مجله گیزمیز

مهدی اخوان ثالث/گیزمیزیا شعر زیبا از اخوان بگید

ادمین/27
۱۸ آبان ۱۳۹۶
۲۵ نظر
  • .

    نتیجه تصویری برای مهدی اخوان ثالث

     

    مهدی اخوان ثالث ( م – امید ) در سال ۱۳۰۷ هجری شمسی در مشهد قدم به عرصهء هستی نهاد. نام پدرش، علی و نام مادرش مریم بود. پدر ِ مهدی از مردم یزد بود که در جوانی به مشهد مهاجرت کرده و در این شهر سکونت اختیار نموده و ازدواج کرده بود. وی به شغل داروهای گیاهی و سنتی مشغول بود. اخوان به هنگام تولد با یک چشم واردِ این جهان شد اما پس از مدتی چشمِ دیگر او به‌روی عالم و آدم باز شد، خود در این باره می گوید: « پدر من عطار – طبیب بود و مادر هم کارش خانه‌داری و بعدها هم دعاگویی و نماز و طاعت و زیارت امام رضا و از این قبیل. بعد از مدتی با درمان‌های پدر و دعاهای مادر ونذر و نیازهایش آن چشم دیگر را هم به دنیا گشودم. خدا به من رحم کرد و الا حالا دنیا را با یک چشم می‌دیدم. اما حالا با دو چشم می بینم.»

     

    مهدی اخوان ثالث تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خود به پایان رسانید و فارغ التحصیل هنرستان صنعتی شد. گرایش به هنر موسیقی، قسمتی از فعالیت‌های دوران کودکی مهدی اخوان ثالث را تشکیل می‌داد او می‌گوید : « مشکلی که من داشتم در ابتدای کار پیش از کار شعر، پدرم مردی بود ـ یادش برایم گرامی ـ که به قول معروف قدما روی خوش به بچه نمی‌خواست نشان بدهد، به پسرش به فرزندش یعنی اخم‌ها در هم کشیده و از این قبیل و من مانده بودم چه کنم، پیش از شعر، من با موسیقی سرو کار پیدا کرده بودم، پیش استاد سلیمان روح افزا می‌رفتم و همچنین پسرش ساز می‌زدم، تار … من نمی‌گذاشتم پدر بفهمد که من با ساز سر و کار دارم، چون می‌دانستم تعصبش را. برادرش را وادار کرد که تار را دور بیندازد و کار نکند و اینها، تار برادرش را که عموی من باشد، من گرفتم و خلاصه اینها. »


    بدین ترتیب کودکیِ وی با هنر شعر و موسیقی درهم آمیخت هرچند پدرش معتقد بود که «صدای تار همان صدای شیطان است» و او را از نزدیک شدن به موسیقی باز می‌داشت، او در این‌باره می‌گوید : « [پدرم] گفت: باباجان این کار را دیگه نکن. گفتم چه کاری؟ گفت همونی که گفتم. خوب البته فهمیدم چی می‌گه. بعد گفتم چرا آخه باباجان، مثلاً به چه دلیل؟ گفت که دلیلش رو می‌خوای؟ گفتم: بله. گفت: این نکبت داره، صدای شیطان‎ِ … و از این حرف هایی که می شد نصیحت کرد …

     

    از استادانِ دوران کودکی مهدی اخوان ثالث در زمینه موسیقی، سلیمان روح افزا یکی از نوازندگان تار بود. در شعر و شاعری نیز این حرکت در منزل مهیا گردید؛ پدرش از آنجاییکه به شعر علاقه داشت انگیزهء لازم را در مهدی بوجود آورد، و در این مسیر معلمش پرویز کاویان جهرمی نیز از او حمایت نمود. چیزی نگذشت سر از «انجمن ادبی خراسان» درآورد و با بزرگان شعر آن روزگار از نزدیک آشنا شد. از استادانی که او در این انجمن با آنها آشنا شد استاد نصرت (منشی باشی) شاعر خراسانی بود که اخوان ثالث درباره او چنین تعریف می کند: « در خراسان وقتی که تازه به شاعری رو کرده بودم ( سال های ۲۳- ۲۴ ) به یک انجمن ادبی دعوت شدم که استاد کهنسالی به نام نصرت منشی باشی در صدر آن بود. هر وقت شعر مرا می‌شنید می‌پرسید تخلصتان چیست؟ او واجب می‌دانست که هر شاعری تخلصی داشته باشد و من نام دیگری نداشتم، سرانجام خودش نام امید را به عنوان تخلص بر من نهاد … ».

     

    مهدی اخوان ثالث در سرودن شعر به سبک کلاسیک در قصیده سرایی (به شیوه اساتید کهن خراسان و خاصه منوچهری) و غزلسرایی (ارغنون از جمله فعالیت‌های این دوره اوست) و نیز به سبک نو (به شیوه نیما ، مانند مجموعه زمستان) طبع آزمایی کرد.

