مجله گیزمیز

نماز اجباری از مدرسه ابتدایی تا کارخانه چسب هل

ادمین/26
۳۰ مرداد ۱۳۹۶
۱۸ نظر
  • نماز اجباری از مدرسه ابتدایی تا کارخانه چسب هل

      نماز اجباری،  قصه ای که امروز از دل یک کارخانه بیرون زده، کارخانه ای با کارگران مرتب و لبخندی اجباری که گل قرمزی رو به سمت رییس کارخانه گرفته اند.

     

     نماز اجباری از مدرسه ابتدایی تا کارخانه چسب هل!

     

     شادی اجباری، کیک تولد و شادی واقعی رییس کارخانه، رییسی که به ظاهر کار خدا پسندانه ای کرده. مگر چه اشکالی دارد خیلی هم خوب است، نماز ستون دین است. کارخانه ی خودش هم هست کارگران هم باید خدا رو شکر کنند که برای کسی کار می کنند که حلال و حرام می داند پس این جا،  بهتر از جایی است که بخواهی پلاکارد به دست حقوقت را بخواهی.  پایت را بالا بگیری موقع تخطی از قوانین خود ساخته ی کارخانه،  بهتر است از این که بدو بدو کنی دنبال حق و حقوقت که آخر سر هم بهت ندهند.

     

     

    نماز اجباری از مدرسه ابتدایی تا کارخانه چسب هل!


    این ماجرا یادآور خاطره ی دوران کودکیم شد تقریبا سال ۷۶ یا ۷۷ بود که کلاس دوم ابتدایی بودم. کوچک با مقنعه ای سفید و مانتویی سرمه ای با خانواده ای مذهبی و روبانی صورتی دور مقنعه هایمان که ما  کلاس دومی ها رو از  کلاس سوم ابتدایی جدا می کرد، شاید هم نشانه ای بود برای جدا کردن دنیای کودکانه مان از دنیای بزرگسالان.

    موقع نماز چند موکت طوسی در حیاط برایمان می انداختند ته حیاط. البته لطفشان را فراموش نمی کنم موکت ها را در سایه می انداختند، با این که موکت طوسی رنگی که برایمان می انداختند  با نشستن روی زمین فرقی نداشت و دستهایمان سنگ های برجسته ی زیر موکت را حس می کرد و موکت ها  یخ می زد و این یخ بودن را تا مغز استخوانمان حس می کردیم ولی به هر حال بهتر از زیر آفتاب ماندن بود.

     

    در آن روز ها که ما را با نماز آشنا می کردند نمی دانم چه هول وحشتناکی بود رفتن به کلاس سوم ابتدایی، هول معلم شدن خانمی به نام خانم x . می شناختمش یعنی معروف بود به معلم خشن مدرسه. همه ی ماها هم قبول داشتیم این خشونت را، چرا که در گوشمان خوانده بودن شما وقتی به سوم ابتدایی می روید دیگر بزرگ شده اید جایی برای کودکی کردن نیست اگر دست از پا خطا کنید حقتان است هر چه بر سرتان می آید.

     

     

    نماز اجباری از مدرسه ابتدایی تا کارخانه چسب هل!  

     عکس تزئینی است 

     

    خانم x خیلی معتقد به نماز بود. ازش متنفر بودم اما باید بهش حق می دادم چون نماز نماز است. خشونتش در مقابل جهنم هیچ نیست باید پذیرفت.

    در صف نماز حاضر می شدم. خانم  x  از بین صفوف نمازگزاران کوچک حس می شد.  نمی دیدمش چون به مُهر زل می زدم. مانتوی طوسی رنگ و مقنعه ی چانه دار مشکی.

    حس ترس از خانم x بیش تر از حس حضور در مقابل خدا بود. خانم x در بین دختران نماز گذار گشت می زد. او دیگر خیالش راحت بود همه صف شدیم،  نماز برپاشده است. اما شرایط نماز چه؟  آیا انجام داده ایم یا نه؟

    او با وسواس خاصی صورت هایمان را وارسی می کرد بالاخره ما بچه بودیم، با دستانی بی جان و مقنعه هایی که با کِش محکم به سرمان وصل شده بود. ممکن بود چند تار مو را نتوانیم بچپانیم زیر مقنعه های سفید چانه دارمان.

