایق رفته بودن تو دریا غرق شده بود! 🙁 خدا رحمت کنه همه رفتگان رو. تا چند وقت هنگ بودم! 🙁

      Thumb up 28 Thumb down 1

    31. خواستگاری به معنی خونه اومدن و اینا فقط یکبار اجازه دادم اتفاق بیافته که اونم همسرم هست. چون یه اعتقاداتی مبنی بر ویترین نبودن و اینا داشتم و دوست نداشتم صبر کنم تا مورد پسند کسی قرار بگیرم. کسی رو که ازش برای خواستنش و خواستنم مطمئن بودم راه دادم خونه که مراحلش طی بشه.
      یکم قبل آشنایی با همسر پسر رئیس دانشکده داروسازی یه شهر(نگم که بهتر باشه اینجوری) که خودش تو انرژی اتمی یه سمت خیلی خوب داشت و با سن به نسبت کمش ممتاز دانشگاه امیرکبیر بود ازم خواستگاری کرد. خدایی اخلاقشم خوب بود منتهی “عاشقش” نبودم
      به جز اون بازم کیس های خوب داشتم. کلا کیس زیاد داشتم. هم تو دوست و آشنا و فامیل و هم زمانهایی که خودم بیرون میرفتم. برام جالب بود که هنوزم چنین جو خواستگار خیابونی تو تهران باشه! ولی بود!
      اولین خواستگارم وقتی ۱۶ سالم بود درخواست کرد و تا وقتی که تو ۲۱/۵ سالگی ازدواج کردم هنوز برام منتظر مونده بود. دقیقا ۴-۵ ماه بعد ازدواج کرد. (از خودم در نمی یارم طرف آشنا بود و اینها حرفهای مادرشه)
      خلاصه شد آنچه شد و ما رسیدیم به عشقکمان که در حال حاضر و ان شاالله تا آینده ابدی همسرمان می باشد و با او خوشیممم!!!!!! خخخخ

      Thumb up 15 Thumb down 6

    32. علیرضا/ایران/ツ

      سلام
      میخواستم به ثنا جان تبریک بگم.
      یه چیز خیلی فوق العاده هست به نام “عاقبت به خیری”.
      به نظرم ازدواج با یه انسان خوب خیلی می تونه ما رو به عاقبت به خبر شدن نزدیک کنه.
      از صمیم قلب برات عاقبت به خیری در کنار همسرت آرزو می کنم. 🙂

      Thumb up 24 Thumb down 1

    33. والا خانواده بهم اولتیماتوم یه ساله دادن یا خودت انتخاب میکنی و معرفی میکنی یا ما
      البته قبلش پدر گرام از دختر دوستش خواستگاری مینماید که پدرش موافقت میکنه و میگه به دخترم هم باید بگم و نظر اونم مهمه که خوشبختانه اینشون میگن من قصد ادامه تحصیل دارم
      ینی تا دو روز تو شوک بودم فک میکردم این حرف فقط ماله فیلماس البته اینشون یه سال دیگه درسش تموم میشه

      ولی مشکل اصلی من اینه که نمیتونم از اون کسی که خوشم میاد خواستگاری کنم
      حس خجالته؟ حس ترسه ؟ نمیدونم کاملا گیجم