     

    اخوان در سال ۱۳۲۹ با ایران (خدیجه) اخوان ثالث، دختر عمویش ازدواج نمود. حاصل این ازدواج سه دختر به نام های لاله، لولی، تنسگل و سه پسر به نام های توس، زردشت و مزدک علی می‌باشد. از حوادث دلخراش دوره زندگی اخوان می‌توان مرگ دو فرزندش را نام برد. در سال ۱۳۴۲ تنسگل دختر سوم وی هنوز چهار روز از تولدش نگذشته بود که فوت کرد و در سال ۱۳۵۳ دختر اولش لاله در رودخانهء کرج غرق گردید، این دو واقعه ضربهء سختی بر او وارد کرد. از دیگر رویدادهای زندگی مهدی اخوان ثالث، حوادث پیش از انقلاب و قرارگرفتن وی در صفِ مخالفین رژیم بود. پس از کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲، ایران چهرهء دیگری به‌خود گرفت و نظام سیاسی-فرهنگی جامعهء آن‌زمان به‌کلی دگرگون شد. اخوان نیز مانند بسیاری از اهل قلم، دستگیر و روانهء زندان شد. او در این زمان از امضای تعهدنامه جهت آزادی از زندان امتناع کرد و ناگزیر چند ماه در زندان ماند؛ اخوان در شعر ِ «نادر یا اسکندر» لحظه‌ای تصور می‌کند که مادرش به دیدار او می‌رود و از او می‌خواهد که با امضای تعهدنامه از زندان آزاد شود اما اخوان نمی‌پذیرد :


    «… باز می‌بینم که پشت میله‌ها مادرم استاده با چشمان تر
    ناله‌اش گم گشته در فریادها گویی از خود پرسد «آیا نیست کر؟»


    آخر انگشتی کند چون خامه‌ای دست دیگر را بسان نامه‌ای گوید:


    «بنویس و راحت شو …»
    به رمز «تو عجب دیوانه و خودکامه‌ای»
    من سری بالا زنم چون ماکیان
    از پس ِ نوشیدن هر جرعه آب
    مادرم جنباند از افسوس سر
    هرچه آن گوید این بیند جواب»

     

     

    بیوگرافی و زندگینامه مهدی اخوان ثالث ( م - امید )

     

     

     

    پس از آزاد شدن از زندان، اخوان ثالث تا آخر عمر دیگر هیچ‌گاه برای حزب و دسته‌ای خاص فعالیت نکرد و در واقع از کارهای روزمرهء سیاسی کناره‌گیری کرد و برای امرار معاش به روزنامهء «ایران ما» پیوست. اما طولی نکشید که در سال ۱۳۴۴ برای دومین بار راهی زندان شد؛ اما این بار اتهام او سیاسی نبود، اگرچه اشعارش در این زمان حکایت از مردمی‌است که زیر فشار قدرت حاکمه قرار داشتند و او راوی قصه‌های آنان بود، اما قصه‌ای به نام «قصهء قصاب کش» یا «قصاب جماعت حاکم و م. امید جماعت محکوم» باعث شد مردی از او شکایت نماید؛ ابراهیم گلستان از دوستان مهدی اخوان چنین تعریف می‌کند :


    « … مردی به دادگستری از دست او شکایت برد ـ دست؟ ـ و چرخ دادگستری آهسته به راه افتاد تا اینکه با تمامی کوشش‌ها که این شکایت را بمالانند کار ِ محاکمه آخر شروع شد. در دادگاه شاعر به جای یک اِنکار – کاری که آسان میسر بود چون ابراز جرم در این جور موردها کمتر در دادگاه‌ها نشان‌دادنی هستند – بعد از صرف مقدماتِ مبسوطی، اهورایش بیامرزاد و زردشتش ببخشاید، برخاست حمله برد بر محدویت‌های ضد نفس و آزادی، و همچنین بر انواع مالکیت‌ها – چیزهایی که حرفه و درآمد قاضی ها، موجودیت قضاوت و قانون و دادگاه یکسر، مطلقا به آنها بستگی دارد، قاضی اول کوشیده بود که جدی نگیرد و از خر ِ شیطان او را بیاورد پایین، اما همان مقدمات صبحگاهی مبسوط کار خود را کرد، شاعر را وادار کرد، دور بردارد، و دور هم برداشت تا حدی که قاضی عاجز شد. او را محکوم کرد به زندان به‌حداقل ِ ممکن زندان. هرچند مفهوم زندان حداقل برنمی دارد، قاضی در دست قانون بود.»


    از آنجایی که دوست نداشت تا برای هیچ و پوچ زندگی خود را در پشت میله‌ها سپری نماید، خود را از نظرها پنهان کرد. با این اتفاق ماندنِ او در رادیو نیز میسر نبود، زیرا از نظر قانونی این امر با کار دولتی مغایرت داشت، از این رو تا مدت‌ها با نام همسرش برای رادیو نویسندگی می‌کرد. اما در تابستان ۱۳۴۴ تحملش تمام شد و خود را به زندان قصر معرفی کرد. زندانی شدن اخوان دردسرهای زیادی برای او ایجاد نمود و خانواده‌اش را در تنگنای مادی قرار داد.

     

    مهدی اخوان ثالث در روز یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۶۹ در بیمارستان مهر تهران بدرود حیات گفت و پیکرش را به مشهد انتقال دادند و در جوار آرامگاه فردوسی در باغ توس به خاک سپردند.