    اما خانم x کمکمان می کرد. می چرخید و با دستان بزرگش مقنعه ی کسانی را که موهایشان که نه،  چند تار مویشان اشتباهی بیرون بود را می کشید. اما از آن جا که مقنعه با کِش به سرمان وصل بود سر دختران "گناهکار" تا روی شکمشان خم می شد. این حرف ها قبل نماز زیاد تو گوش هم پچ پچ می شد: «موهام تو هست؟ مراقب باشید خانوم x نمازتان را باطل نکند.»


    از نظر ما خانم  x  حق داشت نمازمان را باطل کند، اما خودمان هرگز.  وقتی خانم x از کنارمان عبور می کرد می ترسیدم، ترسی به اندازه ی ترس از جهنم و وقتی از کنارم عبور می کرد و مقنعه ام را نمی کشید احساس غرور داشتم که  بله من شرایط را درست به جای آوردم، غروری هم که از باطل شدن نماز دیگران داشتم شادیم را مضاعف می کرد، چرا که من جزء دسته ی "گناهکاران" نبودم اما برایم عجیب آمد نه در آن سال ها، بعدها که یادم آمد این خاطره، چرا خانوم x  هیچ وقت در بین ما نماز نمی خواند؟، نماز اول وقت نمی خواند یا نماز ما را نماز نمی دانست که با ما در یک صف بایستد یا همیشه؟… بگذریم.

     

    نماز اجباری از مدرسه ابتدایی تا کارخانه چسب هل!

     

    امروز من نماز می خوانم بدون خانوم x، موهایم را هم با وسواس زیر روسری پنهان می کنم. شاید اگر من هم کارخانه داشتم کارگرهایم را هم با خودم به بهشت می بردم و با درست کردن ماکتی از جهنم برایشان آن ها را به اطاعت وا می داشتم.


     خانم x هیچ گاه معلممان نشد من به مدرسه ی دیگری رفتم آنجا نمازخانه داشت. معلمانمان خوش برخوردتر بودند. جشن تکلیفمان را هم گرفتند چادرهای نمازمان پر از گل شد جانمازهای زیبا و با جشن هایی که در نماز خانه گرفته می شد. دانش اموزان عجله داشتند که خودشان را به نماز خانه برسانند.

    قصدم از مقایسه این دو ماجرا آن است: درست زمانی که با عقاید خودمان بهمان ظلم کنند می پذیریم،  چرا که عقایدمان باور قلبی و زندگی ما را تشکیل می دهد. اگر رییس کارخانه کارگران را مجبور می کرد که هر روز در ساعت مشخصی به پرنده ها سنگ بزنند آیا آن ها این کار را می کردند؟

     

     

     

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 2
    انتشار یافته : 18
    1. ﺍﮔﺮ ﺭﯾﯿﺲ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﺸﺨﺼﯽ ﺑﻪ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺳﻨﮓ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﺁﯾﺎ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ؟ بله، میزدن! برای یه لقمه نون،آدم مجبور میشه به هر ذلتی تن بده. لعنت بر کسانی که منابع و ثروت این کشور رو چاپیدن و تقسیم عادلانه فقط شعارشون بود.
       
       
       

      Thumb up 101 Thumb down 22

      • ببخشید ولی شما هیچ دلیلی ندارید که این آقا سرمایه کشور رو چاپیده.

        این تهمت زدن شما به کسی که اصلا نمیشناسیدش کم گناهی نیست. اگر کسی رو به خاطر اشتباهی که کرده انقدر راحت قضاوت میکنید و تهمت میزنید بهش، انتظار چنین بازخوردی در مورد حرف زشتی و گناهی که کردید رو داشته باشید.

        Thumb up 11 Thumb down 29

      • سعید 32 سال مشهد

        اجبار کردن نماز اول وقت از نظر شما ذلته. تو هر کارخونه یا مجموعه ای قوانین خاص خودشو داره و چه بهتر که این قانون نماز اول وقته. لعنتت رو واسه کسانی بفرست که بخاط یک لقمه نون همه اعتقادات رو زیر سوال میبرن. خاله بتی.!!!

