مجله گیزمیز

فرار متفاوت یک مغز ایرانی به همراه خانواده‌اش

ادمین/27
۲ بهمن ۱۳۹۶
۲۴ نظر
  • فرار متفاوت یک مغز ایرانی به همراه خانواده‌اش

    Image result for ‫محمدعلی اسماعیل‌زاد‬‎

     

     

     

     

     

    تجربه یک شب استراحت در یک روستای آرام، به ایده‌ای برای تغییر محل زندگی‌شان تبدیل شد و ساعتی بعد با گفت‌وگوی جمعی به یک تصمیم قطعی برای سال‌های آینده زندگی خود رسیدند؛ مهاجرت از تهران و سکونت در روستای آهکلان استان گیلان.

     

    فرار متفاوت یک مغز ایرانی به همراه خانواده‌اش

    تجربه یک شب استراحت در یک روستای آرام، به ایده‌ای برای تغییر محل زندگی‌شان تبدیل شد و ساعتی بعد با گفت‌وگوی جمعی به یک تصمیم قطعی برای سال‌های آینده زندگی خود رسیدند؛ مهاجرت از تهران و سکونت در روستای آهکلان استان گیلان.

    «شهروند» در ادامه نوشت: «محمدعلی اسماعیل‌زاده» در آستانه ۴۰ سالگی به همراه همسر و ۶ فرزندشان از خانه‌ای کوچک در پایتخت ایران به خانه‌ای با حیاط ۱۰‌ هزار متری کوچ کردند تا حالا هر روز صبح با صدای خروس‌ها و آواز پرندگان بیدار شوند، تخم‌مرغ‌های تازه را از لانه‌های چوبی بردارند و رو به‌ جنگل‌های گیلان در ایوان پر از گلدان سفره صبحانه بچینند.

    مهاجرت از تهران به روستایی در اطراف ماسال، به بوی گل و صدای بلبل و منظره‌های چشم‌نواز خلاصه نمی‌شود. «علی» کلاس ۱۱ ریاضی است و باید ‌سال آینده در کنکور سراسری با دانش‌آموزانی از کلانشهرها رقابت کند و می‌داند که رقبایش با کلاس کنکور و مدارس خصوصی مشغولند. «مهدی» کلاس هفتم است و هر روز باید تا روستای کناری برای مدرسه برود. «فاطمه» و «مریم» همکلاسی‌ و دوستان سابق خود را ندارند و ساکن مدرسه‌ای در چند قدمی خانه خود شده‌اند. برای «ریحانه» و «زینب» هم دیگر خبری از شهربازی‌های تهران یا ‌هزار سرگرمی دیگر نیست. پدر خانواده که لیسانس مهندسی صنایع از دانشگاه علم‌وصنعت دارد، کارشناسی‌ارشد را در دانشگاه صنعتی شریف و در رشته مدیریت MBA تحصیل کرده و الان دانشجوی دکترای‌ مدیریت در دانشگاه شهید بهشتی است، شاید بخشی از منبع درآمد سابق را ندارد و برای همسرش هم دیگر بازارهای تهران وجود ندارند.

     


    .

    Image result for ‫محمدعلی اسماعیل‌زاد‬‎

     

     

    ماجرای یک تصمیم ناگهانی و جمعی

    در یک صبح سرد زمستانی، مه صبحگاهی، درختان بدون برگ آهکلان را فرا گرفته و چراغ‌های خانه‌ای که از پشت به کوهی کم‌ارتفاع وصل شده، روشن است. زندگی در روستا آغاز شده و مردان و زنان در حیاط خانه‌های بی‌حصار با چکمه و لباس‌های گرم مشغول کارهای روزانه‌اند. محمدعلی خودرو‌اش را برای خرید روزانه و نان گرم روشن می‌کند و در مسیر ٧ کیلومتری تا ماسال از زندگی در آهکلان می‌گوید: «روستا هم نانوایی دارد ولی چندان باکیفیت نیست. از وقتی اینجا ساکن شدیم برای خرید‌های خانه برنامه‌ریزی درستی داریم و سعی می‌کنیم هر دو‌ یا سه روز یک ‌بار به شهر برویم.»

    همسرش تماس می‌گیرد و محمدعلی از او می‌خواهد که فهرست‌ خرید را پیامک کند. جاده کوهستانی آهکلان تا ماسال زیر سلطه حیوانات است. حیوانات با خیال راحت در خیابان لم داده‌اند به‌گونه‌ای که محمدعلی مدام سرعت خود را کم و زیاد می‌کند: «سلطان جاده‌های این منطقه، گاوها هستند. وسط جاده می‌نشینند و سرنشین‌ها باید سرعت خود را با آنها هماهنگ کنند. بعضی وقت‌ها هم نگاه‌های عاقل ‌اندر سفیهی می‌اندازند و کمی خود را تکان می‌دهند.»

    محمدعلی سال‌های قبل از دانشگاه را در قائم‌شهر استان مازندران زندگی کرده و از زمان تحصیل در دانشگاه، ساکن تهران می‌شود و حالا بعد از ٢١‌سال زندگی در تهران، مسیر دیگری را برای زندگی انتخاب کرده. او همچنان که مسیرهای اطراف را با اشتیاق نگاه می‌کند، شمرده و با جملاتی کوتاه همزمان با رانندگی از جرقه سکونت در گیلان می‌گوید: «تابستان امسال با خانواده به یک میهمانی در یکی از روستاهای گیلان آمدیم و بعد از یک شب استراحت و تجربه آرامش روستا، من و همسرم به هم نگاه کردیم و گفتیم اینجا چقدر برای زندگی مناسب است. همسرم پیشنهاد داد بعد از بازنشستگی برای زندگی به اینجا بیاییم. داشتم فکر می‌کردم که بازنشستگی یعنی چه و من کی بازنشسته می‌شوم. به یاد کلاس‌های درسم افتادم. در کلاس‌های «طراحی مسیر زندگی» به دانشجویان می‌گویم شاید کارهایی که برای بعد از بازنشستگی گذاشته‌اید را همین حالا هم بتوانید انجام دهید. همان لحظه بحث به این سمت پیش رفت که چه موانعی برای اجرایی‌کردن ایده مهاجرت به روستا داریم که لازم است آنها را برطرف کنیم و چرا الان مهاجرت نکنیم. وضع ادامه کار، فعالیت‌های اجتماعی، کسب درآمد، مدرسه بچه‌ها و خیلی چیزهای دیگر را بررسی کردیم و دو طرف ترازوی نامتعادل زندگی در تهران با یک روستا در شمال ایران را مقایسه کردیم.»