     

     

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     

    مشاغل و سمتهای اداری

     


    اخوان ثالث در سال ۱۳۲۷ ساکن تهران شد و به خدمت آموزش و پرورش درآمد و به دبیری پرداخت و پس از چندی به سمت مامور در وزارت اطلاعات مشغول همکاری شد و وظیفه‌اش نظارت بر برنامه‌های ادبی بود.

     

    وی همچنین به کار صدا برگردانی (دوبله) فیلم‌های مستند در استودیو «گلستان» نیز پرداخت. بنا به قول گلستان در مدت سه – چهار سال روی صداگذاری نزدیک به سیصد فیلم مستند نظارت کرد. به جز آن هم به متن ترجمه‌ها و روانی گفتارها رسیدگی می‌کرد، هم بر نوار اصلی و برگردان به نسخه‌های فیلم. پس از آنکه کارگاه فیلم گلستان تعطیل شد، ایرج گرگین رییس برنامهء دوم رادیو از اخوان دعوت کرد تا مسئوولیت مستقیم برنامه‌های ادبی را برعهده گیرد. با توجه به آنکه تجربهء لازم را برای این‌کار نداشت، اما با موفقیت برنامه‌ها را اداره کرد. او می‌گوید:«من آن وقت هفته‌ای چهار برنامه داشتم، یک برنامهء ادبی داشتم، یک برنامهء کتاب داشتم، در میزگردهایی هم که راجع به این جور مسایل بود شرکت می‌کردم.»


    در سال ۱۳۴۸ از اخوان برای کار تلویزیون آبادان دعوت به عمل آمد. او تا سال ۱۳۵۳ برای تلویزیون آبادان برنامه‌سازی نمود، اما حادثهء مرگ دخترش لاله، او را مجبور کرد به تهران بازگردد و از همکاری با تلویزیون آبادان صرفنظر نماید. تا قبل از انقلاب، اخوان ثالث کمابیش با برنامه‌های ادبی در تلویزیون ظاهر می‌شد، پس از پیروزی انقلاب برای مدتی در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی (فرانکلین سابق) مشغول به کار شد، اما پس از مدتی استعفا داد و خانه‌نشین شد.

     

     

    فعالیتهای آموزشی


    مهدی اخوان ثالث پس از آنکه به تهران آمد به اتفاق احمد خویی و اکبر آذری با سفارش مدیر روزنامهء «زندگی»، در اداره فرهنگ روستایی برای آموزگاری استخدام شد. اداره نیز هر سه نفر آنها را برای تدریس به ورامین فرستاد.

     

    تدریس در مدرسهء روستایی کریم آباد بهنام سوخته ورامین اولین گام برای ورود به حرفهء معلمی بود. انتخاب شغل معلمی در آن سالیان با روحیهء اخوان سازگار بود. یکی دو سال بعد، او را به مدرسهء کشاورز منتقل کردند و او در آنجا علاوه بر آنکه معلم ادبیات بود، فقه و آهنگری را نیز به بچه‌ها یاد می‌داد. اخوان بعد‌ها به دلایلی از کار تدریس در آموزش و پرورش کناره‌گیری کرد. او خود علت این امر را برخی تمردها یا رفتن، نرفتن‌ها بیان می‌کند. ادامهء فعالیت آموزشی مهدی اخوان ثالث درسال ۱۳۵۶ می‌باشد. او با دعوت دانشگاه، شعر سامانیان و مشرطیت به بعد را تدریس می‌کرد و در اواخر عمر نیز در دانشگاههای تهران، تربیت معلم و شهید بهشتی به این کار مشغول بود.

     

     

    سایر فعالیتها و برنامه‌های روزمره


    اخوان ثالث تا سال ۱۳۲۳ می‌کوشد خود را از جمیع جهات فرهنگی، ادبی، اجتماعی و سیاسی کامل کند. زندگی او در دورهء دوم بیشتر بر مبنای تفکر سیاسی و اجتماعی می‌گذرد، اگرچه در این دوره نیز شعر می‌سراید و می‌کوشد شعرهایی ماندگار بیافریند اما او که هنوز جوانی پرشور است، جذب جنبش‌های سیاسی می‌شود تا بدین طریق حقانیت و عدالت را در جهان یا حداقل ایران برقرار کند. به هر حال از لحاظ فکری اخوان از بدو ورود به تهران تا سال ۱۳۲۳ دورهء پرتلاطمی را می‌گذراند. او با بسیاری از مسایل فکری و جنبش‌های سیاسی از طریق کتاب‌ها و روزنامه‌ها آشنا می‌شود، در واقع ذهنیت اخوان در آن‌سال‌ها با خواندن کتاب‌ها پرورش می‌یابد.