      Thumb up 7 Thumb down 1

    34. من که خیلی به قسمت توازدواج معتقد شدم جدیدامثلا برادر خودم وخانومش که از فامیلمونه هروقت بحث ازدواج داداشم پیش میومدومامانم زنداداشمو مفت ماهمه موضع میگرفتیم که نه نه که بدباشه فک میکردیم روحیاتش باماجوردرنمیادوازین چیزانه که خوب نباشه خلاصه به هرکسی فک میکردیم جز زنداداشم تااینکه یه مدت یه جامن وخواهربزرگترم وزنداداشم که اون موقع نبود باهم همکارشدیم ودیدم خیلی هم اخلاقش خوبه وچقد به معیارای داداشم نزدیکه واین شد که پیشنهاددادیم وخلاصه به ازدواجشون ختم شد وخداروشکر خیلی هم خودمون هم خودشون راضین وعاشق هم هستن حتی خواهرام همینطور حواهربزرگترم و شوهرش همودوست داشتن اما یکی ازبزرگای فامیل اومد خاستگاری وجوابم گرفت چون مادر پسر گفته بود مارومون نمیشه حالااونااومدن خواستگاری بریم جلو وبه مسر گفتن بیخیال شو ولی تشد واصرارکه همینومیخام وخواهرمنم صبح که اونا اومدن برن آزمایش زدزیر همه چیزو گفت نه و وبافردمورد علاقه ازدواج کردو اون خواستگارم متاسفانه چندسال بعدتو سانحه فوت کرد خیلی ه پسرخوبی بود وحتی خواهر کوچکترم که هیشکی فکر نمیکرد مادرشوهرش بخاد از فامیل بداپسرش زن بگیره اماخواهر منو نشون کرده بود ودقیقاهمون موقع یه خواستگاردیگه هم بداخواهرم اومده بود که موقعیت مناسبی داشت ولی تولحظه آخر خبر خواستگاری شوهر فعلیشو دادن وخواهرم ایشنو پذیرفت وخداروشکر راضی وخوشبختن وموردای خیلی جالب وشاید تاسف برانگیز دیگه تو فامیل ..به نظرم هروقت قسمت باشه میشه وهیچ ربطی به تعدادخواستگارنداره به نظرمنم کیفیت خواستگارمهمتره نه تعداشون منم اوایل ا ین قضیهداومدن خواستگار که بعضیاانگلراومدن بازار اذیت میشدم وبعدشم که تکلیفم باخودم معلوم شد که فعلا قصدازدواج تشکیل خانواده ندارم ا زین صف کنارکشیدم تقربیا۶ ۷ سالیه جدیدا ک خودموسپردم به سرنوشت ترجیح دادم جلسه اولو بیرون صحبت کنیم کهاسباب زحمت کسی نشه چون بچه هم نیستیم دیگه ولی بازم حرف خواستگار که میشه تردیددارم چقدطولانی شدنمیدونم آخرش چی کارمیکنم ولی اولین خواستگای که اومد خونمون برای من یادمه به خواهرش لبخندی از سر لطف زدم طرف که بهش میومد خشک باشه فک کرد من جلفمو به اون لبخند زدم چون نزدیک خواهرش نشسته بود خلاصه دیگه نیومدن منم خوشحال بودم ولی مامانم از مامانش خوشش اومده بود خخخخخخخخ

      Thumb up 6 Thumb down 3

      • رامین/تهران

        معذرت میخوام ولی نوشتارتون سخته.با زور تونستم بخونم.کلا اگه اعضای این سایت ناراحت نمیشن کمی بیشتر مطالعه کنن.روزنامه هم بخونن خوبه.ادبیات و نوشتار ما جوونها خیلی بد شده.
        منظورم لحن و نوشتاره.با موضوع کاری ندارم.اعضای این سایت همشون تحصیل کرده هستن.نباید شاهد اینجور مکتوباتی باشیم.محل قرار گیری فعل و فاعل مشخصه.
        ولی موقع خوندن کامنتها انگار در حال کشف رمزم.

        Thumb up 3 Thumb down 0

    35. دخمل همساده/24

      همه داستان ازدواج خودشونو گفتن منم مال خودمو میگم:
      یه خواستگار از یه خانواده اصیل و خوب واسه من اومد، و همه ی خانواده من اصرار میکردن که ایشونو قبول کنم ولی چون تحصیلات اون آقا از این مقداری که مورد نظر من بود کمتر بود راضی نمیشدم. دایی من برای تحقیق رفتن پیش پدر شوهر الان که دوست پدر داماد بود، پدر شوهر منم کلی ازشون تعریف کرده بود که حتما قبول کنین و اینا ولی من بازم راضی نشدم و جواب منفی دادم . دو هفته بعد پدر شوهرم رفته بود سراغ داییم و پرسیده بود بالاخره قبول کردین یا نه که داییم گفته بود با تحصیلات پسره مشکل داره. پدر شوهرمم گفته بود پسر من دانشجوی ارشده اجازه بدین ما فردا بیایم خونه خواهرتون. دو شب بعد اومدن خونه ما فقط بابا و مامان شوهرم. تازه گفتن ما واسه آشنایی اومدیم و پسرمون اصلا خبر نداره ما اومدیم خواستگاری. بعدم اجازه گرفتن تا آخر هفته که پسرشون از خوابگاه بر میگرده بیان خونمون. خلاصه دردسرتون ندم الان که ازدواج کردیم فهمیدم که شوهرمو با بحث و اینا و فقط واسه حفظ آبروی خانوادش شب خواستگاری اومده بوده و تصمیم داشته بعد از اتمام تحصیلاتش دختر یکی از اساتیدشو بگیره ولی بعد شب خواستگاری گرفتار من شده و نتونسته کوتاه بیاد….. تازه چند وقت پیش دختر همون استادشو دیدم، محل سگم به من نداد. حتی توی مهمونی جواب سلامم رو هم نداد(البته هیچ صحبت جدی بین شوهر من و اونا نبوده و شوهرم فقط یه سری مراودات کاری با پدرش داشته)