     

     


     

     

    .

    Image result for ‫محمدعلی اسماعیل‌زاد گیلان‬‎

     

    نامعادله از دست‌داده‌ها و دستاوردها

    ساعت حدود ۸ و نیم صبح جمعه است و مسیر برگشت، نه به سمت آهکلان که به سمت روستاهای دیگری در اطراف ماسال است. چند ویلا با درهای قفل‌زده بیرون و نرده‌هایی فلزی، فضای دوست‌داشتنی خانه‌های روستایی را از بین برده‌اند. ساختمان‌ها چنان متفاوت از روستا است که در نگاه اول به نظر می‌آید از جایی کنده شده و در این جنگل کاشته شده‌اند. محمدعلی سری به تاسف تکان می‌دهد و پیشنهاد منظره برای عکاسی می‌دهد: «چیزی که این بهشت را تهدید به خرابی می‌کند همین ساختمان‌ها با چنین معماری و مصالحی است. اینجاها را ببینید که فکر نکنید روستای ما متفاوت از بقیه است. اینجا همه روستاها همین‌اندازه زیبا و بکر هستند. من معمولا میهمان‌ها را به روستاهای دیگر هم می‌برم که دید درستی نسبت به این منطقه پیدا کنند.»

    اما چه شد که تصمیمی ناگهانی عملی شد و خانواده هشت‌نفره اسماعیل‌زاده ساکن گیلان شدند: «از روز میهمانی در گیلان تا روز سکونت در روستا حدود ۲۸ روز طول کشید. همان روز اطراف را گشتیم و پرس‌و‌جو کردیم و ١٠ روز بعد دوباره با خانواده به اینجا آمدیم که بیشتر شرایط را بررسی کنیم. مدرسه بچه‌ها، نحوه زندگی در روستا و مشکلات و خوبی‌های این سبک زندگی را. بعد از آن بچه‌ها مدام بررسی می‌کردند که این مهاجرت چه خوبی یا سختی‌هایی برای آنها دارد.»

    کفه ترازو به سمت روستا سنگین‌تر و تصمیم مهاجرت قطعی شد. حالا آنها باید خانه‌ای برای اجاره پیدا می‌کردند که کار چندان راحتی هم نبود. شمالی‌ها ترجیح می‌دهند خانه‌های خود را چندروزه به مسافران اجاره دهند که معمولا درآمد بیشتری برای آنها دارد: «تمام دفاتر املاک ماسال را دنبال خانه گشتیم اما مورد مناسبی پیدا نشد. هیچ خانه‌ای در روستاها برای اجاره پیدا نمی‌شد.»

    کنار جاده، رو به جنگل به خانه‌های اطراف اشاره می‌کند. زنی حدودا پنجاه‌ ساله اردک‌هایش را با گویش محلی به سمت حوضچه آب کنار خانه روانه می‌کند، در حیاط خانه مردی پلاستیک به‌دست لیموشیرین می‌چیند. سلام می‌کند و دستش را با سه لیمو دراز می‌کند و «بفرمایید» می‌گوید. محمدعلی سخنانش را درباره اجاره‌خانه ادامه می‌دهد: «ما پنج روز صبح تا شب درِ تمام این خانه‌ها را تک‌تک زدیم و از ساکنین روستاها سراغ خانه‌ای‌ برای اجاره گرفتیم ولی خانه‌ای پیدا نشد. کم‌کم داشتیم ناامید می‌شدیم و احساس می‌کردیم که بالاخره قسمت نبود تا اینکه در عصر روز پنجم یکی از املاکی‌ها گفت خانه‌ای با ۱۰ هزار متر حیاط را برای اجاره به بنگاه سپرده‌اند. من و همسرم همدیگر را نگاه کردیم، می‌دانستیم که امکان اجاره چنین خانه‌ای برای ما وجود ندارد ولی مشتاق بودیم که خانه‌ای با این مشخصات را ببینیم.»

    خانواده اسماعیل‌زاده حالا ساکن همان خانه رویایی‌اند و هر روز هم این خانه برای آنها جذابیت تازه‌ای درست می‌کند. هزینه رهن خانه روستاهای شمال بین ۱۵ تا ۵٠‌ میلیون است. صاحبخانه که مستاجرهای خوبی پیدا کرده بود، با آنها کنار آمد و آنها با قیمت مناسبی مستاجر خانه رویاهایشان شدند. آن‌طور که این خانواده می‌گویند، آنها زندگی را ساده گرفتند و روزگار و مردم هم با آنها راه می‌آیند.

    صبح بیدار جمعه

    خرید روزانه تمام شده و حالا سایه ابرها بخشی از خانه‌های کوهپایه‌ای روستا را پوشانده است. از مه غلیظ صبح رمقی نمانده و تا چشم کار می‌کند جنگل با پوشش زمستانی است. هنوز خودرو خاموش نشده، مهدی پسر دوم و فاطمه دختر ارشد خانواده کنار پدرشان ایستاده‌اند. مهدی پلاستیک‌های گندم و دانه‌مرغ را در دو دستش می‌گیرد و فاطمه هم نان‌‌ها را روی دستانش می‌گذارد و فاصله در ورودی تا خانه را طی می‌کنند. مریم و ریحانه کنار مرغ‌ها ایستاده و با هم حرف می‌زنند. چند متر آن‌طرف‌تر هم سگ سفیدی نشسته است که بیشتر اوقات به این خانه سر می‌زند و مراقب است که شغال‌ها به مرغ و خروس‌ها آسیب نزنند.