     

    خودش در ضمن خاطراتش می‌گفت، هرماه که حقوقش را می‌گرفت از ورامین به تهران می‌آمد و چند کتاب می‌خرید. کتاب‌هایی با گرایش چپ، کتاب‌های کسروی. اخوان در مدت فعالیت آموزشی در آموزش و پرورش در مجلهء این اداره همکاری داشته‌است. مجله‌ای که به اعتراف خودش در مدت ۱۷-۱۸ سال آموزگاری، دبیری و مدیر مدرسه بودن خوشایند نبود چون اغلب چیزها‌یی که در این مجله به‌چاپ می‌رسید، بخشنامه‌های اداری بود و یا خبرهای تغییر فلان وزیر. او بعد از سال ۱۳۳۰ علاوه بر تدریس در وزارت آموزش و پرورش با مطبوعات تهران همکاری تنگاتنگی داشت، بسیاری از نوشته‌ها و شعرهای او در روزنامه‌ها و مجلاتِ‌ماهانهء آن روز وجود دارد. در واقع نوشتن در مطبوعات یگانه راه امرار معاش او بود. نوشته‌های اخوان که برای گذراندن زندگی با اسم مستعار چاپ می‌شد، غیر از نوشته‌هایی بود که در واقع کار دل او بود.

     

    در سال ۱۳۳۰ اخوان سرپرستی صفحهء ادبی روزنامه جوانان دمکرات را به عهده گرفت و از این طریق با تک‌تکِ شاعران جوان آن‌روز آشنا شد، شاعرانی چون سیاوش کسرایی، سایه، احمد شاملو، محمد عاصمی و نصرت رحمانی و … او تا قبل از ازدواج با دوست صمیمی‌اش رضا مرزبان چه‌در ورامین و چه‌در تهران در یک‌خانه زندگی می‌کرد. از آنجا که اخوان سری پرشور برای مسایل سیاسی و از جمله حزب دموکرات چپ‌گرای توده داشته پس از کودتای ۱۳۳۲ مانند بسیاری از اهل قلم دستگیر و روانهء زندان شد. پس از آزاد شدن از زندان، اخوان تا آخر عمر دیگر هیچ‌گاه برای حزب و دستهء خاصی فعالیت نکرد و در واقع از کارهای روزمره سیاسی کناره گیری کرد و برای امرار معاش به روزنامه ایران ما پیوست. مدیر روزنامه ایران‌ما عامل اصلی آزادی اخوان از زندان بود از این رو اخوان در کنار او کوشید تا دیگر با دست از پا خطا نکند و فقط به غنای بینش ادبی و فرهنگی خود بیفزاید!

     

    در این سالها سرپرستی چند صفحهء هنر و ادبیات روزنامه ایران‌ما به عهدهء او و دوست جوانش حسین رازی بود. بعدها اخوان به اتفاق همین دوستش نخستین جنگ هنر و ادب امروز را منتشر کرد. پس از شمارهء دوم جنگ هنر و ادب مجموعهء شعر زمستان را در سال ۱۳۳۵ چاپ و منتشر کرد، چاپ این مجموعه خود آغاز حرکت جدیدی در عرصه فرهنگ و هنر آن روزگار بود. زندگی اخوان در سال‌های پس از انقلاب بیشتر در خلوت و انزوا گذشت. نه حادثهء مهمی در زندگی او اتفاق افتاد نه شعر خارق‌العاده ای سروده شد. بلکه مهمترین رویداد فرهنگی، سفر او به خارج از ایران بود. اخوان که در تمام طول زندگیش حتی برای یک‌بار نیز به خارج سفر نکرده بود، در سال پایانی عمر خود از طرف خانه فرهنگ معاصر آلمان دعوت شد. در این سفر وی به فرانسه، انگلیس، آلمان، دانمارک، سوئد و نروژ رفت. شعر خواند و از سوی فرهنگ دوستان ایرانی مورد استقبال قرار گرفت. سفر اخوان در سال ۱۳۶۹ به اروپا زمینه را برای تجدید دیدار با دوستان قدیمی فراهم کرد، در این دیدار، ابراهیم گلستان، رضا مرزبان، اسماعیل خویی و چند تن دیگر از دوستان صمیمی دوران جوانی‌اش را دیده و مدتی را با آنها سپری نمود.

     

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 0
    انتشار یافته : 25
    1. لحظه ­ی دیدار نزدیک است.

      باز من دیوانه ­ام، مستم.

      باز می­ لرزد، دلم، دستم.

      باز گویی در جهان دیگری هستم.

      های! نخراشی به غفلت گونه ­ام را، تیغ!

      های، نپریشی صفای زلفکم را، دست!

      و آبرویم را نریزی، دل!

      – ای نخورده مست

      لحظه ی دیدار نزدیک است….

      _______________________________

      هههههههههههعی …..ای جوانی کجایی که خاک بر سرت!

      Thumb up 16 Thumb down 0

        • سلام. چند روز پیش گفتم شاعر میشناسم به خاطر کارش زندان افتاده. منظورم همین شیطنتی بود که اینجا در موردش گفته شده

          Thumb up 0 Thumb down 1

        • WoOoOooow عجب خطی!!

