مجله گیزمیز

جشن شکوفه ها/گیزمیزیا جشن شکوفه هاتون یادتونه؟

ادمین/27
۲۹ شهریور ۱۳۹۶
۳۰ نظر
  • جشن شکوفه‌ها

    مراسم آغاز سال تحصیلی جدید صبح امروز چهارشنبه ۲۹ شهریور در مدارس سراسر کشور برگزار شد.

     

     

    جشن شکوفه‌ها 

     

    جشن شکوفه‌ها 

     

    جشن شکوفه‌ها 

     

    جشن شکوفه‌ها 

     

    جشن شکوفه‌ها 

     

    جشن شکوفه‌ها 

     

    جشن شکوفه‌ها 

     

    جشن شکوفه‌ها 

     

    جشن شکوفه‌ها 

     

    جشن شکوفه‌ها 

     

    جشن شکوفه‌ها

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 0
    انتشار یافته : 30
    1. کدوم جشن شکوفه ها؟؟؟ ما همینطوری میرفتیم مدرسه سر کلاس. ازین قرتی بازیا نداشتیم که. مدیر و ناظم و می دیدیم شش تا سوراخ موش می خریدیم. کجا تو مدرسه نازمون خریدار داشت؟؟؟ ما جشن شکوفه ها نداشتیم ولی معلم حرمت داشت، مدرسه حرمت داشت. همون شد که هم سن و سالهای ما شدن مریم های میرزاخانی….

      Thumb up 30 Thumb down 7

    2. کمی تأمل و تفکر

      چقدر پسرا مادری هستن 🙂

      از دامان زن مرد به معراج می رسد . اینها که همشون اشکشون گرومشکشونه .مادرای محترم لطفا کمتر پسرا رو وابسته به خودتون کنین فکر فرداشهم داشته باشین . قرار مرد زندگی بشن 🙂

      Thumb up 19 Thumb down 3

    3. کل خاطرات بچگیام مو به مو یادمه الا این جشن شکوفه ها
      اصلا نمیدونم چرا یادم نمیاد چه اتفاقایی افتاد چی شد اصلا

      Thumb up 2 Thumb down 0

    4. فتانه /29 /تهران

      ای جانم فسقلیارو .
      امیدوارم تو این روزا هیچ بچه ای با چشمای اشکبار راهیه مدرسه نشه برای تک تکشون آرزوی موفقیت و سربلندی دارم.
      یه پس زمینه کمی تو خاطرم هست هنوزم وقتی به عکسای جشن الفبام نگاه میکنم لبخند رو لبم میشینه مخصوصا مغنعه های کج و کوله بچه ها یادش بخیر.

      Thumb up 6 Thumb down 5

    5. قشنگ یادمه بغض داشت خفم میکرد ولی همه سعیمو میکردم ک بروز ندم و بغضمو قورت بدم
      این مسله فقط ب اون روز اول ختم نشد تا یه هفته هر روز ک از خونه جدا میشدم تا زنگ دوم بغض میکردم
      الانم ک یادم میفته بغض میگیرتم
      هعی
      چقد زود بزرگ شدیم 🙁

      Thumb up 8 Thumb down 9

    6. اره،یادمه

      بعدش که میخواستیم بریم کلاس همه ماماناشونو با گریه میخواستن ولی من میگفتم(مامان ،

      نمیخوای بری؟؟؟!!)

      کلا از اول معلوم بود متفاوتم!!!

      Thumb up 13 Thumb down 0

    7. روز جشن کلاسو اشتباه رفتم. خاطره خوب تر از این مگه داریم؟

      Thumb up 7 Thumb down 2

    8. زمان ما از این چیزا خبری نبود. البته کار قشنگیه

      Thumb up 7 Thumb down 2

    9. دو تا دختر دارم. هانیه و حنانه. به یادشون بودم. شما هم دوست دارین مامان یواشکی چنتا عروسک باشین؟؟

      Thumb up 15 Thumb down 2

    10. اون موقع ها جشن شکوفه و غنچه و این حرفا نبود.با بچه های کوچه مون دسته جمعی می رفتیم مدرسه.تنها خوشحالیشم این بود که روز اول کتاب میدادن و تقسیم بندی میشدیم و زود هم تعطیل میکردن. دلخوش بودیم به جلد کردن و بوی خوش کتابا…
      مث برّه ی گیج بودیم.نه زبون اینا رو داشتیم نه خانواده چسبونک ما بود.خیلی وقتا هم یادشون نبود کلاس چندیم! همون بهتر که گذشت.همش استرس بود.