      Thumb up 11 Thumb down 2

    36. خیلی جالب بود تجربه هاتون دوستان.مرسی از ادمین عزیز

      Thumb up 2 Thumb down 1

    37. بچه هااااا
      دوستاااااااا
      اصلا انتظار این همه انرژی مثبت و حال خوب نداشتم. یعنی داشتما اما نه تا ایین حد زیاد 🙂 ممنونم بابت لطف تک تکتون. خدا رو شکر میکنم بابت شما دوستام که با شادی من اینقدر شاد شدین. ممنون از همتون
      ستاره نازنین، الهام، ایلین، ایسان خوش قلب و مهربونم که این مدت خیلی خیلی هوامو داشتن و خیلی از کمک و هم فکریشون استفاده کردم. ممنون بابت وجود مهربون و خواهرانتون
      خاله بتی گگگگل، گل مریم نازنین، الهه جانم، امیر آقا، سحر جانم، دخدر همساده نازنین، عرفانای عزیز، آقا علیرضای محترم از همتون خیلی خییییلی ممنونم. ممنون بابت آرزوهای خوبتون. امیدوارم ۱۰۰ برابر بیشتر از حال خوبی که الان تک تکتون بمن دادید، خدا بهتون حال خوش بده 🙂
      به قول علیرضا انشالله عاقبت به خیری برای هممون پیش بیاد. به وقتش و هر آنچه صلاحمونه 🙂
      گل مریم بانو: من که حالا حالاها زیر سایتونم و ور دلتون. جایی نمیرم. همین جام

      Thumb up 7 Thumb down 5

      • ثنای عزیزم با اینکه در جریان بودم اما وقتی کامنتت رو تو گیزمیز خوندم ،گریه ام گرفت،انشالله که خوشبخت بشی گوزل باجیم 🙂

        Thumb up 3 Thumb down 3

    38. نازنین 24 اصفهان

      خواستگار ک خ زیاده …کاش اون انسان اصلیه بیاد دیگه خسته شدیم بابا…من دوسدارم ودم با همسرم اشنا بشم و سنتی دوس ندارم…هر روزم ک میگذره اساس میکنم دارم نا امید تر میشم چون کسیو نمیبینم ک دوسش داشته باشم…و مطمین باشم پا پیش میذاره…دوسدارم کسی بیاد جلو ک فرهنگ بالایی داشته باشه …سطح فکر خیلیییییییییییییی مهمه…بقیشو میشه یجوری ل کرد….
      ی واستگارم داشتم به مامانم میگفت اخلاق دخترت چطوره ؟/ازیناس که میپره و بد اخلاقه؟
      نه خدا وکیلی این سواله…همشم میگفت یاطی بلده؟ارایشگری؟ کار چرا نمیری؟ مثلا مذهبی هم بودن…اینه ک از ادمای مذهبی بدم میاد
      یکی هم بود دو سه سالی میخاست منو ینی نمیدونید چ کارا میکرد…بعد چنوختی منو با اجیم دید…اجیمو کشید کنارو گفت من تورو میخام…ینی اجیمو…گفت خواهرت ارایش میکنه و ..خخخخخخخخ…باحال بود…گفتم اک تو سرت با معیارات…
      یادم بیاد بازم تعریف میکنم