          Thumb up 3 Thumb down 0

        • اوایل ان قلاب بود یه عاقایی که اتفاقا” همشهری اخوان بود و توو دم و دستگاه این ملا ها برو بیایی داشت و اتفاقا” بعدا” هم به جاهایی رسید و نظرش به نظر یه نفر نزخخخخخخ ولش کن
          این آقا میاد در خونه اخوان در میزنه اونم توو حیاط داشت وضو میگرفت میره در رو باز میکنه.
          آقاهه ازش میخواد که بیاد تووی نماز جمعه و در وصف انقلابی ها شعر بگه!
          اخوان برمیگرده میگه :ما هنرمندان همواره بر حکومت بوده ایم نه با حکومت!
          فرداش چن نفر تو خیابون اخوان رو تا مرز مردن کتک میزنن
          پس فرداشم حقوقشو قطع کردن و شد شاعر مفلس معاصر!
          اون آقاهم رفت سراغ اوستا و اوستا هم از ترس جونش قبول کرد و شد سرسپرده ی برادران!
          خلاصه بعد ها که اخوان مرد و اون اقا هم بجاهیی رسیده بود.با وصیت اخوان که دوست داشت کنار فردوسی دفن بشه مخالفت کرد و جنازه بیچاره ۶ روز تو سردخونه بود که با وساطت شفیعی کدکنی و محمد قهرمان اخوان این شیر در زنجیر غرور در جوار مراد بزرگش فردوسی آرام گرفت
          روحت شاد
          اینا هنرمند مردمی هستند سما خانوم نه این سایه مایه ها!

          Thumb up 17 Thumb down 4

          • چقدر حیفه که همه چیزو ورچپه می بینی و ورچپه به اطلاعت رسیده
            جریان تلفن به این صورته. از زبان رهبر انقلاب سال ۷۳

            “در گرفتاریهای اول انقلاب که فرصت بسیار کمی هم داشتیم، گاهی از فرصت استفاده کرده و با آشناهای قدیمی تماس می گرفتم از این افراد احوالی می‌پرسیدم؛ به تصوّر این‌که شاید برای انقلاب، کاری شده باشد. باری؛ به آن آشنای معروف تلفن زدم که «آقا، چطوری؟ رفیق، کجایی؟ انقلاب شده. خبر داری، نداری؟ نظام شاه رفته و اوضاع عوض شده.» و از این حرفها. ناگهان با لحنِ خیلی بدی شروع کرد به حرف زدن و گفت: «بنای ما بر این است که همیشه بر سلطه باشیم نه با سلطه!» گفتم: «اوّلاً بنای بسیار غلطی است! مگر سلطه همیشه بد است که شما می‌خواهید «بر سلطه» باشید؟ نه؛ اگر سلطه خوب است، بیایید نوکر سلطه بشوید و «با سلطه» باشید. ثانیاً شما می‌خواهید «بر سلطه» باشید؟ خیلی خوب؛ سلطه‌ی امریکا دارد پدر ما را درمی‌آورد. [سال ۵۸ بود] می‌بینید سلطه‌ی امریکا که بالاتر از همه است، چه کار می‌کند!؟ بر این سلطه باش و هر چه دلت می‌خواهد، بگو!» اِن و اون کرد؛ گوشی را گذاشتم و تا آخر هم سراغ او نرفتیم. البته او بعدها – یعنی این سالهای اخیر – آمد که دیگر اجلِ محتومْ مهلتش نداد و به آن دنیا رفت.”

            سالهای آخر حیات اخوان، یعنی زمان به رهبری رسیدن آیت الله خامنه ای، اخوان طی درخواستی که از رهبری دارن با تعابیری کاملا برعکس چیزی که فهمیدی از ایشون یاد میکنن.

            نقل ماجرا از زبان اخوان:

            “بعضی از این‌ها هم البته از عزیزان خودمان هستند مثل دکتر اسماعیل خوئی و نعمت آزرم و همین‌طور چند شاعر خوب دیگر هم دیدم. و من خیلی دلم می‌خواهد اجازه‌ای بیابم از دولت جمهوری اسلامی، از آقای خامنه‌ای که اهل ذوق و فضل هستند، مرد فاضل و با شرفی هستند، من دلم می‌خواهد اگر بشود و راه باشد از عطوفت اسلامی ایشان بهره‌ای بردارم.

            بعضی از شعرای آن طرف، آدم‌های خوبی هستند. آدم‌های با شرفی هستند، من تضمین می‌کنم شرافت و پاکدامنی و صداقت و صمیمیت آن چند نفری که می‌‌شناسم. حالا یک وقتی آمده‌اند یک چیزی گفته‌‌اند. فرض کن کرکری هم خوانده‌اند، اما نمی‌گویم پشیمان مطلق ناجور، بلکه یحتمل حالا در جو غربت و چه و چه‌ها، بعید نیست که بسیاری از راه را با ندامت گونه‌ای در ذهن برگشته‌اند، بسیاری جزم‌ها را توخالی یافته‌‌اند و از این قبیل حرف‌ها و حیف هم هستند، از جمله مثلا من به اسماعیل خوئی گفتم (و اخوان به لهجۀ خراسانی می‌گوید) مِتِنی (می‌تونی) دکارت درس بدی، گفت مِتِنُم (می‌تونم)، گفتم متنی کانت درس بدی، گفت ها، گفتم متنی یرکه گار درس بدی، گفت ها، گفتم متنی ژان پل سارتر درس بدی، گفت ها، و بعد هم دعوتنامه‌ای نشان داد که از امریکا برایش آمده بود که شش ماه برود آن‌جا به انگلیسی با عنوان استاد مهمان و …، درس بدهد، چقدر هم پول بگیرد. پولی که یکی دو سال خرجش را تکافو می‌کرد.

