مجله گیزمیز

حکایت مهر(۴)

ادمین/27
۱۷ اسفند ۱۳۹۶
۸ نظر
  • این سرایدار مدرسه عاشق گروه موسیقی «Red Hot Chili Peppers» است. اما چون قیمت‌ها بسیار بالا و او ناراحت بود که نمی‌تواند برود، همه دانش آموزان پول هایشان را روی هم گذاشتند و برایش بلیت تهیه کردند

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)

     

    آتش نشان بازنشسته به مراسم فارغ التحصیلی دختری دعوت شد که ۱۷ سال پیش او را نجات داده بود

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)

     

    «زندگی تو را به من هدیه داد»، پسربچه ۴ ساله‌ در مراسم عروسی پدرش پس از شنیدن این جمله از زبان نامادری خود اشک شوق ریخت

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)

    این مرد مدرک جانورشناسی دارد و از مشتریانش می‌پرسد حیوان مورد علاقه شان چیست. سپس در حال آماده کردن سفارششان توضیحاتی درباره آن حیوان ارائه می‌دهد

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)


    پسربچه ۵ ساله‌ای که با این لباس‌ها به گربه‌های خیابانی کمک کند. این باعث می‌شود احساس کند ابرقهرمان دنیای حیوانات است

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)


    این مرد در حساب توئیتر خود نوشت: «به ۱۰ نفر داوطلب برای کمک به پارو کردن برف خانه افراد سالمند نیازمندم. ایمیل‌های زیادی از افراد سالخورده که نیاز به کمک داشته اند دریافت کرده ام. فردا ساعت ۱۰ می‌بینمتان. من کلاه، ناهار و سوئیشرت برای کسانی که می‌آیند تهیه کرده ام.» ۶۵ نفر اعلام آمادگی کردند

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)


    این ورزشکار مسابقات قهرمانی را نادیده گرفت تا به یک مرد ناشناس مغز استخوان اهدا کند. او در دبیرستان به عنوان داوطلب اهدای مغز استخوان ثبت نام کرد و این موضوع را فراموش کرده بود تا اینکه یک ماه قبل از مسابقات فینال و قهرمانی با او تماس گرفتند. او شانس به دست آوردن مدال را نادیده و تحت عمل جراحی قرار گرفت تا به مرد ناشناسی که از سرطان خون رنج می‌برد کمک کند

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)

     

    این مرد جاناتان اسمیت نام دارد. او جان ۳۰ نفر را در حادثه تیراندازی وگاس نجات داد تا اینکه گردن خودش تیر خورد

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)

     

    هوای بیرون خیلی گرم بود بنابراین بچه‌ها منتظر ماموران جمع آوری زباله ماندند تا به آن‌ها بستنی دهند

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)


    این مرد دونات‌های باقی مانده را از محل کارش می‌برد و بین افراد گرسنه در خیابان توزیع می‌کند

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)

     

    این دو مرد حدود ۱۰۰۰ اسباب بازی برای یک خیریه درست کردند

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)


    این دختربچه ۶ ساله موهایش را کوتاه کرده تا به کودکان سرطانی اهدا کند

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)

     

    پسربچه پناهنده در کنار سگ آسیب دیده نشسته تا کمک برسد

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)

     

    این مرد به تک تک اتاق‌های مرکز درمان سرطان سر زد و برای بیماران موسیقی نواخت

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)


    این زن به مرکز نگهداری از سگ‌ها می‌رود، جلوی قفس سگ‌ها می‌نشیند و برایشان کتاب می‌خواند

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)


    انسانیت

    بعد از دیدن این تصاویر لبخند خواهید زد (۴)

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 0
    انتشار یافته : 8
    1. یه سفر کاری داشتیم به یزد با ماشین شخصی همراه دو تا از همکارها. بین طبس و فردوس وسط بیابون دینام ماشین از کار افتاد . هوا تاریک شده بود و بارون و باد هم گرفت. خیلی کم ماشین رد میشد و کسی هم احتمالا جرات نمیکرد بایسته و کمک کنه. با زحمت به امداد خودرو زنگ زدیم بعد از کلی معطلی و دادن موقعیت گفت تا فاصله ۱۰۰ کیلومتری کسی رو ندارن. فقط از دور یه روستا رو دیدیم. رفتیم تو روستا هیچ کی دیده نمیشد . یه مغازه دیدیم و رفتیم تو . سه نفر اونجا بودن با هر ترفندی بود تونستن یک یدک کش رو میشناختنش که تو شهر ۷۰ کیلومتری اونجا بود راضی کنن تا ما رو به اون شهر ببره. واقعا مستاصل بودیم و اگه کمک اونها نبود نمیدونم چکار بایست میکردیم . رسیدیم به اون شهر کوجیک . شب شده بود و اکثر جاها تعطیل بودن. یه تعمیرکار جوان تا ساعت ۱۲ شب رو ماشین کار کرد و چون لوازم یدکی هم نبود به هر ترتیب یک قطعه خودش ساخت و نهایتا ساعت ۱ شب ما رو راه انداخت. امیدوارم یه روزی به یه شکلی جبران کنم




