مجله گیزمیز

ماجراهای غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

منصور قیامت
۳۰ بهمن ۱۳۹۰
۵ نظر
  • ماجرا های غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

    ماجرا های غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

    امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد …
    منصور با خودش زمزمه کرد … چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !
    یک روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

    ماجرا های غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

    ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.
    آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
    بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
    منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
    ۷سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
    دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
    منصور کنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند
    به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد.

    منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد.
    باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !

    ماجرا های غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

    منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد.
    ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
    بعد سکوتی میانشان حکمفرما شد.
    منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
    ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد.
    منصور و ژاله بعد از ۷ سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
    درخت دوستی که از قدیم میانشون بود جوانه زد.

    ماجرا های غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

    از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
    آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یک عشق بزرگ،
    عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
    منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می کرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردند.
    یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.
    ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت …

    ماجرا های غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

    در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد !
    منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند. آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.
    اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو کور و لال کرد.
    منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان آنجا هم نتوانستند کاری بکنند.
    بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت .

    ماجرا های غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

    ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و
    گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد !!!
    منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
    در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.
    منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش.
    حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !

    ماجرا های غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

    یه شب که منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من کردن به ژاله گفت:
    ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.
    ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه … منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت :
    من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.
    می خوام طلاقت بدم و مهریتم …….
    در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

    ماجرا های غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

    بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.
    منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند.

    منصور به درختی تکیه داد و سیگاری روشن کرد.
    وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.
    ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت.

    ماجرا های غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

    و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !
    ژاله هم می دید هم حرف می زد …

    ماجرا های غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

    منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !
    منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی ؟!
    منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله.
    وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر و گرفت و گفت:
    مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟
    دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد …
    بعد از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد.
    وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سرشو به علامت تاسف تکون داد و گفت: همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.
    همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.
    سلامتی اون یه معجزه بود !
    منصور میون حرف دکتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟
    دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !
    منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود …

    ماجرا های غم انگیز واقعی در مورد تاریخ مصرف عشق

             

    برچسب ها :

یه سوال فقهی

یه سوال فقهی، ﺍﯾﻦ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺑﺪﻧﻤﻮﻥ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﻋﻠﯿﻪﻣﻮﻥ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺪﻥ ﺍﻭﻥ ﺩﻧﯿﺎ، ﺍﮔﻪ ﺍﻫﺪﺍشون ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺗﮑﻠﯿﻒ ﭼﯿﻪ؟؟!! ﻫﯿﺴﺘﻮﺭیش ﻣﯽﻣﻮﻧﻪ؟؟! ﯾﺎ ﻓﻘﻂ ﺟﺪﯾﺪﻩ ﺭﻭ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻣﯿﺪﻩ؟؟!!

ﺣﺲ ﺑﺪ

ﺣﺲ ﺑﺪ ﯾﻌﻨﯽ . . . . . . . . . . . . ﻓﯿﻠﻢ ﺭﻗﺼﯿﺪﻥ 10 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺸﺘﻮ ﺗﻮﯼ ﺟﻤﻊ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺍﻭﻥ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻨﺪﺭﯼ ﻣﯿﻠﺮﺯﻭﻧﯿﯿﯿﯿﯽ ﺑﺎ ﺍﻫﻨﮕﻪ ﺍﻣﺸﻮ ﺷﻮ ﺷﻪ .......

ادامه تحریم ها لطفا

پسره قیافش یه جوریه که ﻣﮕﺲ ﺑﺎ ﻭﺳﺎﻃﺖ ریش سفیدای فامیل ﺭﻭﺵ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ !! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺍسمشو ﺗﻮی پرﻭﻓﺎﯾﻞ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ :  ﺩُﺯﺩ ﺩِﻟﻬﺎ  !! ادامه ی تحریم ها لطفا !!

ﭼﯽ ﺗﻨﺘﻪ؟

ﭼﯽ ﺗﻨﺘﻪ ؟ ﭼﯿﺴﺖ؟ .. ﺭﺍﯾﺞ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﺴﺮﺍ ﺩﺭ ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﺗﻠﻔﻨی ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮﯼ. ﺣﻮﺍﺳﺘﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺑﮕﯿﺪ ﺑﻠﻮﺯ ﭘﺸﻤﯽ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻧﻨﺠﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎﺑﺎﻡ! ﺧﯿﺎﻟﺘﻮﻥ ﺭﺍﺣﺖ ..ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻧﯿﺪ

تخمه ژاپنى

تخمه ژاپنى یه جورى در برابر شکسته شدن مقاومت میکنه که انگار ناموسش با تاپ و شلوارک توشه !!

گربه ها

گربه ها یجورى وامیستن نگات میکنن بعد میدوئن میرن که انگار همه چى رو فهمیدن میخوان برن به بقیه هم بگن... 

مهران مدیری

مهران مدیری با این سریالی که ساخته باید واسه یه سرماخوردگی ساده بره ترکیه، اینجا فکر نکنم هیچ دکتری تحویلش بگیره !