            گفتم پس چرا به بچه‌های تهران، به بچه‌های ایران درس نمی‌دی؟ به بچه‌های امریکا درس می‌دی که چی؟ البته درس بده به هر زبانی که می‌توانی و هر جا، جایش بود، ولی چرا در ایران و به فارسی نه؟ ایران هم حق دارد، بله؟ اگر بخواهی من می‌روم رو می‌اندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو می‌روم رو می‌اندازم. عطوفت اسلامی هم سابقه دارد، سعۀ صدر همچنین، احتمالا در این‌ها هست، و البته که هست، من جناب خامنه‌ای را از دیرباز می‌شناسم، آدم درست و سلیمی است. من دربارۀ او یک کلمه ناجور هم حتی از مخالفش نشنیده‌ام. الان هم الحمدلله در اوج است. رهبر مسلمین جهان است. من می‌روم پیش ایشان که رو بیندازم. به شرطی که شماها برگردید و در مملکت خودتان خدمت کنید. گفت تو بر من حق ولایت داری البته. به شرطی که بیایم و بتوانم برگردم مثل بسیاری دیگر. گفتم به چشم، این را هم می‌گویم. و فکر می‌کنم پیش آقای خامنه‌ای آن قدر، قدر و اعتبار داشته‌ام که یحتمل رویم را زمین نیندازد.”

            بعضیا آسمون به ریسمون می بافن و حوادثو قیچی میکنن و پس و پیشش رو به هم میدوزن که بخیال خودشون یک طنابی برای بالا رفتن از این وقایع داشته باشن. اگه اختلافی هم بوده اختلاف عقیده بوده و هیچوقت به دوستی صمیمانه اون دو نفر خللی وارد نشده. اگر دشمنی در حد خیالات شما بود، اخوان این حرفا رو نمیزد
            اوایل انقلاب هم بخاطر حساب کردن روی همین دوستی، توصیه نامه ای در قالب شعر برای حسین منزوی مینویسه که آقای خامنه ای کاری برای ایشون بکنند

            درباره دفن پیکر اخوان، اتفاقا به دستور و وساطت رهبر، پیکر ایشان در توس به خاک سپرده شد.
            بهرحال من عاشق سبک خراسانی اشعار اخوانم. خدا بیامرزش

            Thumb up 2 Thumb down 11

      • سلام
        ی کامنت گذاشتین زیر پست کربلا گفتین که ادمای اونجا کثیفن و غذاها همشون بهداشتی نیستن واز این حرفا باهاتون موافقم چون کشورای عربی خودم رفتم دیدم چجورین ولی کربلا قسمتم نشده
        قصد داشتم سال دیگه ایشالا برم خودمم ادم خیلی وسواسی ای نیستم. ن ک تمیز نباشم منظورم اینه اگ بخام میتونم نسبت ب این مسایل بی توجه باشم تا راحت باشم خودم .ولی با این اوصافی که شما کردین دلمو برا رفتن لرزوندین البته اگه اقا طلبم کنه حتمااااااا با سر میرما ولی یجوری حرف زدین ادم میگه وای چخبره اونجا پس نرم
        لطفا دیگه اینجوری نگین پیش بقیه بذارین کسایی ک نمیدونن چخبره هم برن دلشونو نلرزونین تشویق کنین برن بقیه. چون هرچقدرم سختی داشته باشه بازم می ارزه و لذت بخشه و تکرار نشدنی

        Thumb up 5 Thumb down 6

    2. محمدرضا/۲۴/اصفهان

      چند ماه پیش که رفتم توی انبار خونه تا کتابای دانشگامو چنتاشو بفروشم ، لای یکی از کتابا این شعر اخوان بود !
      رفتم تو حال و هوای اون دوران ! دلم گرفت 🙁 چقدر زود میگذره این دنیای لعنتی !

      http://s8.picofile.com/file/8311377368/20171109_210226.jpg

      Thumb up 8 Thumb down 0

      • عی بابا..‌. کجایی جوونی…بقول الهام ادمین کجایی جوونی که خاک برسرت .. 🙂

        Thumb up 6 Thumb down 0

        • محمدرضا/۲۴/اصفهان

          چه جالب… شما هم شعر زمستانو انتخاب کردی !

          من زیاد اهل شعر و شاعری نیستم ولی اخوان به قدری زیبا و ملموس زمستان (که استعاره از جامعه ست فک کنم ) رو توصیف میکنه که آدم بعد خوندن این شعر نا خودآگاه سردش میشه و هوس چایی میکنه 🙂
          شما هم همین حسو بعد از خوندن زمستان پیدا میکنی ؟ 🙄

          Thumb up 6 Thumb down 0

    3. من اینجا بس دلم تنگ است.
      و هر سازی که می‌بینم بد‌آهنگ است.
      بیا ره توشه برداریم،
      قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم،
      ببینیم آسمان ِ «هرکجا» آیا همین رنگ است؟

      همچنین شعر سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

      Thumb up 10 Thumb down 0

    4. قسمتی از شعر زمستان

      هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

      نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

      درختان اسکلتهای بلور آجین

      زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

      غبار آلوده مهر و ماه

      زمستان است.