    ریحانه سه‌ سال دارد و سراغ یکی از خروس‌ها را می‌گیرد و مریم توضیح می‌دهد که مریض و تحت درمان است و امروز از لانه‌اش خارج نشده است. هر کسی در سمتی از خانه مشغول است که زمان صبحانه می‌رسد. پنج تا از فرزندان خانواده در کنار مادرشان سفره را در ایوان خانه می‌چینند و کوچک‌ترین فرزند خانواده یعنی زینب در بغل پدرش است. سفره با پنیر، کره، مربا و عسل محلی رنگ دیگری گرفته و همه در کنار هم نشسته‌اند. حالا زمان آن رسیده که علی از زندگی چهارماهه خود در آهکلان سخن بگوید: «معلم حسابان خوب نیست ولی فیزیک و شیمی بد نیستند. در کل نمیشه بگیم تهران بهتره یا اینجا؛ اینجا خوبی‌های خودشو داره و تهران هم خوبی‌های دیگه‌ای داشت. هرکدوم از جهتی خوب هستند.»

    مهدی هم حرفش را تأیید می‌کند. فاطمه اما از مدرسه‌اش راضی‌ است: «مدرسه‌مان همین نزدیکی است، کلا از تهران بهتر است، خانم‌معلم‌ هم خوبه. پنجم و ششم یک کلاس هستیم؛ ۱۱ نفر، ۳ نفر کلاس ششمی و ۸ نفر هم پنجم. با هم دوستیم و بعضی‌وقت‌ها با هم درس می‌خوانیم. دوستانم به خانه ما می‌آیند، یا من می‌روم خانه آنها.»

    صبحانه که تمام می‌شود، بی‌هیچ توضیحی، هرکسی شکر و تشکری می‌کند و بخشی از وسایل روی سفره را به داخل خانه می‌برد.

    گفت‌و‌گوی کوهنوردان مستقل

    ریحانه و مریم روی دو تاب میان درختان فشرده حیاط نشسته‌اند و با هم حرف می‌زنند. فاطمه جلوتر از بقیه به سمت جنگل پشت خانه حرکت می‌کند و پشت سر او تیمی از اعضای خانواده اسماعیل‌زاده در حرکت است. آنها در ماه‌های گذشته بارها این مسیر را طی کرده‌اند. علی با دوربین شکاری‌اش آخر صف در حرکت است و حالا فاصله‌ها بیشتر شده و بین هر دو سه نفر بحث‌های متفاوتی در جریان است. غیر از مادر خانواده، زهرا خانم، بقیه در حال کوهنوردی هستند و زینب هم در بغل پدرش کم‌کم‌ به خواب می‌رود. ریحانه با کفش‌های نو و براقش، با عکاس روزنامه مشغول صحبت است و حالا محمدعلی با تامل همیشگی‌اش در حرف‌زدن و پاسخ‌گفتن، از مداخله در امور روستا و تلاش برای توسعه پایدار این منطقه سخن می‌گوید: «در تلاشیم که روستا تبدیل به روستای دوستدار محیط ‌زیست شود و صحبت‌هایی را هم با سازمان ملل انجام داده‌ایم. روستاهایی در نقاط مختلف دنیا برای این طرح در نظر گرفته ‌شده‌اند و ما هم در تلاشیم که این روستا را برای این طرح معرفی کنیم. داریم تلاش می‌کنیم که مدارس این منطقه را به مدارسی نمونه و الگو در کشور تبدیل کنیم. در حال بازسازی مدرسه روستا هم هستیم که در روند این بازسازی دانش‌آموزان حضور فعال دارند و خود دانش‌آموزان مشغول بازطراحی مدرسه‌شان هستند. برای اینکه بتوانند طراحی را انجام دهند نیاز به یادگیری نقشه‌کشی و ماکت‌سازی دارند. در همین چندماه دانش‌آموزان آموزش‌ها را دیده‌ و شروع به ماکت‌سازی کرده‌اند. در همین فرآیند اتفاقاتی جالب و دوست‌داشتنی درحال رخ دادن است.»

    مدیریت فرآیند طراحی و معماری ساختمان مدرسه روستا و آموزش معماری به دانش‌آموزان را خانم فربد که مهندس معمار است به عهده گرفته است. خانم فربد هم چهار سال پیش به‌همراه همسرشان آقای دکتر جهان‌زاد و دو فرزندشان از تهران به رشت مهاجرت کرده‌اند و حالا دوستان خوبی برای خانواده اسماعیل‌زاده هستند. آن‌طور که اسماعیل‌زاده می‌گوید، کانال تلگرامی که برای معرفی فعالیت‌هایشان در روستا راه انداخته‌اند، زمینه‌ساز آشنایی این دو خانواده شده است.

    در همسایگی این خانه، ساختمانی سه‌طبقه آخرین مراحل ساخت را پشت‌ سر می‌گذارد که شاید در آینده محلی برای برگزاری کلاس‌های «تفکر سیستمی» این عضو شورای راهبری گروه آسمان شود. گروه آسمان یک گروه آموزشی و پژوهشی در دانشگاه صنعتی شریف است و محمدعلی که در سال‌های گذشته میهمان مدارس، شرکت‌ها و سیاست‌گذاران مختلفی بوده تا تفکر سیستمی را آموزش دهد، از برنامه‌های خود برای برگزاری دوره‌های تفکر سیستمی در روستا می‌گوید: «ساختمان کناری را می‌خواهیم تبدیل به یک مرکز آموزشی کنیم که هم محل سکونت و هم کلاس برای آموزش داشته باشد. برای دانش‌آموزان ایده این است که با خانواده‌ها به این روستا بیایند و دوره‌های مشترکی برای آنها و خانواده‌هایشان برگزار شود.»