مثل یک پرنسس

می گن مردی که با خانمش مثل یک پرنسس رفتار می کنه، معلومه که تو دست های یک ملکه بزرگ شده. لامصب ولی هرکی به تور ما می خوره، ننه ش جادوگر شهر اوز بوده !

ﺗـﺮﻣـﺰ ﺩﺳـﺘـﯽ

ﮐـﺸـﯿـﺪﻥ ﺗـﺮﻣـﺰ ﺩﺳـﺘـﯽ ﺩﺭ ﺍﯾـﺮﺍﻥ، ﻗـﺒـﻞ ﺩﻋـﻮﺍ ﺗـﻮ ﺧـﯿـﺎﺑـﻮﻥ.. ﻗـﺪﺭﺗـﯽ ﺑـﻪ ﺁﺩﻡ ﻣـﯿـﺪﻩ ﮐـﻪ ﻓـﻨـﻮﻥ ﻣـﻌـﺒـﺪ ﺷـﺎﺋـﻮﻟـﯿـﻦ ﺩﺭ ﭼـﯿـﻦ ﻫـﻤـﭽـﯿـﻦ ﻗـﺪﺭﺗـﯽ رو ﻧـﻤـﯿـﺪﻩ (^!^)

جلسه خواستگاری

تو جلسه خواستگاری: دﺧﺘﺮﻩ به ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﮕه: ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﻦ ! پسره ﻣﯿﮕﻪ : 28 ﺳﺎﻟﻤﻪ ! ﭘﺰﺷﮑﻢ، ﺩﻭ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﻡ، ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ لکسوس ﻣﺸﮑﯿﻪ ! ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﻩ، ﺗﮏ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ! و ﺷﻤﺎ؟ دختره میگه: به ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ، ﻫﻤﺴﺮت

مردها

مردها موجودات خطرناكي هستند . . . . . . . . . . اما لازمه حتما يكيشونو داشته باشي كه از بقيه در امان باشي . . . . . . . . . . يه چيزي تو مايه هاي واكسيناسيونه

نامه اعتراض آمیز

نامه اعتراض آمیز جمعی از پزشکان به رییس صدا و سیما در اعتراض به سریال در حاشیه: . . . . . . . ﮦℓﮧﮩﮨℓﮦℓﮧﮨℓﮧﮨℓﮦﮧﮨℓﮦ ﮦℓﮧﮩﮨ ℓﮦℓﮧﮨℓﮧﮨℓﮦﮧﮩﮨℓﮧﮩﮨℓﮦℓﮧﮨℓﮦ ﮧﮨℓ ﮦℓﮧﮩﮨ ℓﮦℓﮧﮨℓﮧﮨℓﮦ ﮧﮩﮨℓﮧﮩﮨℓﮦℓﮧﮨℓﮦ ﮧﮨℓﮦℓﮧﮩﮨ ℓﮦℓﮧﮨℓﮧﮨℓﮦ ﮦℓﮧﮩﮨℓﮦℓﮧﮨℓﮧﮨℓﮦﮦℓﮧﮩﮨ ℓﮦℓﮧﮨℓﮧﮨℓﮦﮦℓﮧﮩﮨ ℓﮦℓﮧﮨℓﮧﮨℓﮦ

ایران و امریکا

الان ایران و امریکا  ﺩﺭ عراق ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻣﯽﺟﻨﮕﻨﺪ.   ﺩﺭ ﯾﻤﻦ ﻋﻠﯿﻪ هم ﻣﯽﺟﻨﮕﻨﺪ.  و ﺩﺭ ﺳﻮﺋﯿﺲ  ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺬﺍﮐﺮﻩ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. خدا شاهده ما که گیج شدیم! محض احتیاط خواهرم شما حجابتو رعایت کن تا ببینیم چی میشه

صدای در بود

دیروز دوس دخدرم تا نشست تو ماشین زااااررررت گوزید... بعد واسه اینکه بگه من نبودم هی در ماشینو باز میکرد محکم میبست که بگه صدای در بود! . . . . منم گفتم: درست شد عزیزم دیگه نمیگوزه !

ﺑﺴﺎﻁ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺎﻩ

ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻤﻌﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ : ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﺎﻁ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺎﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺍﺳﺖ ﺁﻧﺎﻥ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻤﯿﺪﻫﻨﺪ . . . . . .  ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ ﺩﯾﺴﮑﻮﻫﺎ ﻭ ﮐﺎﻓﻪ ﻫﺎﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻦ. ﺣﺎﻻ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﯿﻢ؟؟؟؟ :(

فیش حج

یارو رفته فیش حج بگیره، فیش رو گذاشتن تو پلاستیک مشکی بهش دادن !!