      Thumb up 10 Thumb down 1

    5. داروگ کی میرسد باران..‌
      درحال حاضر همین یادم؛((

      Thumb up 10 Thumb down 1

      • شعر داروگ برا نیما یوشیجه

        Thumb up 13 Thumb down 0

        • مهدی ۲۰(۴۴۴سابق)

          تا حالا یوش و کجور رفتی؟!
          من پارسال همین موقع اونجا بودم
          وااییی الان اونجا سفیده سفیده سفید تا چشم کار می‌کنه قندیلهای گنده که از درختان آویزونن وای هوس کردم
          مگه میشه کسی تو یوش بدنیا بیاد و شاعر نباشه اصلا هر ییلاقی یک شاعر
          ضمناً یه راه خیلی قشنگ داخل جنگل داره که از وسط جاده هراز میبرتت نور و چالوس
          .
          آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
          ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
          باغ بی برگی،
          روز و شب تنهاست،
          با سکوت پاکِ غمناکش.
          سازِ او باران، سرودش باد.
          جامه اش شولای عریانی‌ست.
          ور جز،اینش جامه ای باید .
          بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
          گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد .
          باغبان و رهگذران نیست .
          باغ نومیدان
          چشم در راه بهاری نیست
          گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،
          ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛
          باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
          داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
          باغ بی برگی
          خنده اش خونیست اشک آمیز
          جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن.

          Thumb up 4 Thumb down 0

          • ای وای اینا علایم پیری یلدا جانم؛))
            آقا مهدی اگه حمل بر چرت گویی نشه شاید تاکنون بیش از هزار بار از کجور رد شدم ولی تا حالا قسمت نشده برم اگه همون طرفا جای دیدنی سراغ داری بگو شاید قسمت شد رفتیم..

            Thumb up 2 Thumb down 0

            • مهدی ۲۰(۴۴۴سابق)

              شما درافشانی کن! این حرفا چیه به خودت میزنی؟!
              والا یه پارک اون سمتا هست به اسم کش پل(kashpel) که شما میری تو جنگل مه که سواحل دریای کاسپین هم ازش معلومه!یعنی همون بهشت خودمون!!البته این وضعیت بیشتر برای ارتفاعات این پارکه که به کجور نزدیکه برای رفتن بهش شما کجور ۷۰ کیلومتر مستقیم میای تو جاده ساحلی نوشهر-محمود آباد بعد یه تابلو زده و اصلا از روی gps راحت پیدا میشه!این پارک از این سمت مثل سی سنگانه فقط خنک تر و خالی تر از دوستان تهرانیه و جاهای wow دارش از سمت خود کجوره که باید راهنما داشته باشید حتما ولی اگه همین پارک هم رفتید حتما به سمت بالادست پیاده‌روی کنید.ضمنا تو مسیرتون از کجور به جاده ساحلی اقشار اب پری هم در دامنه کوه قرار داره که تو جاده تابلو داره میتونید ازش استفاده کنید ولی تابستون خیلی شلوغه!
              روستای یوش و خانه ی نیما یوشیج که به شدت توصیه میکنم و چه بده که من چند باری که رفتم فقط گردشگر خارجی دیدم و خبری از دوستان تهرانی نبود! ولی شما برو معماری خونش دیوونت می‌کنه همچنین منقل و وافور و بارش!
              شما کجور یه خیابون داره که یه مسجد و یه اداره پست روبروش هست شما اینو ۷۰ تا مستقیم بری می‌رسی به یوش!
              و جذابترین مقصد در اعماق جنگل های هیرکانی و ارتفاعات البرز دریاچه ارواح!
              برای رفتن به دریاچه ارواح شما همون راه کجور به جاده ساحلی برای کش پل باید بری سمت راست دوراهی رو برای دریاچه ارواح بپیچ دست چپ بعد یخوره مستقیم میری بعد دوباره به سمت ارتفاعات میری و تو اعماق جنگل می‌رسی به یه جای دست نخورده و بکر و کمی ترسناک مخصوصاً برای من که تنها بودم به این دریاچه ارواح که فاصله از کجور ۷۰ کیلومتره!
              کلا با یه صبح تا غروب هر سه رو میتونی بری و تو هر کدوم ۳ ۴ ساعت بمونی

              Thumb up 1 Thumb down 0

              • ادمین ببخشید همین ی دونه رو هم درج بفرما..
                ی دنیااا ممنونم مگه میشه برم رویانو آب پری رو نرم؛)
                شما سوادکوهی بودین ایا؟؟
                جاهای دیدنی که معرفی کردین رو حتما میرم شما هم به عجایب دیدنی نوشهر مزگاه رو اضافه کنین..