    محمدعلی یک‌بار دیگر از دستاوردهای این چند ماه می‌گوید: «در این مدت بچه‌ها خیلی بزرگ و پخته شده‌اند. بچه‌ها قبل از این خیلی ارتباط با طبیعت به این معنی نداشتند که مثلا مرغ و گاو و حیوانات دیگر را به این‌صورت از نزدیک ببینند. قبلا شیر و تخم‌مرغ خورده بودند اما جوجه‌ای را بزرگ نکرده بودند که حالا برایشان تخم بگذارد و دوشیده شدن شیر گاو را ندیده بودند. اولین‌بار که یکی از مرغ‌ها تخم گذاشت و تخم‌مرغ را از لانه بیرون آوردند، دلشان نمی‌آمد آن را بخورند و جایی گذاشته بودند و نگاه می‌کردند. ما اواخر تابستان اینجا آمدیم. میوه درختان گردو و فندق رسیده بود و هر شب سنجاب‌ها برای خوردن گردو و فندق به حیاط ما می‌آمدند. ما در ایوان خانه می‌نشستیم تا آمدن سنجاب‌ها را نگاه کنیم. بعد فصل انار رسید و چیدن و آب گرفتن انارها و بعد فصل چیدن پرتقال و آب گرفتن نارنج و خلاصه تمام این مدت سرگرم تجربه کارهای جدید بوده‌ایم.»

    حالا روز به نیمه رسیده است. زینب در بغل پدرش به خواب رفته، فاطمه مسیر کوه‌پیمایی را متفاوت از همیشه طی کرده و بقیه را پشت سر خود کشانده که با اعتراض مهدی هم روبه‌رو می‌شود. علی، ریحانه و مریم هم همین مسیر را ادامه می‌دهند.

    چندتا بچه کافیه؟

    تصمیمات متفاوت خانواده اسماعیل‌زاده، به مهاجرت یا نحوه برخورد با فرزندان و … خلاصه نمی‌شود. داشتن ۶ فرزند در آستانه چهل‌ سالگی آن‌ هم در دورانی که همه به زندگی بهتر در کنار فرزندان کمتر فکر می‌کنند، پرسش دیگری است که محمدعلی ریشه آن را گفت‌وگوهای جلسات شبانه خوابگاه دوران کارشناسی در دانشگاه علم و صنعت می‌داند: «مسائل زیادی دست‌به‌دست هم می‌دهد که یک خانواده تصمیم بگیرد فرزندان کمتر یا بیشتر داشته باشد یا اصلا داشته باشد یا نه. یک مسأله اینکه شاید برخی افراد جامعه ریشه فکری برای کارهای خود نداشته باشند. آدم‌ها بیشتر بر مبنای فکرهای سطحی عمل می‌کنند. بیشتر نگاه می‌کنند ببینند دور و اطراف آنها چه می‌گذرد یا دیگران چه فکری نسبت به دیگر موارد دارند. در دانشگاه علم ‌و صنعت که بودیم در اتاقمان جلسات شب‌نشینی درباره خود زندگی، هدف زندگی، چرایی ازدواج و بچه‌دارشدن و کار و چیزهای دیگر داشتیم. دانشجویان دیگری هم برای شرکت در این جلسات به اتاقمان می‌آمدند. نزدیک به یک‌ سال و نیم این گفت‌وگوها طول کشید و همین جلسات یک عقبه فکری برای من شد. من به این جمع‌بندی رسیدم که برخی موارد که بسیاری از افراد جامعه آنها را درست می‌دانند، ممکن است چندان هم درست نباشند و حتی برای جامعه هم عامل آسیب شوند. به همین دلیل در دوره کارشناسی با وجود اینکه دانشجوی مهندسی صنایع بودم، پایان‌نامه‌ام را با موضوع جمعیت انتخاب کردم چون احساس کردم کار دقیق و عمیقی در این زمینه انجام نشده است. ‌سال ۷۸ تا ۸۰ یک تحلیل ارائه دادم که با وضع رشد جمعیت کنونی، ۲۵‌ سال دیگر با مشکل نیروی کار روبه‌رو خواهیم بود. کاملا روند‌ها نشان می‌داد که با این پیش‌رانه‌های تکنولوژی، ورود زنان به بازار کار، افزایش سن ازدواج و تغییرات دیگری که در جامعه و سبک زندگی وجود دارد، نرخ رشد جمعیت به سمت منفی‌شدن پیش خواهد رفت. این مطالعات منجر به این شد که من که با توجه به روند معمول جامعه تصمیم داشتم در ۲۸ سالگی و بعد از گرفتن مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشد و سربازی رفتن و داشتن کاری پایدار ازدواج کنم، همان‌ سال ٧٨ در ٢١ سالگی تصمیم به ازدواج گرفتم. درباره تعداد فرزندان مناسب در خانواده، خیلی تحقیق و مطالعه کردم و بررسی‌هایم در حوزه‌های مختلف به این نتیجه رسید که تعداد فرزندان برای یک خانواده حداقل باید سه فرزند باشد.»

    اما آقای اسماعیل‌زاده حالا در آستانه چهل‌ سالگی پدر ۶ فرزند است: «ما با همان ایده که حداقل سه فرزند داشته باشیم مسیر زندگی را شروع کردیم. روش مدیریت فرزندانمان هم این بود که بچه‌ها از اول مستقل بار بیایند و ما مدام نگوییم چپ بروید و راست بیایید. بچه‌ها چون از بچگی مسئولیت داشتند، الان به بچه‌های کوچک‌تر هم پشتیبانی می‌دهند. وقتی سه فرزند داشتیم شرایط جوری بود که احساس کردیم فضای خانوادگی‌مان برای حضور فرزند چهارم مناسب است و یک فرزند دیگر می‌تواند همراه لحظه‌های خوب زندگی و محیط صمیمی یادگیری و بالندگی‌مان باشد. این‌گونه شد که مریم به جمعمان اضافه شد و همین مسیر تا اینجا همراهی ریحانه و زینب با خانواده را در پی داشته و برای همراهی این فرزندان دوست‌داشتنی شکرگزار خداوند هستیم.»

