مجله گیزمیز

هرکس جراتش زیاده شرکت کنه!

ادمین/27
۲۳ آذر ۱۳۹۶
۸۳ نظر
  • .

     

     

    این پست مخصوص بچه های با جرات گیزمیزه…هرکس بیاد و یه اعتراف کنه!البته طبق قوانین:

    ۱)اعترافات لوس نکنید!مثلا نگید اعتراف میکنم از سوسک میترسم ووی ووی

    ۲)سعی کنید اعترافتون بیشتر به دانسته های ما مربوط بشه مثلا اگر یه خالی چیزی بستید توی سایت بیاید و اعتراف کنید

    ۳)اگر دوست دارید میتونید نام کاربریتون رو نذارید

     

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 2
    انتشار یافته : 83
    1. بچه ها مامان من یه بار با یه دونه از این جالباسی پایه دارها بابام رو حسابی کتک زد. چسبونده بودش به دیوار هی فشارش میداد. بابام طفلک از داداشم کمک میخواست. یه بارم تو خیابون کفشش رو درآورد توی ماشین جلوی ملت اینقدر زد تو سر بابام که سرش زخم و زیلی شده بود بابام هم مو نداره تا چند وقت سرش زخم بود همه میپرسیدن چی شده اگه رفته بود پزشکی قانونی حتما مامانم رو مینداختن زندون




      24



      9
    2. خب بزرگترین اعتراف من، چند هفته پیش توی یکی از تریبون ها با نام کاربری خانم خانما برای کاربرx مطلبی نوشتم که متاسفانه انگشت اتهام به سوی گلشید عزیز نشونه رفت و اونروز واقعا عذاب وجدان گرفتم از همین جا اعتراف میکنم و از گلشید معذرت میخوام که کامنت من باعث سوتفاهم شد..




      18



      4
      • ها ها ها ها… چه جالب، پس نیلا جان اون متنو شما نوشته بودی… اتفاقا با وجودیکه متهم شدم به داشتن چند اسم کاربری ولی اصلا هم ککم نگزید، چون دقیقا حرفای دل منو نوشته بودی…. و اون آقای x انقدر در نظرم بی ارزش بود که اهمیتی به اتهامات و عقایدش ندم… خانم خانمای دوست داشتنی و زیبا من اصلا ازت ناراحت نشدم و خیلی هم از کامنتت لذت بردم. و اعتراف میکنم که حدس زدم ممکنه شما باشی چون در مورد لایحه و یه اصطلاح حقوقی متداول نوشته بودی که خیلی قشنگ دست دروغگوشو رو کردی… در هر صورت دمت گرم، نیازی هم به عذرخواهی نیست.




        8



        0
      • سماء اردیبهشتی

        ادمین جان لطفا درج کن….
        نیلاجون همیشه ی حس خوبی بهت دارم….خیلی دل شکسته م دعام کن….دعات واقعا واسم همیشه جواب داده…..دعا کن راهمو پیدا کنم




        1



        0
    3. بی خیال دنیا

      من اعتراف می کنم درس نخوندم و خیلی از بابت درس نخوندم صدمه دیدم اعتراف میکنم قدر جوانی رو ندستم و عین باد گذشت




      18



      1
    4. اوفی ادمین خدا امواتتو بیامورزه هف شب جمعه
      بذا بگم دیگه به اینجام رسیده
      همتون کم و بیش منو میشناسین میدونین چه جور آدمی هستم
      ولی قبلنا اینطور نبودم
      من اینجا و در حضور همه ی دوستان میخوام از گذشته ی کثیفی که داشتم بگم و اعلام کنم مثل سگگگگگگ پشیمونم.
      من تووی مکانهای شلوغ خانوما رو دستمالی میکردم.آخرین بار کتکی خوردم که تا مدتها بدنم درد میکرد اما الان میگم ناز شصتت عمو خووب زدی دمت گرد اگه نمیزدی معلوم نبود از اون افکار مالیخولیایی به کجاها که کشیده نمیشدم
      حالا یکیو که میبینم اینکارا رو میکنه رو مثل نمد گوش مالیش میدم اما بعدش بهش حق میدم و میگم شاید اینم مثل اونموقع های من نمیدونه داره چیکار میکنه
      شاید اون پسری که ب باسن خانوما چاقو میزد نمیدونست داره چیکار میکنه شاید فقط یه گوشمالی کوچیک لازم بود تا مث من به خودش بیاد و بفهمه چه گهی میخورده شاید اعدام زیادش بود شاید…
      همه ی ما آدم خطا کاری هستیم ولی من خودمو نمیبخشم
      ادمین بازم ممنون