      Thumb up 6 Thumb down 8

    39. سروناز/پاشنه طلا

      ینفر منو میخواست خیلی سیریشم شده بود از خانواده فوق العاده مومنی بودن خواهرا و مامانش از اون چادری یه چشمی ها .. پسره هم خر غیرت اولش اصلا رو نمیکرد که چطوریه بهش میگفتم ببین ما خانواده مومنی نیستیم من خودم مانتویی ام فردا مامانت نیاد بگه من عروس میخوام چادری این حرفاها من اهل حجاب این حرفا نیستم جلوی خانواده تو رعایت میکنم ولی تو خانواده خودم اصلا گفت نههه کسی حق نداره تو انتخاب زن آیندم دخالت کنه از این ورا که قبل ازدواج میزنن 🙂 خلاصه گذشت من کوتا اومدم جواب مثبت دادم مامانش اومد فرداش واای یه دمی در اورد قبلا با مامانش حرف نمیزد که بعد خواستگاری هر روز با مامانش جلسه داشت بعد کم کم رو کرد گفت یکاری میکنم از قورباغه رو بگیری من بگو اون بگو گفتم بمیر بابا مگه خرم زن تو بشم اونموقه ۱۸ سالم بود بچه بودم وگرنه همون اول دمشو قیچی میکردم نمیزاشتم پاشو تو خونمون بزاره تنها مردی که من به شدت ازش متنفرم این آدمه هنوزم ازش تنفر دارم …

      Thumb up 19 Thumb down 10

    40. محمد/27/تهران

      مادرم خیلی دختر معرفی میکنه ولی نمیرم… همیشه اولش وقتی حرف میزنن خوبه ولی پای رفتن به سمت جلو میشه استرس شدید دارم و کنسل میشه… آقام خیلی میگه بچه شرایطت که مشکلی نداره من یه واحد بهت میدم برو بشین (مایه دار نیستیم اندازه خوش داره) کارتم که هست ماهم که هستیم مشکلت چیه بچه نفهم 🙂 تا ما هستیم میخوایم سروسامونه تورو هم بینیم بریم راحت تو گور بخوابیم! من همیشه دلم میگیره از این حرفا…میگم اینجوری حرف نزنید من به اندازه کافی مشکلات دارم دیگه اینجوری هوار نکنین رو سرم… خیلی بهم میریزم… خیلییییی … ولی من میگم من میخوام خونه از خودم داشته باشم اونی که تو داری ماله توئه ماله من نیست که.. میگه ماله منم ماله توئه دیگه! میگم نه منظورم اینه که محضری ماله خودم باشه بخرم … اونا یجور انتخاب دارن من یجور … من اگر شرایطم اوکی شد و تصمیم داشتم دوست دارم زنه خانه دار بگیرم یا اگر شاغله تا زمانی که بچه نداره کار کنه بعدش بشینه تو خونه بچه رو تو آغوش خودش بزرگ کنه نمیتونم به مهدکودکای بیرون اعتماد کنم … بچه رو بد بار میارن محبتو عاطفه خیلی مهمه تو خانواده دوست دارم دختری که باهام زندگی میکنه دنباله هر قروفری هست حداقل هجده ماه بچه رو شیر بده نگه برا بدنم ضرر داره مثل دو سه موردی که دورو برم میبینم منم موظفم برای تقویتش تامینش کنم ولی باید حتما خودش بچه رو پوشکشو عوض کنه شیرش بده راهش بندازه البته خودمم کمک میکنم منم تا حد توانم تامینش کنم روی بچه حساسم باید زیر دست خودم تربیت بشه خصوصا ولیعهدم 🙂 خخخخ خیلی تخیلی حرف زدم ولی نه جدی میگم 🙂 زن گرفتن مسئولیت داره سخته شوخی نیست… زندگی بر مبنای علاقه .. تعهد… این مهمه…