      Thumb up 20 Thumb down 4

      • منم دوران ابتدایی خوبی نداشتم…تک تک روزا با گریه و زور میرفتم مدرسه همیشه ام دیر میرفتم البته این دیر رفتن تا دانشگاهم ادامه داشت…یادمه اول ابتدایی چون قنادی داشتیم خانممون گفته بود دیر اومدی باید شیرینی بیاری..قشنگ بابام ورشکست شد تا من از کلاس اول رفتم دوم!نمیدونم چرا بعضی بچه ها اینجورین هنوزم درک نمیکنم چرا انقد از مدرسه فراری بودم و مترصد فرصت بودم برای غیبت کردن و فرار از مدرسه حالا جالبیش اینه که درسم عالی بود..راهنمایی و دبیرستانم تیزهوشان بودم ولی یه بار سر همین تاخیرا و غیبتا میخواستن اخراجم کنن که چون خواهرم اونجا معلم بود واسط شد و خلاصه به خیر گذشت…دانشگاهم که کلا هر درسی رو نهایتا ۵ جلسه میرفتم اساتیدی ام که خیلی گیر بودن میرفتم و وسطش میپیچوندم…کلا از نظر من مدرسه خر است

        Thumb up 11 Thumb down 1

        • مدرسه حکمتش چیه؟ دانش و آگاهی بده انسان…آدم بودن رو یادش بده.
          زندگی کردن یادش بده…کلا بسازش واسه زندگی تو این کره ی خاکی.
          ولی مدارس ما اول کره ی شمالی بودن حالا گینه ی بیسائو…بی سر و صاحاب…
          هر روز یه جور انگولک مون کردن…نظام جدید نظام قدیم…سالی واحدی.‌‌..ترمی واحدی…شیش سه سه…یه بار پیش دانشگاهی گذاشتن یه بار برداشتن.‌‌
          سیستم نمره ای و مردودی حذف شد، سیستم توصیفی و قبولی گند زد به همه چی.
          میلیون ها کودک بیچاره شدن ملعبه ی دست اینا…
          راستش مدرسه هیچ جوری خوب نیس.برای فهمیدن و انسان شدن فضاهای بهتری هس‌
          مدرسه قاتل روح بچه هاس.برای همینه که وقتی زنگ آخر زده میشه انگار در زندان گوانتانامو وا شده. یا روزای تعطیلی انگار بهشون دنیا رو بخشیدی
          اصلا چه معنی میده بچه صبح زود مثل یه کارمند پاشه بره مدرسه؟ بعدم توی سرما و گرما تو صف صبحگاه سرپا بمونه و خزعبلات بشنوه.
          من برعکس شما از اونایی بودم که هنوز شیفت مخالف تعطیل نشده بودن، اونجا حی و حاضر بودم.انگاری میترسیدم جامو بگیرن! حیف تموم وقتایی که میتونستم بیشتر بخوابم و لذت ببرم اما اسگول بودم و چارچنگولی چسبیدم به درس و مشق

          Thumb up 5 Thumb down 0

    11. محمدرضا-۲۴-اصفهان

      نفری یدونه بادکنک بهمون دادن و فرستادنمون سر کلاس ! بغل دستیم مامانشو بیرون کلاس دید و رفت سمتش ولی بادکنکشو جا گذاشت ! منم بادکنکشو شوت کردم سمت در و ترکید … وقتی برگشت و دید بادکنکش ترکیده شروع کرد به عر عر زدن و نعره کردن ! حتی یدونه دیگه از دفتر براش اوردن ولی همچنان گریه میکرد !

      لعنتی هنوز اون صدای عجیب گریه هاش ، اون دماغ آویزون شده تا روی لبش و اون چهره ی کریه و موهای فرفریش توی ذهنمه !

      Thumb up 9 Thumb down 1

    12. با اینکه پدر و مادرم تو کار اموزش بودن و از ۵سالگی کتاب میخوندم ولی اول دبستان با گریه و فرار از مدرسه طی کردم یه صحنه ای تو ذهنم هنوز هست که پشت سرم مدیر و معاون و معلم دارن میدون که بگیرنم ولی تا خونه ی مادربزرگم دویدم اونام اومدون تو!!!

      Thumb up 7 Thumb down 0

    13. آدرینا/30/تهران

      جشن شکوفه ها نه بهتره بگیم خاطرات روز اول مدرسه,منکه دست تو دست مامانم رفتم مدرسه ولی برعکس همه بچه ها هیچ اثری از شور و شوق تو وجودم نبود بیشتر نگرانی بود!هرچی مامانم ازم میپرسید نگین چته؟ببین بچه ها چقدر خوشحالن و میدون اینطرف و اونطرف ولی بازم هیچ تاثیری نداشت یه همچین بچه ی توداری بودم من!,تا اینکه مدرسه تعطیل شد و من دوون دوون وخوشحال و خندان از در خونه اومدم تو داد زدم ماماااان خانم معلم از من هیچی درس نپرسید!!!نگفت بیا پای تخته بنویس!!!منه شومپِت فکر میکردم هنوز هیچی نشده همون روز اول معلم منو میبره پای تخته ازم درس میپرسه و میگه بنویس!!!!یه همچین بچه ی خنگولی بودم من!مامانم هنوزم که هنوزه اول مهر که میاد این خاطره رو تعریف میکنه و میخنده