                Thumb up 1 Thumb down 0

                • مهدی ۲۰(۴۴۴سابق)

                  بله سوادکوهیم خود جاذبه های سواد کوه خودش یه کتابه حالا نقاط دیگه مازندران بماند
                  مزگاه که دوستم تعریف میکرد می‌گفت بیسته!! ویلای هویدا و ویلای فردین دیدی توش؟!
                  این سه جایی که گفتم همون جاهای در دسترس نزدیک کجوره هر سه تاشون هم جاهای کلیشه ای و شلوغ مثل متل قو و… نیست جاهای دنج و ردیفیه
                  خوبه که انقدر با طبیعت سر و کار دارید من که دارم اینارو می‌نویسم از تابستون تا الان نتونستم یه دل سیر برم کوه دریا که نزدیکه دانشگاهه هر روز سر میزنم ولی کوه دنبالش فرق داره!
                  ادمین ببخشیدا اذیتت کردیم
                  البته می‌دونم خودتم شمال بازی!!

                  Thumb up 0 Thumb down 0

    6. کدامین سوگ می‌گریاندت
      ای ابر شبگیران اسفندی
      اگر دوریم اگر نزدیک
      بیا با هم بگرییم
      ای چو من تاریک . . .
      …..
      آسمان تنگ است و بی روزن
      عرصه سردرگمی ها مانده و بی در کجایی ها
      باد چون باران سوزن، آب چون آهن
      بی نشانی ها فرو برده نشان ها را
      یاد باد ایام سرشار برومندی
      و نشاط یکه پروازی
      …..
      چنان…
      تنهای تنهایم…
      که حتی…
      نیستم با خود…
      ….
      به دیدارم بیا هر شب
      در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند

      دلم تنگ است
      بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
      شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
      دلم تنگ است
      ؛…..

      می دهم
      خود
      را
      نویدِ
      سالِ
      بهتر

      سالهاست…

      …..
      من اینجا از نوازش نیز
      چون آزار ترسانم..!

      Thumb up 12 Thumb down 0

    7. خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد
      و لیکن من برای خود خدای دیگری دارم

      ریا و رشوه نفریبد اهورای مرا آری
      خدای زیرک بی اعتنای دیگری دارم

      بسی دیدم ظلمنا خوی مسکین ربنا گویان
      من اما با اهورایم دعای دیگری دارم

      زقانون عرب درمان مجو در یاب اشاراتم
      نجات قوم خود را من شفای دیگری دارم
      ================================================
      نذر کرده ام
      یک روزی که خوشحال تر بودم
      بیایم و بنویسم که
      زندگی را باید با لذت خورد
      که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
      و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

      یک روزی که خوشحال تر بودم
      می آیم و می نویسم که
      این نیز بگذرد
      مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
      آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است

      یک روزی که خوشحال تر بودم
      یک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
      زندگی پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

      یک روزی که خوشحال تر بودم
      نذرم را ادا می کنم
      تا روزهایی مثل حالا
      که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
      بخوانمشان
      و یادم بیاید که
      هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
      و
      هیچ آسیاب آرامی بی طوفان

      Thumb up 6 Thumb down 0

    8. یه دوستی داشتم عاشق اخوان ثالث بود. بسیار انسان مودب و مثبت اندیشی بود. وقتی شعر هرجا دلم بخواهد را نشونش دادیم اول انکار کرد و بعد هم دپرس شد.
      چون میهمان بسفره پر ناز و نعمتی
      خواندی مرا ببستر وصل خود ای «پری»
      هر جا دلم بخواهد, من دست می برم
      دیگر مگو: «ببین بکجا دست می بری!»

      با میهمان مگوی: «بنوش این, منوش آن»
      ای میزبان که پر گل نازست بسترت
      بگذار مست مست بیفتم کنار تو
      بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت

      هر جا دلم بخواهد, آری, چنین خوش ست
      باید درید هر چه شود بین ما حجاب
      باید شکست هر چه شود سد راه وصل
      دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب

      گه می چرم چو آهوی مستی, به دست و لب
      در دشت گیسوی تو که صاف ست و بی شکن
      گه می پرم چو بلبل سرگشته, با نگاه
      بر گرد آن دو نوگل پنهان به پیرهن

      هر جا دلم بخواهد, آری بشرم و شوق
      دستم حزد بجانب پستان نرم تو
      واندردلم شکفته شود صد گل از غرور
      چون بینم آن دو گونه گلگون ز شرم تو

      تو خنده زن چو کبک, گریزنده چون غزال,
      من در پیت چو در پی آهو پلنگ مست
      وانگه ترا بگیرم و دستان من روند
      هر جا دلم بخواهد, آری چنین خوش ست

      چشمان شاد گرسنه مستم دود حریص
      بر پیکر برهنه پر نور و صاف تو
      بر مرمر ملایم جاندارو گرم تو
      بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو

      کم کم بشوق دست نوازش کشم بر آن
      «گلدیس» پاک و پردگی نازپرورت
      هر جا دلم بخواهد, من دست می برم
      ای میزبان که پر گل نازست بسترت

      تو شوخ پند گوی, بخشم و بناز خوش
      من مست پند نشنو, بی رحم, بی قرار
      وآنگه دگر تو دانی و من, وین شب شگفت
      وین کنج دنج و بستر خاموش و راز دار.

      Thumb up 3 Thumb down 0

  • ارسال نظر