        Thumb up 11 Thumb down 34

        • واقعا متوجه نشدید یا خودتونو زدید به اون راه؟
          جان من، متن این پست رو خوندید؟؟؟
          اصلا راجع به شخص کارخانه دار خلیل نظری نبوداااا
          از آرشیو سایت کارخانه قوانینش منتشر شد که این عکس و بحث نماز در مقابلش هیچی نی!
          اینکه کرامت و شرافت انسانی رو زیر پا بذاری و احساس خود خدا بینی داشته باشی باعث این هیاهو شده.
          و سطر آخر کامنتمو بخوووووون! میگم اونایی که شعار عدالت دادن،موجب شدن که افراد عادی تن به هر ستمی بدن.بازم میگم .اول برو قوانین hellرو بخون بعد بیا صحبت کنیم

          Thumb up 27 Thumb down 4

      • خیالی نیسسسسسسسس

        حرف دل منو زدی!! منی که تشنج فکری دارم و از گفتن دردل دلم عاجزم بعضی وقتها و کلمات را میزون نمیتونم بچینم وشما گفتی.زنده باشی

        Thumb up 14 Thumb down 5

    2. خاورمیانه و مخصوصا ایران ما نیاز به یک رنسانس داره که دین رو شوت کنه تو مسجد درشم قفل بزنه هفته ای یه ساعت بازش کنه

      Thumb up 36 Thumb down 13

    3. این آدم واقعا مشکل روانی چیزی داره …
      علاوه براین قانون نمازاجباری قانون های دیگه ای هم تو کارخونه واسه کارگرای بیچاره گذاشته که آدم شاخ درمیاره اینجا پادگانه یا محل کار؟!
      کارگربدبخت تو این اوضاع مملکت از کار بیکاربشه چه خاکی باید تو سرش بریزه پس مجبوره تن به قانونای مزخرف این دیکتاتور بده .

      Thumb up 22 Thumb down 4

    4. متنو که خوندم یاد این شعر قیصر امین پور افتادم
      بخونین ارزششو داره

      ..
      پیش از این ها فکر می کردم خدا
      خانه ای دارد کنار ابرها
      مثل قصر پادشاه قصه ها
      خشتی از الماس و خشتی از طلا
      پایه های برجش از عاج و بلور
      بر سر تختی نشسته با غرور
      ماه ، برق کوچکی از تاج او
      هر ستاره ، پولکی از تاج او
      اطلس پیراهن او ، آسمان
      نقشِ روی دامن او ، کهکشان
      رعد و برق شب، طنین خنده اش
      سیل و طوفان، نعره ی توفنده اش
      دکمه ی پیراهن او، آفتاب
      برق تیغ و خنجر او، ماهتاب
      هیچ کس از جای او آگاه نیست
      هیچ کس را در حضورش راه نیست
      پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
      از خدا ، در ذهنم این تصویر بود
      آن خدا بی رحم بود و خشمگین
      خانه اش در آسمان، دور از زمین
      بود، اما در میان ما نبود
      مهربان و ساده و زیبا نبود
      در دل او دوستی جایی نداشت
      مهربانی هیچ معنایی نداشت
      هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا
      از زمین، از آسمان، از ابرها
      زود می گفتند: این کار خداست
      پرس و جو از کار او کاری خطاست
      هر چه می پرسی ، جوابش آتش است
      آب اگر خوردی، عذابش آتش است
      تا ببندی چشم، کورت می کند
      تا شدی نزدیک، دورت می کند
      کج گشودی دست، سنگت می کند
      کج نهادی پای، لنگت می کند
      تا خطا کردی، عذابت می کند
      در میان آتش، آبت می کند …
      با همین قصه، دلم مشغول بود
      خوابهایم ، خواب دیو و غول بود
      خواب می دیدم که غرق آتشم
      در دهانِ شعله های سرکشم
      در دهان اژدهایی خشمگین
      بر سرم باران ِگُرزِ آتشین
      محو می شد نعره هایم، بی صدا
      در طنین خنده ی خشمِ خدا …
      نیّت من، در نماز و در دعا
      ترس بود و وحشت از خشم خدا
      هر چه می کردم، همه از ترس بود
      مثل از بر کردن یک درس بود
      مثل تمرین حساب و هندسه
      مثل تنبیه مدیر مدرسه
      تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
      سخت، مثل حل ِّ صدها مسئله
      مثل تکلیف ریاضی سخت بود
      مثل صرفِ فعل ماضی سخت بود
      تا که یک شب دست در دست پدر
      راه افتادم به قصد یک سفر
      در میان راه، در یک روستا
      خانه ای دیدم، خوب و آشنا
      زود پرسیدم : پدر، این جا کجاست ؟
      گفت : این جا خانه ی خوب خداست !
      گفت این جا می شود یک لحظه ماند
      گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
      با وضویی، دست و رویی تازه کرد
      با دل خود، گفت و گویی تازه کرد
      گفتمش: پس آن خدای خشمگین
      خانه اش این جاست؟ این جا، درزمین؟
      گفت : آری، خانه ی او بی ریاست
      فرش هایش از گلیم و بوریاست
      مهربان و ساده و بی کینه است
      مثل نوری در دل آیینه است
      عادت او نیست خشم و دشمنی
      نام او نور و نشانش روشنی
      خشم، نامی ازنشانی های اوست
      حالتی از مهربانی های اوست
      قهر او از آشتی ، شیرین تر است
      مثل قهرِ مهربانِ مادر است
      دوستی را دوست، معنی می دهد
      قهر ما با دوست، معنی می دهد
      هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
      قهریِ او هم نشان دوستی است …
      تازه فهمیدم خدایم، این خداست
      این خدای مهربان و آشناست
      دوستی، از من به من نزدیک تر
      از رگِ گردن به من نزدیک تر
      آن خدای پیش از این را باد برد
      نام او را هم دلم از یاد برد
      آن خدا مثل خیال و خواب بود
      چون حبابی، نقش روی آب بود
      می توانم بعد از این، با این خدا
      دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا
      می توان با این خدا پرواز کرد
      سفره ی دل را برایش باز کرد
      می توان درباره ی گل حرف زد
      صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
      چکه چکه مثل باران راز گفت
      با دو قطره، صد هزاران راز گفت
      می توان با او صمیمی حرف زد
      مثل یاران قدیمی حرف زد
      می توان تصنیفی از پرواز خواند
      با الفبای سکوت آواز خواند
      می توان مثل علف ها حرف زد
      با زبان بی الفبا حرف زد
      می توان در باره ی هر چیز گفت
      می توان شعری خیال انگیز گفت
      مثل این شعر روان و آشنا:
      « پیش از این ها فکر می کردم خدا . . .»