      Thumb up 21 Thumb down 1

    41. دوستای گلم تجربه های همتون قشنگ و دوست داشتنی بود…مخصوصا خاله و ادمین
      به ثنای عزیزم تبریک میگم
      قصه منم ی کتابه…همون روزای اول دانشگا با ی نگاه عاشق شدم..تقریبا سال ۸۳ بود.فقط ۱۷ سال داشتم…پدرم برام اروزوهای بزرگی داشت.وقتی اومدن خاستگاری ۲۱ سالم بود. ن خانواده من راضی بودن و ن خانواده اونا
      تو اون جلسه خاستگاری چشامون ب واقعیت باز شد.شایدم از هم متنفر شدیم…نمیدونم.ولی بعد اون روز ک قک کردم همه چی تموم شده من ی ادم دیگه شدم…..انگار با خودم با دنیا و همه ادماش لج کردم…باورم نمیشد اون ادمی ک انقد دوسش داشتم… یعنی ب همین راحتی تهمه چی تموم شد؟
      ی بار تو دوره ارشد پشت در یکی از کلاسام دیدمش..اما نگاشم نکردممممم…خ زخمی بودم اونموقعا.دلم میخاست مث تو فیلما تو روز خاستگاری پاشه و بگه حتی اگه دنیا نذاره من این دخترو میخام و تو روی همه وایسه و دستمو بگیره و ببره ی جای دوررررررر…
      خلاصه به ظاهر همه چی از نظر من تموم شده بود و من چند سال ندیدمش.دانشجوی دکتری بودم و میخاستم ازدواج کنم..که سر به زنگا رسید.نگو تموم مدت منو زیر نظر داشته و خ وقتا راهو برام هموار میکرده..بعدها بهم گفت اونموقع ما هر دو بچه بودیم و تمام این مدت شرایطشو درست میکرده.خلاصه ما سال ۹۴ ازدواج کردیم.وقتی هر دو در اوج بودیمممممممم….من عاشقه خویی نبودم ولی همسرم ی عاشق واقعیه و همه تلاشم اینه تو زندگی همه اون خوبیا رو جبران کنمم
      برای همتون بهترینا رو ارزومندم
      کاربر خاموش:شمیلا

      Thumb up 17 Thumb down 4

      • سلام
        بهتون تبریک میگم. هم بخاطر ازدواج خوبتون و هم بخاطر خواهر به این خوبی و ماهی که دارین. آرزوی خوشبختی دارم برای هردوتون. 🙂

        Thumb up 9 Thumb down 2

    42. سلام ستاره عزیزم
      ممنونم دوست خوبم…منم برای شما ارزوی خوشبختی دارم

      Thumb up 3 Thumb down 2

    43. من تا الان خواستگاری رسمی نرفتم ولی خانواده و دوستان و همکارا کیس معرفی میکنن و میریم بیرون واسه معارفه و این حرفا…

      جهت ااطلاع دوستان گلم تیپ و ظاهرم بد نیس. یعنی در حدی هست که طرف همون جلسه اول فرار نکنه و جذب شه

      حالا براتون بگم از کیسااااا !

      یکیشون که خیلی دختر خوبی بود شروع کردیم صحبت تا رسیدیم به گذشته و تجربیات و این حرفا هنگید و بعدشم گفت قصد ازدواج نداره! من:/

      الله اعلم.

      یکی دیگه که دختر همسایه بود و قد و قواره و ظاهری بهم میخوردیم بعد چندجلسه صحبت تا بهش گفتم خونه باید اجاره کنم و هزینه مراسم انچنانی باشه نمتونم بدم پیچید به بازی!
      ( قابل توجه دخیایی که میگن شخصیت! طرف مهمه و پول و پله مهم نیس و … )

      یکی دیگم واسش نماز خوندن طرفش مهم بود و لاغیر

      یکی دیگه خیلی خوب بود الا گلاب به روتون سایز خیلی مهمش واسه اقایون 🙂
      شصت

      یکی دیگم که خیلی دختر تودل برو و انرژیک و دوست داشتنی بود ولی مشکلی که بود اختلاف قدمون بود! شما ۱۹۲ رو بذار بغل ۱۵۸ .
      ینی هرجا میرفتیم ملت ما۲تارو با انگشت نیشان میدادن و یا خداااا

      یکی دیگم صحبت از favoriteها شد برگشت گفت پایه مشروبه! منم که ۱۰۰سال سیا مادر مشروبخور واسه بچم نمیخوام :)))

      یکی دیگم برعکس با مامانش اومده بود مامانه پرسید مشروب که نمیخوری منم گفتم نه NO DRINK
      بعد گفت باباتون چی؟ گفتم اون اره
      شروع کرد گفتن که مشروب خوب نیست و …
      حالا من هی میگم بمن چه
      اخرش گفتم خدافظظظظ

      خلاصه تو این اسمون پرستاره دریغ از ۱ستاره!