ﻣﺮﮐﺰ ﺧﻮﻥ

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺮﮐﺰ ﺧﻮﻥ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﺧﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ  . . ﺩﻭ ﮐﯿﺴﻪ ﺧﻮﻥ ﺑِﻬﻢ ﺯﺩﻥ، ﺗﺎ ﺑِﻪ ﻫﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻡ. یارو گفت دیگه اینورا پیدات نشه عوضی :))

از آدمهای شهر بیزارم

از شادمهر عقیلی عزیز یه سوال داشتم. تو اون آهنگی که میخونه از آدمهای شهر بیزارم چون با یکیشون خاطره دارم . . . . . . . . شهر مورد نظر احیانا جده نیست؟

در وصف مادر

صبح که از خواب پا میشی جمع کردن لحاف تشکت رو ننداز گردن مادرت، این جملات فلسفی که در وصف مادر میکنی تو حلق ما پیشکشت

صفه یه دونه ای

مورد داشتیم دختره رفته نونوایی، رفته تو صفه یه دونه ای , بعد نوبتش که شده گفته سه تا میخوام. شاطر بهش گفته پس چرا تو این صف وایسادی؟ دختره گفته آخه من یه دونه ام, نه داداش دارم نه خواهر.. آخه گفتند یه دونه ای ها اینجا وایستن . . . . . . میگن شاطره رو خودش کنجد پاشیده و پریده توى تنور!

پشت خاكريز

يارو ميره پشت خاكريز دستشويي كنه.. تو همون حالت ميبينه دو تا فرشته دو طرفشو گرفتن دارن مي برنش بالا ! ميگه اتفاقي افتاده ؟؟ ميگن رو مين ريدي برادر ..  :))))))))))))

دختره رو ادد کردم

دختره رو ادد کردم... پیام ﺩﺍﺩ: ﻣﺮﺳﯽ ﺍﺯ ادد ﮐﺮﺩﻧﺘﻮﻥ : ﺧﻮﺍﻫﺸﺎ ﺑﻬﻢ پی ام ﻧﺪﯾﻦ ﺳﻮﺍﻻﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﻧﭙﺮﺳﯿﻦ ﻧﺰﺍﺭﯾﻦ ﺍﺯ اکسپت ﮐﺮﺩﻧﺘﻮﻥ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﺷﻢ !!! ﻣﻦ بی اف ﻓﺎﺏ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ !!! ﺍﻻﻥ 3 ﺳﺎﻟﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﻣﻮﻧﻢ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻫﺴﺘﻦ ﺍﯾﺸﺎﻻ ﺍﮔﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺨواد ﻣﺎﻩ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﯿاد ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭیم. ﺷﻤﺎ چی دوس دختر ﺩﺍﺭﯼ .... اسمش چیه... چن سالشه... اونو بیشتر دوس داری یا منو..!!!! . . . . . . . . ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻧﻮﮐﺮﺗﻢ  ﻗﺒﻞ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺷﻔﺎ ﺑﺪﯼ  ﺍﻭﻝ ﮐﺎﺭ اﯾﻨﻮ ﺭﺍﻩ ﺑﻨﺪﺍز...

آدرس جدید خانه خدا

با خبر اعلام رسمی تعلیق حج عمره ، آدرس جدید خانه خدا :  شیرخوارگاه آمنه - محک - بیمارستانهای جنوب شهر - آسایشگاههای معلولین - زنان بی سرپرست که برای امرار معاش به کارهای طاقت فرسا اشتغال دارند .

ﻣﺮﺍﺣﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍ

ﻣﺮﺍﺣﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍ ..... . . . . . . . . . . . . . ۱ - ﮐﻮﺩﮐﺴﺘﺎﻥ ۲ - ﻣﺪﺭﺳﻪ ۳ - ﮐﻨﮑﻮﺭ ۴ - ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ۵ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۶ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۷ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۸ - ﮐﺎﺭ ۹ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۱۰ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۱۱ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۱۲ - ﺳﻌﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﭘﺎﺭﮎ ﺩﻭﺑﻞ ۱۳ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۱۴ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۱۵ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۱۶ - ﺳﻌﯽ ﻣﺠﺪﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﭘﺎﺭﮎ ﺩﻭﺑﻞ ۱۷ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۱۸ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۱۹ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۲۰ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۲۱ -ﻧﺎ ﺍميدﯼ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻨﻪ ﭘﺎﺭﮎ ﺩﻭﺑﻞ ۲۲ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۲۳ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ ۲۴ - ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮ 25- نا اميدي از شوهر 26- فوت !! هوالباقي ...

آزمایش شوهر

ﺍﺯ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﻪ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻦ، ﻣﯿﮕﻦ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﻻﻥ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﺎ ﺍﯾﺪﺯ !!!  ﺯﻧﻪ : ﺧﻮﺏ ﺍﻻﻥ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟ ﺩﮐﺘﺮ : ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺑﺮﻭ ﭘﺎﺭﮎ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻦ :)))

واس ماس

اینایی که این روزا همش می‌گن واس ماس یعنی کلش ماس ماس، همونایین که پارسال می‌گفتن آخ آخ آخخخخخ حساس نشو حساس نشو... ۲ سال پیش می‌گفتن رفتم تو آمپاس..... ۸ سال پیش می‌گفتن هاااااا‌ ای که وگفتی یعنیییییی چه؟ ....... و یه گونه نادرم داریم که ۱۴ سال پیش می‌گفتن نهههههههههههههه غلاااااام