      Thumb up 22 Thumb down 4

    5. دخمل همساده/25

      من چند ماه بودن در همچین محیطی رو تجربه کردم…
      یه رئیس درست به یبست مغزی و حال به هم زنی، رئیس کارخونه چسب …
      ههمون رو مجبور به چادر سر کردن میکرد … حتی یه خانم مسیحی داشتیم، مجبورش کرد واسه یه مناسبتا چادر بپوشه … بیچاره از یکی از بچه ها خواست چادر از خونه واسش بیاره …
      تو همه ی اتاقا دوربین گذاشته بود و کارمندا رو هر ثانیه چک میکرد … خود من چندین بار پیش اومد که وقتی داشتم با همکارای مذکرم صحبت میکرد، بی سرو صدا پشت سرم پیداش میشد …
      البته این یه روی ماجرا بود … این فقط یه رویه ی منفور بود تا باهاش بتونه کارشو جلو ببره … بتونه بودجه بگیره… گزارشای دروغ رد کنه … برشش اداری اش رو بیشتر کنه … خودش هزار تا کثافت کاری میکرد … من خودم صد بار سر سوتی هاش رسیدم … چندین بار از گوشه و کنار در مورد کثافت کاریش شنیدم … تا اینکه یکی از مراجعین اومد و راجع به پیشنهاد غیر اخلاقی که بهش داده بود با من حرف زد … و سه روز بعد از این ماجرا من و همکاری که این ماجرا رو شنیده بود، به بهانه ی عدم بودجه کنار گذاشته شدیم …

      یه بار حاج آقا عالی تو یکی از سخنرانی هاش گفت:
      همه ی ما تو وجودمون یه فرعون داریم ولی بعضیامون مصرمون کوچیکه … این حکایت امثال این آقاست…

      * این تفکر داعشی مسلک تو خیلی از دستگاه های کشور داره اجرا میشه… … وگرنه استاد اکسیری فرد رو به خاطر داشتن صدای زنانه کنار نمیزاشتن …

      Thumb up 28 Thumb down 3

    6. همین اجبار کردنها و افراطی گری ها بود و هست که مردم رو از همه چیز فراری داده و الان اینی شده که هست.