      Thumb up 3 Thumb down 1

    14. بابا لنگ دراز

      جشن شکوفه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
      ما بچه های دهه ۶۰ از این سوسول بازیا نداشتیم

      Thumb up 6 Thumb down 0

    15. یادم نمیاد چیزی به اسم جشن شکوفه ها رو ..اصلا زمان ما نبود فقط به یه سخنرانی کوتاه وخط ونشون کشیدن اکتفا میکردن ..یادم میاد واسه حضور وغیاب واول صبح به مراسم صبحگاهی رسیدن خیلی سختگیری میکردن ..واینکه وااای روز اول مهر سال اول دبستان من مثل ابر بهار اشک می ریختم یعنی تا ظهر عین عزادارها بودم ..فکر کردم خخخخخ هنوز که هنوزه خانواده ام یاداوری می کنن ومیخندن ..چون خواهرم سال پنجم تو همون مدرسه بود وگزارشات منو به مامان بابام می رسوند

      Thumb up 5 Thumb down 0

    16. من فقط یادمه روز اول مادرم اومد که فقط راه رو یاد بگیرم آخه قرار بود کلا پیاده تا مدرسه گز کنم خیلی زود هم رفت زنگ اخر خودم تنها رفتم خونه
      بچه های دیگه گریه میکردن منم از دیدنشون بغض کرده بودم
      روزهای بعد هم نیمکتیمون نیمکت رو آباد کرد جوری که جیشش راه گرفته بود کل نیمکت رو داشت میومد که ما فرار کردیم آخه اون موقع روی هر نیمکتی ۳ نفر می نشستن
      یه چیز جالبتر هم بگم که از ابتدایی تا دانشگاه رو از خونه تا مدرسه پیاده میرفتم آخه مسیرش ماشین خور نبود و نزدیک بود و فقط فوق لیسانس چون یه دانشگاهش یه شهر دیگه بود با ماشین شخصی میرفتم

      Thumb up 7 Thumb down 0

    17. سحر دختر مهتاب

      یه نقطه خاکستری با یه نقطه سفید بالاش داشت میرفت اون من بودم 🙂

      کفشام نو بود و از روی لک روغن و آب آسفالت می پریدم و هی به سایه خودم نگاه می کردم. انگشت سبابه مامانم تو دستم بود و میرفتیم

      روز اول مامان بابام گل دادن دستم گفتن معلمت اومد بده بهش. وقتی اومد من خجالت میکشیدم بش بدم. دادم به بغل دستیم گفتم تو بده. اونم از خدا خواسته گرفت و با کلی ناز و ادا گلو تقدیمش کرد. معلمم ازون تشکر می کرد من ذوق می زدم 🙂

      Thumb up 8 Thumb down 0

    18. ماتو روستا بودیم ن این جشنو داشتیم ن امادگی ن پیش دبستانی و ن جشن تکلیف کلا وضع روستامون خراب بود حالام هس ولی ما ک انقد لوس نبودیم عر بزنیم عین خیالمونم نبود

      ادمین جان اگه میشه خاطره روز اول دانشگاهوبذار
      کاربرام بی زحمت یکم کمک کنن من رفتم دانشگاه زیاد سوتی ندم

      Thumb up 3 Thumb down 0

    19. راسی مدرسه ی ما فرمم نداش هرکی با ی رنگ میومد مدرسه

      بعدا ک فرمو این چیزا اومد ماهرسال عزا داشتیم چجوری پول فرمو جورکنیم
      باتمام وجودم دعا میکنم هیچ بچه مدرسه ای کلا هیچ محصلی دغدغه پول لوازمشونداشته باشه
      خیلی چیز تلخیه هیچ وقت ادم فراموش نمیکنه ک چقد فقیر بوده وحسرت میخورده

      Thumb up 10 Thumb down 0

      • چند روز پیش یه عکس دیدم یه مدرسه نوساز تو عراق که ایران براشون ساخته بود. لباسهای تمیز و یکدست، کیفهای نو و قشنگ ….. چی بگم… دلم به درد اومد وقتی کامنت شما رو خوندم.