    در انتظار میهمانان دیگر

    روز به نیمه رسیده، لبخندهای دسته‌جمعی با دوربین عکاسی ثبت شده و قرار است میهمانان تازه‌ای از راه برسند؛ روندی که در این چهار ماه بارها تکرار شده است. محمدعلی و همسرش نوع رابطه‌های آهکلان و دیدار فامیل را متفاوت از زندگی در شهرهای بزرگی مثل تهران می‌دانند و معتقدند که صله‌رحم برای آنها در حال معناشدن است. اما در تمام تصمیمات متفاوت این خانواده، خانم خانه چه نقشی داشته و تا چه اندازه تاثیرگذار بوده است؟ این سوالی است که پیش از این محمدعلی درباره آن گفته بود که «من سال‌هاست که گفت‌وگو درس می‌دهم و سعی کرده‌ایم که گفت‌وگو و تصمیم‌گیری جمعی در خانه خودمان هم جریان داشته باشد. در تمام تصمیم‌های مهم خانواده گفت‌‌و‌گو و رسیدن به اجماع نقش کلیدی دارد. همسرم همیشه در تمام تصمیم‌ها نقش کلیدی داشته و بچه‌ها هم متناسب با سن‌ و سال، در این تصمیم‌گیری‌ها حضور داشته‌اند.»

    حالا و در آخرین لحظات همسرش می‌گوید که از زندگی در این روستا راضی است: «اول ترس و استرس داشتیم و با فضا آشنا نبودیم. الان اینجا احساس امنیت می‌کنیم و از هوا و طبیعت خوب اینجا استفاده می‌کنیم و علاقه‌مند هستیم که اینجا بمانیم.»

    خورشید به نیمه ‌آسمان رسیده و ظهر آهکلان همچنان سرد است اما سرمای آن کمتر از حد انتظار است. حالا هر کسی در گوشه‌ای از حیاط یا داخل اتاق‌های خود به زندگی مشغول است.

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 1
    در انتظار بررسی : 7
    انتشار یافته : 24
    1. ۶ تااااااااااااااا بچه داره قبل از ۴۰ سالگی ؟؟؟ باید به مغزش شک کنید …بنظرم جای مغز یه جای دیگش خیلی فعالیت میکرده …

      Thumb up 45 Thumb down 48

      • کاوه(هادی)/تهران/28

        کلاً توی منطقه خاور میانه و حومه همه خونگرمن ! کمرا همه آهنی !! چیزی از هستی توی ذهنشون ندارن اگرم دارن یک مشت شر و وره که توی زبون بازیاشون با کلمات بیان می‌کنن ….. کل زندگیشون خلاصه میشه توی کلاهبرداری و آزار و اذیت و خالی بستن و متلک گفتن و خوردن و خوابیدن و مسائل تخت خواب و پای منقل و …..

        اینکه زنش هیچی نگفته به خاطر مردسالار بودن خانوادشونه …. که توی عکس هم دیده میشه زنش چادریه …. حتماً از اوناییه که طبق دستورات اسلام ، اگه شوهرش وسط نماز زنه هم حالی به حالی شد ؛ یا زنه سوار شتر بود و شوهرش آمپرش زد روی ۱۰۰ مطابق با فرمایشات بزرگان اسلام چیزی بهش نمیگه و اطاعت می کنه …..

        Thumb up 27 Thumb down 41

        • اینکه یک خانواده تصمیم بگیره ۶ تا بچه داشته باشه یا هیچی برای همه مردم دنیا بجز ما مردم خاورمیانه یک موضوع عادیه…چون ما خاورمیانه ای ها هممون فاضل و صد البته فضول ایم ..

          Thumb up 43 Thumb down 5

          • کاوه(هادی)/تهران/28

            بله ، اصولاً مردم تعریف نشده که به صورت افواهی به دلیل تکثر روان‌پریش و روان‌گسیخته نامیده میشن یکسان بودن رو یکسان نبودن می‌بینن و می‌فهمن ، یکسان نبودن رو یکسان بودن می‌فهمن ؛ ثبات رو تغییر تشخیص می‌دن ، تغییر رو ثبات تشخیص می‌دن ؛ روند یکپارچه رو چند پارچه تشخیص می‌دن ، مجموعه‌ای رو که روش سه تا روند حاکمه پنج تا تشخیص میدن که هیچ کدوم یکیشون از اون سه تا نیست یا اصلاً میگن یک‌پارچه‌ست ! متمایز ها رو از هم تمایز نمیدن و وجه مشترک رو متمایز می‌دونن !!
            احتمالات رو طوری حساب می‌کنن که اگر یک اسب دریایی حساب کنه به مراتب دقیق تره ولی اصلاً نمیخوان که دقتی داشته باشن و به قدری به هم می‌ریزن و به هم می‌زنن که دیگه نمیشه گفت دقت ندارن ! بحث سر روان‌پریشیشونه ……

            اصولاً آدم روان‌پریش و جامعه روان‌پریش مدام به هم می‌ریزه و نمیشه چیزی رو براشون توضیح داد تا بفهمن …. خودشون باید بفهمن که بی مفهومه ….. توضیحشم بی‌فایده‌ست …….. کاری رو که خودشون کردن و دسته گل خودشون بوده میگن یکی دیگه کرده ! ثمره انقلاب رنسانس رو زحمت خودشون می‌دونن !!

            نمونه‌ش خود شما ؛ نه اسمت لیلی ـه یا لیلا ! اصلاً معلوم نیست حتی دختر یا زن باشی …..
            و مطمئناً این تنها نامی نیست که توی این یک سال داری ایجاد می‌کنی و پشتش قایم شدی ……… و مغز فلج و مفلوک هیچ‌وقت نمی‌تونه بفهمه …….