      Thumb up 17 Thumb down 1

    7. چه متن جالبی.
      یکی از خاطرات دوران دبستانم همین نماز اجباری بود. البته نه به این شدتی که اینجا خوندم. ولی درب مدرسه رو میبستن، تا نماز نمی خوندیم نمی تونستیم بریم. به قول این متن ، فارغ از اینکه شرایط نماز خوندن (وضو ) رو داشتیم یا نه

      Thumb up 14 Thumb down 0

    8. نماز اجباری !!!!نعوذ به الله . این چه حرفیه.همشون با اختیار نماز میخونن.مگه مسلمون نیستن؟؟؟
      همیشه به حقارت خودمون میخندیم.فقط همین.بنده خدا همشون بخاطر ی لقمه نون اومدن دارن تحملت میکنن.وگرنه هیچ کسی از اجبار راضی نیست.شما به بچت بگو باید غذا بخوری.اجبارش کن که غذا ببخوره.مگه نیاز وجب هر انسانی نیست؟؟اما وقتی اجبار بیاد تو کار لج میکنه.راضی نمیشه همون لحظه غذا بخوره.چموشی میکنه.کار شما هم همینه.حداقل اینکه اگه نماز خون هم باشه در کنار کسایی که مجبور شدن و زیر لب زمزمه میکنن و فحش میدن از دین زده میشه.همه این کارها نتیجش فقط دین زدگی و دوری از دینه.قبلا هم گفتم انسان ها باید خودشون برن سمت چیزی نه با اجبار.

      Thumb up 21 Thumb down 1

    9. حالا اگه بری پیشه این کسی که این دستور و داده می بینی خودش نماز نمی خونه … تو خودت بیل زنی در….

      Thumb up 18 Thumb down 0

    10. در خصوئص مسائل مذهبی اگر اجبار باشد قطعاً جواب معکوس خواهد داد . پیغمبر هم هیچوقت کسی را مجبور به پذیرفتن دین نکرد ولی با رفتار و منش خودش دیگران را جذب کرد و چقدر زشت و بد هست که ما سلیقه ایی در امور دینی عمل کنیم

      Thumb up 16 Thumb down 2

    11. نارسیس/31-1-64/تهران

      کارش که اشتباه هست .
      اما

      سوالی که مطرح میشه اینه که : تو ایران چه کاری هست که آزادانه انتخاب میکنیم که

      انجام بدیم یا انجام ندیم ؟

      مثلاً کسی که میخواد بره دانشگاه مالک اشتر یا دانشگاه امام حسین ، گزینش هایی دارن

      که صدها بار بدتر از کار ریس کارخانه چسب هل هست.

      یا مثلاً تو دوره سربازی !

      یا حجاب اجباری تو دانشگاه و ادارات دولتی !

      ۹۰ % کارهایی که تو ایران انجام میدیم بالاجبار !

      بماند که خیلی ها مثل کبک ،سرشون رو کردن تو برف .

      Thumb up 25 Thumb down 0

    12. به تصویر دقت کنید هر چقدر آدمها بیشتر پشت سر رئیس احمقشان می روند خنده شان کم رنگ تر و کم رنگ تر و به اخم تبدیل می شود. برای احمق بودن هیچ وقت دیر نیست چه به پول نزدیک باشی و چ ه از آن دور چه فقیر باشی و یا ثروتنمند. احمق بودن هر لحظه در کمین انسانهاست. آیا آنان که می دانند و آنان که نمی دانند برابرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      Thumb up 21 Thumb down 2

    13. خودش/همونجا

      یه چیزی که خیلی من رو ناراحت کرد چهره افراد گل به دستی بود که داشتن تولد صاحب کارخانه رو جشن میگرفتن… واقعا جای تاسف داره آدم یاد فیلم های طنز هالیوود میوفته که برای مسخره کردن رئیس از این جشنها و مراسم ها میگرفتن

      Thumb up 14 Thumb down 0

    14. :/
      معذرت میخوام ولی خیلی آبکی و سطحی بود متن

      Thumb up 4 Thumb down 7

  • ارسال نظر