مجله گیزمیز

دیالوگهای زیبا و ماندگار

  • ***************

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147) 

     

    ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (147)

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 0
    انتشار یافته : 3
    1. محمدرضا-22-اصفهان

      باب اسفنجی 😆

      هر وقت میخوام برم خونه ی خواهرم یه سی دی از مجموعه های باب اسفنجی رو میخرم برای پرنیا کوچولو !

      ولی پرنیا بهونست.. خودم میشینم میبنم همشو 🙂 خیلی کارتون جذابیه خداییش 🙂

      Thumb up 13 Thumb down 1

    2. کاوه/27/تهران

      ارباب حلقه ها : بازگشت پادشاه ( مطمئن نیستم دو برج بود یا بازگشت پادشاه )

      تئودن : نیزه ها می لرزند ، سپر ها خرد می شوند و چکاچاک شمشیر هایمان تا طلوع آفتاب قطع نخواهد شد . بتازید سربازان تئودن و زمین را از وجود اهریمنان پاک کنید …………

      تئودن : شیپور هلم چکش-دست با بلندی هر چه تمام تر به صدا در خواهد آمد ، برای آخرین بار ………..

      ———–

      یه دیالوگ پر معنی و نشان دهنده دیوانگی از سریال بسیار جالب و جذاب « دیوانگان متفکر » :

      من توی زندگیم فقط از یه چیز مطمئن شدم ، اونم اینکه از هیچی نباید مطمئن بود !!!

      ———

      اینو قبلاً هم نوشته بودم ……..

      مسیح : نه پطروس ، تو قردا قبل از بانگ خروس سه بار انکار خواهی کرد که مرا می شناسی ………..

      و دقیقاً همون جوری مطابق با پیش بینی مسیح میشه ………..

      ———-

      یه فیلمی بود که چندین سال پیش وقتی ۱۲ ، ۱۳ سالم بود از تلویزیون پخش شد که اسمشو یادم نیست ………

      چند روز مونده به فرار محمد رضا پهلوی و فرح و محمد رضا دارن با هم مشورت می کنن که فرح میگه می تونیم کمک بخوایم و محمد رضا در جوابش میگه :

      کی میخواد کمکون کنه ؟ کجا رفتن اون سپهبدا و ارتشبدایی که کفشمو می بوسیدن و فدایت شوم می گفتن ؟ کجا رفتن اون زنان بزک کرده ای که پائین تنه هاشونو برهنه می کردن و می رقصیدن ؟ نه فرح ، ما تنهاییم …………..

      ———-

      شوالیه تاریکی :

      گوردون : هیچی نمی گه ، هر دفعه هم تهدیدش می کنم می خنده !
      بت من : از یه بیمار روانی چه انتظاری داری ؟ ( رو به دوست ژوکر ) اگه حرف نزنی از این بالا میندازمت پائین !
      پسره : می میرم !
      بت من : شک دارم ! ( میندازتش پائین و داغون میشه و میگه که ژوکر کحاست )

      Thumb up 5 Thumb down 0

    3. رها اعتمادی

      کیانوش : اسب من شاه رو زد
      شیر فرهاد : هاااا . نه . خر شاه رو وزد
      شاه رفت خر ویومد

      Thumb up 8 Thumb down 3

  • ارسال نظر