      12



      0
    2. به احترام مقام بلند انسانیت تمام قد می ایستد




      9



      0
    3. این حکایت های مهرتون عالیه. برای خیلی از ما آدما یه تلنگره برای ابراز محبت و پخش بذر مهربونی و انسانیت




      9



      1
    4. حامی حیوانات

      انسانیت چیزیه که خدا به تمام بنده هاش داده مهم اینه که انسان باشیم نه ادم ، دستان اون پسر بجه رو باید بوسید که کنار اون سگ زبون بسته اسیب دیده نشسته تا کمک برسه ، کمک کردن به دردمندان و اسیبدیدگان چه انسان چه مخصوصا حیوان قلبی بزرگ میخواد همیشه در خصوص حیوانات به این علت بیشتر تاکید میکنم که تعداد ادمهایی که بهشون کمک میکنن کمتر از کسانیه که بهشون ازار میرسونن با حیوانات مهربان باشیم حیوانات حتی زبان بیان دردها و گرسنگیهاشونو ندارن و محبت و خوبی میفهمن




      5



      0
    5. عالی بود…
      با محبت خارها گل میشود ….




      7



      0
    6. انسانیت برای هر کی یه تعریفی داره…
      مثلا من اگه جای اون خانومی بودم که واس سگا کتاب می خوند :/می رفتم واسه بچه ها میخوندم :/




      8



      0
      • شاید سگ نفهمه محتویات کتابا چیه ولی باور کنید توجه و محبت رو میفهمه.
        من یه خروس سفید خوشگل داشتم هر روز مشکلات و درد و دلامو باهاش میگفتم میدونستم زبون منو نمیفهمه اما باور کنید بدون اینکه من با دست گرفته باشمش ساعت ها وقتی جلوش نشسته بودم نگام میکرد تا بشنوه چی میگم و آخرش وقتی حرفام تموم میشد اونم یه سری قد و قد و قدا میکرد و میرفت سراغ کار خودش.

        یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید احساس میکردم حتی خیلی بیشتر از انسان های دیگه میتونست منو بفهمه حتی تو شنیدن صحبت هام حالات صورتشم عوض میشد مثلاً من گریه میکردم پیشش میدیدم اونم چشاش خیلی ناراحت به نظر میاد اما وقتی شاد بودم چشاش بزرگ و خوشحال میشد.
        یادش بخیر آبجیم ۲ تا جوجه ماشینی آورده بود من اونا رو گذاشته بودم رو پام نازشون میکردم خروسم حسودیش میشد میامد روی این یکی پام میشست میگفت منم ناز کن 🙂

        حیف که چند ساله متاسفانه از دست دادمش دلم خیلی براش تنگ شده.
        خروس های دیگه رو میبینم ولی هیچ کدوم مثل اون نیستن.
        چون اونو از بچگی که یه جوجه بود خودم بزرگش کرده بودم و هر جا میرفتم باهام میامد.
        ولی حیف که تو ایران اکثراً خروس و مرغ رو فقط به چشم کشتن و خوردن میبینن من خودم گیاه خوار نیستم ولی هرگز به خودم اجازه نمیدم که همدم خودمو بکشم و بخورم و هرکی هم که درباره این موضوع حرف میزد بهش میتوپیدم تا اینکه سرنوشت ازم جداش کرد.
        منم حیوونام رو مثل یه انسان با شرافت خاک میکنم و براش نشونم میذارم.
        کنار قبر پدربزرگ مادریم در بهشت زهرا توی خاک درخت کنارش.
        اون روز کلی گریه کردم و حتی دوست داشتم خدا هم لعنت کنم به خاطر اینکه همدمم رو ازم گرفت ولی الان چند سال ازش میگذره و فقط روز به روز احساس تنهایی بیشتر میکنم.




        0



        0
  • ارسال نظر