            فضولی وقتیه که وارد حریم خصوصی کس دیگه‌ای بشیم و خیلی مباحث دیگه مطرحه مثل اصرار ورزیدن و … که مغز مفلوک از فهمش عاجزه ……..

            وقتی فردی خودش رو مطرح می‌کنه و نظری میده نمی‌تونه بگه کسی حق نداره بگه من چی گفتم !
            وقتی فردی راجع به زیاد کردن جمعیت حرف می‌زنه و ۶ تا بچه داره ، ما هم حق داریم در موزدش نظر بدیم ….

            اگر کسی بره به زور تو خونه کسی و بگه چرا ۶ تا بچه داری این فضولیه ……

            ولی به سلول‌های قهوه‌ای کله روان‌پریش‌ها نمیشه زیاد فشار آورد …… چون ممکنه پخش بشه بیرون …….

            Thumb up 5 Thumb down 15

            • عقیده ی طرف این بوده تعداد زیاد بچه خوبه بهش عمل کرده شماها خواستین نقدش کنین راجع به چادری بودن زنش و کمر شوهرش نظر دادین…اگه این نقد هس پس مداخله چه شکلیه؟
              پ ن:در مورد نظراتتون در مورد خودم شما رو به آرامش دعوت می کنم .
              #هیستریک

              ۰

              Thumb up 15 Thumb down 2

              • کاوه(هادی)/تهران/28

                ” سال ۷۸ تا ۸۰ یک تحلیل ارائه دادم که با وضع رشد جمعیت کنونی، ۲۵‌ سال دیگر با مشکل نیروی کار روبه‌رو خواهیم بود ”

                اصولاً چون روان‌پریش جماعت فهم و شعور نداره ؛ مدام در حال سفسطه و مغلطه‌ست نه برای مقابله به مثل ! نه ! بلکه وجودشون همینه ……

                این آقا استاد صنعتی شریف بوده ! کسی که سالم باشه و قاطی خانواده‌های کثیف نباشه می‌دونه که توی دانشگاه‌های دولتی همه یا نون به نرخ روز خورن ( خیلی کم ) یا از خانواده‌های حکومتی هستن ( چه به سپاه وصل باشن چه به جنگ چه به انقلاب که بیشترشون رو تشکیل میده )

                ایشون هم که عمری رو مشغول پاچه خواری برای رژیم بوده مطمئناً معلومه چه جور آدمیه ….

                نمی‌دونم تحصیلات شما چیه !!

                ولی اصولاً توی دنیای دانش و علم ، جهان هستی قوانینی داره که همه‌ش بر اساس تکرار ، ثبات ، همسانی و انواع یکسان بودن شناسایی میشه و وقتی به چیزی جز این می‌رسیم با همون تکرار و ثبات و شباهت و همسانی و … طبقه‌بندیشون می‌کنیم و روندها ، ارتباط‌ها و نسبت‌هاشون رو می‌سنجیم ….

                توی دنیای ما جانوران فردی که عاجز باشه از ادراک صحیح ، کمکش می‌کنیم تا بفهمه …. به شرط اینکه مشکلش مادی باشه ….. یعنی یا اختلال ژنتیکی داره یا سوء تغذیه داره یا هر نوع ماده یا سمی باعث شده تا توی ادراکش اختلال ایجاد بشه ….. ولی اگر جز این باشه و نفهمه و مقاومت کنه در برابر فهمیدن و سعی کنه همین جور ناهنجاری ایجاد کنه تا جامعه رو هم مثل خودش اهل سفسطه و مغلطه و نفهمی کنه ….. باید باهاش برخورد کرد ……. وقتی این افراد در رأس قدرت بودن و هستن اکثر جامعه مثل خودشون بیمار میشن …… دیگه مهم نیست چند نفر لجن داریم …… لجنن ؛ یا آدم میشن یا حذف میشن …….

                در مورد مداخله !

                همون طور که گفتم آدم تعریف نشده نمی‌تونه آدم باشه …. یعنی نمیخواد و اصلاً نمی‌فهمه که فهمیدن چیه …….

                ما توی اجتماع در هر شرایطی باشیم و مخصوصاً که در شرایطی باشیم که اکثر جامعه بیمارن ؛ حق خطا قائل میشیم ….. یعنی قرار نیست همه یک شبه سالم و درست بشن ، خطاها رو طبقه بندی می‌کنیم و شروع می‌کنیم به بیان اینکه جامعه اون خطاها رو نادیده بگیره ….. ولی خطاهای بزرگ رو که باعث به هم خوردن جامعه میشه باهاشون برخورد می‌کنیم ….. در کنارش « حریم خصوصی » داریم …… حریم خصوصی رو نظام اجتماعی و فرد فرد جوامع باید برای هم در نظر بگیرن که جایی هست که فرد خودش رو و خطاهای بزرگش رو و حتی فسادش رو پنهان می‌کنه و بایدم بکنه ( یعنی هم حقشه هم وظیفشه ) تا به بیرون سرایت نکنه ……. ولی وقتی علنی کرد دیگه نمی‌تونه بگه چرا دخالت می‌کنی ! نظر دادن که جای خود داره …….

                و نظر دادن و نقد کردن خود به خود در مورد چیزایی که مطرح کرده ، مثل تحقیقی که در مورد فرمایشات مقام معظم (!) رهبری داده که جمعیت باید زیاد بشه ! و بهشم عمل کرده ! همین شکلی میشه …..

                و من در مورد کمر این عاغا نظر ندادم ! مطمئناً دیدی ! ولی چون اهل مغلطه و سفسطه هستی چپکی می‌نویسی ……. من کلاً در مورد تمایل مردم این منطقه به ازدیاد جمعیت و روابط جنسیشون نظر دادم ! که مدام ذهنشون رو مشغول کرده و انواع انحراف‌ها و بیماری‌ها رو دادن ……..