        Thumb up 5 Thumb down 0

    20. دختر مامانی

      من فقط یادمه با بابام رفتم مدرسه,اصلا یادم نمیاد چی شد؟!
      من بابام خیلی مقرراتی بود نمیشد یه روز غیبت کرد از مدرسه 🙁
      ,سال سوم که بابام نبود تا نصفه راه میرفتم میدیدم حوصله ندارم برمیگشتم خونه :-), معلمم با مامانم خوب بود چیزی نمیگفت
      یادش بخیر

      Thumb up 5 Thumb down 1

    21. والا ما که جشن نداشتیم یه تکبیر گفتیمو رفتیم سر کلاس 😐 فرداشم کله رو با نمره ۵ ماشین کردیم اومدیم مدرسه تکبیر گفتیم رفتیم سر کلاس 😐 اولین و آخرین باری که فلک شدن یه نفرو دیدم کلاس اول بود 😐 تو عمرم تا به حال به اندازه اون روز نترسیدم

      Thumb up 6 Thumb down 0

    22. فرشته / آذربایجان

      یک معلم داشتیم اول و سوم و چهارم ابتدایی معلمم شد این سه سال بهترین سال واسم بود از بس معلم مهربون و دوست داشتنی بود بهش می گفتم مامان اونم عاشق من بود هر وقت منو می دید صورتم را بوس می کرد و بعد لپم را می کشید .

      Thumb up 5 Thumb down 1

    23. من یادمه سه ردیف نیمکت داشتیم که توی هر نیمکت سه نفر می نشستن. به یک بدبختی
      این دختره کناریمم همش سرکُنای منو کش میرفت. منم اسکل روم نمیشد بهش بگم فکر میکردم خجالت میکشه! از بدبختی اسم و فامیل همونو قشنگ یادمه!
      یک بارم تو راه مدرسه گم شدم. یک فراش مدرسه ای منو برد خونشون. تا یک هفته اونجا بودم. یک غذاهای بدمزه ای بهم میداد. یک روز منو تو کوچه ها راه میبرد که خونمونو پیدا کنم. منم از دور خونه رو دیدم پر گشودم به سمتش. اولم مرغ و خروسای خودمو بغل کردم. اصلا دلم برای مامانم اینا تنگ نشده بود 😀

      از جشن و این چیزا چیزی یادم نمیاد. مداد رنگیای کوچولوی شش تایی یادمه. و اینکه دفتر نقاشی نداشتم آخر دفتر مشقم نقاشی کشیدم. معلمم اصلا منو درک نمیکرد بعضی وقتا از خودم ابتکار بخرج میدادم تو مشق نوشتن، همچین میزد تو پرم که له میشدم

      یک بارم دستم رفت لای این ماشین بزرگا. ناخونم افتاد تا یک هفته مشق نمی نوشتم. کلی احساس افتخار میکردم که مشق نمی نویسم. یادمه همه به حال من حسرت میخوردن 😀 نمیدونم مشق نوشتن چی بود که ترجیح میدادیم فلج بشیم ولی مشق ننویسیم

      Thumb up 2 Thumb down 0

    24. راستی یادتونه اون موقعا سر میز نشستن یک پوئن مثبت به شمار میومد
      هر کی سر می نشست خیلی خوشبخت بود 🙂

      Thumb up 2 Thumb down 0

    25. نارسیس/31-1-64/تهران

      برای دختر برادرم – صبا خانوم این سینی قرآن رو درست کردم.

      http://s9.picofile.com/file/8307174334/IMG_20170919_215243.jpg

      من اول دبستان خیلی گیج بودم . یادم میاد کلاس ما پشت سرمون بود ، انتهای حیاط

      وقتی رفتیم تو کلاس ، خانم ناظم اومد تو کلاس و یک کیف قرمز کوچولو هم دستش بود و

      گفت: این مال کیه ؟

      کیفم رو تو حیاط جا گذاشته بودم !

      Thumb up 5 Thumb down 0

    26. من فقط یادمه سال اول دبستان مدرسمون فقط کلاس اول بود.بقیه مقاطع تو ی مدرسه دیگه بود. واسه همین نزدیک ۱۰ تا ۱۵ تا کلاس اول بودیم.من و همسایمون تو دوتا کلاس جدا بودیم.بعد ی هفته من گفتم میام کلاس شما.از فرداش رفتم کلاس اونا .بعد دو روز همش دنبال من میگشتن چرا این غیبت داره.بعد ی هفته دیدم کارت شناسایی پروندم رو دارن تو کلاس ها میچرخونن ببینن کسی منو میشناسه یا نه.بلکه بتونن با خانوادم ارتباط برقرار کنن.ی هفته ای ما پیچوندیم تا پیدامون کردن.فرستادن کلاس خودمون.از اون به بعد معلممون کلی حواسش به من بود.بیشتر بهم توجه میکرد.آخ یادش بخیر.چقدر فسقلی بودیم.

      Thumb up 1 Thumb down 0

  • ارسال نظر