      ۵ستاره باشین دوستان
      عزت زیاد.

      Thumb up 16 Thumb down 4

    44. یادش بخیر %۷۵ تایم خاستگاری تو توالت بودم ..

      Thumb up 11 Thumb down 4

    45. به نظر من تو ازدواج شانس هم دخیله … نمیشه گفت اگه یکی خیلی نکته بین و دقیق باشه حتما فرد مناسبی رو انتخاب میکنه… مامان وبابای من از دو دنیای کاملا متفاوتن.بحث خوب یا بد بودن نیست ، فکرشون ،ذکرشون حتی طرز نگاهشون به زندگی با هم متفاوته ! این درحالی هست که مامان من وقتی با پدرم ازدواج کرد ۲۷ سال داشت با مدرک لیسانس و چند سال هم بود که تو آموزش وپرورش مشغول به کاربود و تو یه خانواده ی فوق العاده با فرهنگ و خوبی تربیت شده بود … پدرم هم متقابلا همینطور ولی افسوس که دوتاشون از دو دنیا کاملا متفاوتن …

      Thumb up 9 Thumb down 1

    46. نازنین 24 اصفهان

      خخخخخخخخخخخخ..تازه فمیدم…باحال بود…منم ی همچین خواستگارایی داشتم کورن ادم ببینن همون روز اول فکردن ما خمیر بازیم هر جور اونا بخوان شکل میگیریم

      Thumb up 3 Thumb down 2

    47. سلام به همه
      به قول بعضیا منم کاربر خاموش چند ساله سایتم
      هرچند ازین اصطلاح خوشم نمیاد
      اکثریت رو هم میشناسم
      دلم میخواست به ثنا خانوم تبریک بگم چون خیلی خوشحال شدم
      ثنای عزیز من واقعا شما رو دوست دارم
      امیدوارم هرجا که هستی شاد و موفق باشی مثل همیشه
      و مبارکت باشه عروسیت 🙂

      Thumb up 2 Thumb down 1

    48. عزیزان من بیست و اندی سال فکرم در مورد ازدواج یه جور بود ولی توی بیست واندی روز همه چیز عوض شد و یک هفته است که نامزد کردم

      Thumb up 0 Thumb down 1

    49. بد ترین خاستگارا خاستگارایه فامیلیه بهشون جواب رد میدی قهر میکنن پشت سرت حرف در میارن اغا ما همین چن مدت پیش ی فامیلیشو داشتیم چن بار مادرش اومد خونه هی جواب ن میدادم اینو هم بگم بابا و مامانم خیلی راضی بودن طرف در حد خودمون بود وضعش ماشینو خونه و ی شغل با درامد ثابت ولی خب … اصن مهرش ب دلم نمینشست تا ی شبی یکی در زد مامانم اومد تو اتاق گف برو بیرون یکی کارت داره گفتم کیه گف برو میبینی وقتی رفتم بیرون تا این اغا خودش پا شده اومده کلی صحبت کرد ک من چن ساله دست دارمو …..بعد ی ساعت گف من همه حرفام زدم حرف تو چیه منم گفتم ازهمون موقع ک مامانتو فرستادی نظرم تغیری نکرده جوابم منفیه من ایندمو جور دیگه ای تصور میکنم … ولی فک کنم خیلی بد حرف زدم باش اخه بعد ک حرفم تموم شد سرشو اصن بالا نگرف دیگه چون شب بود زیادم چهرش معلوم نبود فقط گفت دلیلات موجه منم دوس ندارم ب کسی چیزی رو تحمیل کنم و رف اغا از اون موقع خواهراش منو تو عروسی جای میبینن روشونو میکنن اونور