                درست مثل بیماری هیستری که اصلاً نمی‌دونی چی هست ! که یک بیماری عصبی-جنسی هست ….. اگر کمی مطالعه کنی با توجه به افاضات سالیان دورت متوجه میشی چیه ……..

                آدم‌هایی که سلامتی داشته باشن ولی زیر بار فشار جامعه بیمار ، مشکل‌دار شده باشن دلشون میخواد منطق ، حقیقت و واقعیت روی جامعه حاکم باشه و نظام اجتماعی مبتنی بر علم و دانش شکل بگیره ….. ولی خوب آدم‌هایی که ذاتاً تعریف نشده بودن دلشون میخواد همه رو عین خودشون بکنن و وضعیت ادامه پیدا کنه ……

                اصولاُ اسلام هم مثل جادو و جمبل و دعا نویسی و ورد خوانی و … که شما بهش اعتقاد داری در جامعه سالم جایی نداره ….. چون به قدری از ریشه همه چیز توضیح داده میشه و جلوی خرافات گرفته مبشه که مردم اگر خواستن برای تفریح و هیجاناتشون چهار تا جک تعریف کنن یا با هم شوخی کنن ، کاملاً مشخصه ….. چون در جای خودش انجام میشه و به قدری واضح و قابل پیش‌بینی هست و جامعه به قدری سالمه که می‌دونیم که حتماً داره شوخی می‌کنه ……. اصولاً توی این جامعه اگر شیادی پیدا بشه که بخواد سفسطه و مغلطه بکنه و جامعه رو آلوده کنه آدمش می‌کنن ، خیلی بخواد زیرآبی بره و جامعه رو به گند بکشه حذفش می‌کنن …….

                چون اصولاً بین اینکه بارون بیاد یا مثلاً جلوی کسوف گرفته بشه با ترافیک سیگنال‌های توی ذهن یک نفر که بعدش به مرحله گفتن برسونه ( با زبان‌هایی مثل فارسی یا انگلیسی یا عربی که قراردادی هستن و هیچ ربطی نمی‌تونن به حقیقت داشته باشن یا شیادتر باشه و از کلمات من در آوردی استفاده کنه و بگه اینا زبان جادوئه ) و با تارهای صوتیش چیزی رو بیان کنه هـــــــیــــــــــچ ارتباطی وجود نداره و فردی که به چنین چیزی اعتقاد داره ؛ مطمئناً آدم نفهم و بی‌شعوریه …… و بعدم فکر می‌کنه حالا چی شده ! بقیه به حقیقت و واقعیت دست پیدا می‌کنن کار می‌کنن تحقیق می‌کنن ، می سازن ؛ ما هم مفت می‌خوریم و می‌خوابیم و گند می‌زنیم توی ذهن بقیه و حقیقت و واقعیت رو توی ذهن‌ها کور می‌کنیم …… اصولاً من از این جور آدم‌ها متنفرم …… حالم به هم می‌خوره ……….

                Thumb up 0 Thumb down 8

        • وای خدا چقد من به این خانواده حسوووودیم میشه …خخخخخخخخخ

          کاوه خان چقد خوب همه چیو بیان کردی ….البته این همه ماجرا نیست توی قیافشون یه غلط کردم خاصی هست و از چشمها ی ادم عاقل پنهان نیست …دیده نمیتونه از پس خرج و مخارج این همه بچه توی تهران بر بیاد پا شده رفته روستا زندگی کرده …
          خیلی جالبه داشتن این ۶ بچه رو تو این دور و زمونه نتیجه سالها تفکر و بحث در خوابگاه دونسته …ولی یه لحظه هم فکر نکرده که دنیا همیشه روی یک پاشنه نمیچرخه و ممکنه هزار تا مشکل برای اون ۶ تا بچه پیش بیاد…از آلودگی هوا گرفته ، گرد و غبار ، زلزله ، خشکسالی و جنگ و اختلاس و بیکاری و ……..
          از تفکرات غلطش میشه به نتیجه پایان نامه گهر بارش اشاره کرد
          “سال ۷۸ تا ۸۰ یک تحلیل ارائه دادم که با وضع رشد جمعیت کنونی، ۲۵‌ سال دیگر با مشکل نیروی کار روبه‌رو خواهیم بود”

          ۱۹ سال از اون ۲۵ سال از نتایج پایان نامه ایشون گذشته و هنوز میلیونها جوان بیکار و جویای کار داریم …، از صبح تا حالا ده تا جون رو این ور و اون ور میبینم که بخاطر نبود کار دارن از مردم گدایی میکنن….خب دیگه من حرفی ندارم و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل …..
          بعضیا فک میکنن که دارن زندگی میکنن …یه خورده بچه هاش بزرگتر بشن میفهمه یه من ماست چقد کره داره ….

          Thumb up 11 Thumb down 25

          • کاوه(هادی)/تهران/28

            گلشید خانم ، اینا همه‌ش نشان دهنده بی‌شعوریشونه …..

            جمعیت فقط می‌تونه درصد کوچکی توی پیشرفت اقتصادی تأثیر بذاره که اونم وابسته‌ست و فاکتورهای مهم تری هم هستن …..

            یک جامعه باید به لحاظ خوراک ، بهداشت ، فناوری های مکانیکی و الکترونیکی ، منابع انرژی و … تولید انبوهی داشته باشه تا بتونه توش مصرف کننده زیادی داشته باشه ….. جامعه‌ای که جمعیتش مصرف کننده‌ست و تولید نداره ؛ هر چه جمعیتش بیشتر بشه فقیرتر و ضعیف‌تر میشه …….

            ما حتی به اندازه نیازمون نمی‌تونیم گندم تولید کنیم …. کیفیت تولیدات کشاورزیمون خیلی پائینه ….. صنایع مادر رو نداریم ……. توی چنین شرایطی بیکاری اوج می‌گیره و همه فقط دنبال یک تکه نون می‌گردن که از گشنگی نمیرن که اونم اگر اشباع بشه به خیلی‌ها همون یک لقمه نون هم نمی‌رسه …….