      Thumb up 1 Thumb down 0

    50. اقا اول بگم که محسن ۲۴ شد محسن ۲۶… عمری گذشت ها… سال پیش همین ۲۴ ماه رمضون بود که با خونواده در میون گذاشتم … با اینکه زیاد مذهبی نیستم ولی دوست داشتم ازدواج سنتی باشه… اخه در واقع کسی رو نمیشناختم… بین چند گزینه با توجه به معیارام یکی از خانواده هارو انتخاب کردم و تماس گرفتیم… نه جواب مثبت دادن نه منفی… گفتن فقط باید دخترمون با پسرتون هم رو بشناسن… اینطوری شد که ما حدود دو هفته چهار بار حضوری هر بار دو ساعت نشستیم حرف زدیم… اسمس و تلکرام و اینا هم که… خدا داند. به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید؟ من ندیده بودمشون ولی مادر و آبجیم خیلی تعریف میکردن و اینطور شد که ما همون جلسه اول یک دل نه و صد دل عاشق شدیم …۲۱ مرداد۹۴ نامزد کردیم و ۱خرداد ۹۵ عقد…همیشه خدارو شکر میکنم…. چون خیلی خوبه دو نفر کاملا همو درک کنن… و من وبانو هم اینطوری ایم 🙂

      Thumb up 3 Thumb down 0

    51. واااااااااااااااااای چقد خندیدم دمتون گرم.
      یکی امیاد دست منو بگیره ببره سر خونه زندگیم.

      Thumb up 2 Thumb down 0

    52. واااااااااااااااااای چقد خندیدم دمتون گرم.
      یکی ام بیاد دست منو بگیره ببره سر خونه زندگیم.

      Thumb up 3 Thumb down 0

    53. متین/34/اصفهان

      قرار خواستگاری رو گذاشتیم صبح چهارشنبه تیر ماه سال ۱۳۸۲ من و خانواده از کرمان حرکت کردیم به سمت اصفهان تا به خواستگاری برسیم نزدیدک شهر انار ماشینمون خراب شد (یک ۲۰۶ نو) تا اینکه امداد خودرو اومد و با یک حرکت (بالا و پایین کردن شیشه ها) ولی بعد از ۲ ساعت معطلی ماشین درست شد. به یزد رسیدیم باز هم ماشین نوی ما خراب شد (پلوسش دراومد) رفتیم داخل شهر نهار خوردیم و ماشین و دادیم تعمیر ساعت ۶ عصر ماشین درست شد حرکت کردیم سمت اصفهان نزدیکای اصفهان کلاچ ماشین خراب شد (ماشین فرانسوی و نو) زنگ زدیم ماشین را بردن تعمیرگاه ساعت ۱۱ شب شد آژانس گرفتیم رفتیم گل و شیرینی خریدیم رفتیم خواستگاری (ساعت ۱۲ شب) حالا اینکه در جلسه چی گذشت و بعد از جلسه بماند، هزارتا مصیبت کشیدیدم تا عروسی کردیم که بهترین اتفاقش همین بود که گفتم ولی حالا پسرمون ۳ سالشه و خیلی خوشبختیم، بعضی وقتا به هم میپریم ولی بازم خوشبختیم خدارا شر خانومم امروز (۳۰/۵/۹۵) قراره قرمه سبزی درست کنه الان ساعت ۹ صبحه منتظرم ۱۴:۳۰ بشه برم خونه پسرم و بغل کنم بعد سه تایی حسابی قرمه سبزی بخوریم.

      Thumb up 8 Thumb down 0

    54. زهرا از لرستان

      من خودم خیلی نداشتم ولی خواستگارای خواهرم خیلی باحالن یه پسره شرکت داشت چن تا مهندس یه دکتر….خواهرم پرستاره اتاق عمله
      جالترینشون این بود که یه مردی که با وانتش نون خشک میخرید نمیدونم چطور فهمید خواهرم پرستارهگیر داده بود میخایم بیایم واسه داداشم خواستگاریش دادشش بیکار بود و از سر بیکاری میرفت تئاتر کار میکرد در شهر خودمون نه تهران …یا یکی دیگه از خواستگاراش موقع معرفی کردن وکیل پایه یک بود و بعد از اومدن کاشف به عمل اومد اقا یه مغازه دار هستن که ظاهرا در چشم مادرشون اقا وکیل هستن بخدا نمیخام از خودم و خواهرام تعریف الکی بکنم هرچند شما هم مارو نمیشناسین اما خواهرم در کنار خوش چهرگی یه خواستگارای مسخره ای میاد براشون ادم تعجب میکنه یعنی دیک تو این جامعه پسر نیس که اینا میان اکثرا بیکارا و یه قلب عاشق دارن و جالبه که شرطشون هم شاغل بودن دختره…..

      Thumb up 2 Thumb down 0

  • ارسال نظر