            Thumb up 7 Thumb down 19

      • منم بچه دوست دارم اونم ۴ تا ( هرچند ازدواج نکردم و به شرایط مالی و … هم مربوط میشه ) ب مغز منم باید شک کرد؟

        Thumb up 23 Thumb down 4

        • ببین عزیزم فکر کردن با عمل کردن خیلی متفاوته ….هر وقت در مرحله عمل قرار گرفتی میتونی تصمیم بگیری وگرنه بچه زیاد داشتن خیلی هم خوبه و خوش میگذره مخصوصا به مادرا .

          البته اگه شما هم مثل این آقا به نتایج پایان نامتون در ۲۵ سال آینده مطمئن بودی نه تنها ۴ تا بلکه میتونی ۸ تا بچه داشته باشی …تا مملکت ما لنگ نیروی کار خارجی نباشه .
          بستگی به مغزتون داره که چقدر خوب بتونه اینده رو تجزیه و تحلیل و پیش بینی کنه .بعضی از مغزا دیدشون تا نوک بینیشونه .چون هنوز نفهمیدن توی چه مملکت بی صاحبی دارن زندگی میکنن .

          Thumb up 12 Thumb down 14

    2. خیلی ایده قشنگی بوده ولی مطمئنا منبع درآمدی غیر ازتدریس دانشگاه داشتند که این کاررا کردندوگرنه با شش تا بچه و خرجهای دیگه چگونه زندگیشون رو میچرخونند؟

      Thumb up 26 Thumb down 1

    3. چرا یک جمله و مطلب رو مرتب و بی دلیل تکرار میکنن . تجربه یک شب استراحت در یک روستا…
      ۴۰ سالگی و ۶ تا بچه؟؟؟!!!
      اینها از اون دست آدمهایی هستن که بخاطر کم نشدن جمعیت امت واحده و کسب رتبه اول جمعیت در ادیان ، حالا به هرقیمت و کیفیتی و شرمنده نشدن در پیشگاه خدا و بزرگان دین در روز حساب ، استغفار کردن و کلا” رفتن توی کار تولید مثل و…

      Thumb up 18 Thumb down 27

      • این شخص رو من در دانشگاه میشناسم، آدم بسیار محترمی هستند، اصلا بحث این پست تعداد بچه ها نبود، بحث تغییر نوع زندگی بود که در نوع خودش جالب بود!! راجع به تعداد فرزندها هم ، من خودم پسرم ۴ تا بچه رو دوست دارم داشته باشم، به شرطی که بتونم هزینه زندگیشونو تامین کنم!! این خانواده هم حتما خودشون علاقه داشتن و توانایی مالیش رو هم داشتن، فک نکنم به من و شما این قضیه ربطی داشته باشه :)))

        Thumb up 37 Thumb down 3

    4. صدای دهل از دور خوش است .اصلانم خوب نیست شمال . کلی گرفتاری داره زندگی تو اینجا.فردا پا نشین بیاین اینجا.

      Thumb up 11 Thumb down 9

    5. گیلان عشقه….به خصوص مناطق کوهستانیش بهشتی هست واس خودش ، وقتی بری داخلش دیگه دلت نمیاد برگردی شهرت!!!!!

      Thumb up 15 Thumb down 3

    6. بی خیال دنیا

      من خودم بچه روستا هستم اگر به خودم بود الان اسباب کشی میکردم به روستای خودمان

      لااقل از دست زندگی پر از استرس شهری آزاد میشدیم

      Thumb up 22 Thumb down 0

    7. هو……………. هو…………………
      اون زنه! دستگاه جوجه کشی نیست که …………….

      Thumb up 10 Thumb down 27

    8. خوشابحالت ای روستایی
      من که مریضیم به خاطر آلودگی هوا طول کشیده خوب نمیشه. واقعا دلم یک هوای خوب میخواد
      بترکه چشم حسود. موفق باشند. چیز دیگه ای نمیدونیم که قضاوتشون کنیم. بی سواد و بدبخت هم نیستن که بخاطر بچه های زیاد سرزنش بشن. راهیه که با آگاهی انتخاب کردن. ۶ تا بچه قبل ۴۰ سالگی اصلا عجیب نیست اگر زود ازدواج کرده باشن
      انگار بقیه ازدواج میکنن میشینن روز و شب همو نگاه میکنن و فقط مغزشون کار میکنه! نه همه دارن و این به ما ربطی نداره که کی بخواد بچه داشته باشه یا تبدیل به بچه نشه

      Thumb up 22 Thumb down 13

    9. سلام ببخشید کامنت غیر مرتبط میزارم.یکی از دوستان بود که آزمون وکالت داده بود اگه کامنت منو خوندی لطفا جواب بده.وکالت قبول شدی؟ ازچه منابعی استفاده کردی؟ واسه شرکت در آزمون وکالت حتما باید کلاس آموزشی رفت یا بدون رفتن به کلاس هم امکان قبولی هست؟ ممنون میشم جواب بدی

      Thumb up 3 Thumb down 1

    10. ولی هر کی میخاد مهاجرت معکوس کنه میره شمال زیبا!خدایی یکیتون پاشید برید روستاهای دیگه کم آبی و محرومیت و بی امکاناتی سر کنید ببینید روستا ینی چی ..

      Thumb up 13 Thumb down 0

    11. معلومه پولداره

      Thumb up 6 Thumb down 1

    12. سجاد/30(27سابق)

      بابا چیکار دارید به تعداد بچه هاش،شما اصل داستانو بچسبید

      Thumb up 24 Thumb down 1

    13. چه خانواده هماهنگ ومنسجمی واقعا کیف کردم
      منم بچه زیاد دوس دارم ایده الم پنج تاس

      Thumb up 11 Thumb down 1

  • ارسال نظر