      41



      7
    5. راستش دوران دبیرستان کارنامم دستکاری کردم
      همه درسام بالای ۱۶ بود جز عربی
      اونم ۹ خب نمیشد به پدر گرام نشون داد که خوشبختانه مهر مدرسه و اینا نزده بودن وچون فقط برای اطلاع والدین بود تا موقع امتحانات پایان ترم
      خب منم عوضش نمودم و هیچ کسی نفهمید
      البته با ۱۲ پاس شدم و گفتم نامرد باهام لج کرده بود
      و در اخر هم کتاب جوری پرت کردم که دیگه دست هیچ کس بهش نرسه
      نمیدونم چرا کلا از زبان عربی متنفر بودم
      بر عکس عاشق انگلیسی و فرانسه
      گفتم وقتی درسم تموم شد اعتراف میکنم




      10



      1
      • البته خعیلی دارم یادم بیاد تعریف میکنم
        مثلا تصادف کردم خودم خسارت طرف دادم و گفتم به همه اون مقصر بود

        ی چیز دیگه تو دانشگاه ماشین خودتون نگید بگید ماشین بابامه
        یکم تو روابط دانشگاهی راحت ترید کسی دروغی عاشقتون نمیشه




        6



        1
    6. اعتراف میکنم که هیچوقت دروغ نمیگم و خالی نمیبندم ولی خیلی خوب میتونم طرف بپیچونم!!
      اعتراف میکنم چند بار تو زندگی از چند نفر شنیدم که بهم گفتن خیلی مرموزی!!فک کنم به دلیل علاقم به فیلمای جاسوسیمه!!
      ادمین یه پست بذار هرکس دوست داره بیاد کامنت بذاره بعد بچه ها نقدش کنن و یا راجع به اخلاقیاتش حدس بزنن.جالب میشه!
      فقط اگه میزاری فردا بذار که من تو راه نباشم بتونم حضوز فعال داشته باشم!
      اعتراف میکنم که وووی از سوسک میترسم:D
      اعتراف میکنم چون تو خانواده ای بدنیا اومدم که همسن و سالای اطرافم و همبازیام همه دختر بودن اولین روز اول ابتدایی از بچه ها میترسیدم و فرار میکردم همراه با گریه!
      اعتراف میکنم این اولین تارهایی که پشت لب سبز میشن و تا دو سه ماه نمیزدم و قیافم خیلی مضخرف شده بود و تمام عکسهای اون روزا رو امحا کردم!!!
      اعتراف میکنم ۵سالگی که مهدکودک میرفتم یه جایی بود تو حیاط که ماسه بادی توش ریخته بودن تا بچه ها مثل لب دریا شن بازی کنن بچه ها من اولین دفعه که دیدم اونجا رو لخت شدم دراز کشیدم تو شن!!!!!!
      ادمین حال اون مربی مهدکودک باید بفهمه :/
      آخری چندشه
      اعتراف میکنم مادرم وقتی خیلی کوچیک بودم بهم گفته بود هر وقت جیش داری بگو جیش و سریع برو دستشویی ولی تعریف میکنن که من تو جاهای مختلف خونه هنگام تخلیه چند بار داد میزدم جیش!جیش!میگن وضع طوری شده بود که شست و شو جواب نداد کلا خونرو عوض کردن!
      در کل بچه ی شیطون ولی فوق مودب بودم یعنی کسی باورش نمیشد که من اینکارارو بکنم!




      10



      19
    7. اعتراف میکنم بعضی وختا بدجنس میشم
      مثلا وختی یکی یه اشتباهی چیزی ازش سر میزنه عمدتا براش نادیده میگیرمو گزارششو رد نمیکنم و خودم یه جوری رفع و رجوش میکنم ولی بعضی مواقع رگ بدجنسیم میگیره و سه سوت گزارششو به بالاسریم رد میکنم که قشنگ تنبیهش کنه طرفو بدترین خصلت زندگیم همینه اونم نه همیشه مثلا از هر ده بار یه بارشو نمیتونم نادیده بگیرم




      10



      3
    8. به عنوان کاربر(قدیما)
      *خیلی از یکی خوشم میومد تو این سایت و در واقع دلیل اصلیم برای سر زدن و کامنت گذاشتن توی سایت همون فرد بود(اون پست عاشق یکی از کاربرای گیزمیز شدم مال من نبودا حالا فک نکنید من بودم!)
      *از ثنا اصلا خوشم نمیومد و باهاش به شدت لج بودم!
      *اسم کاربری قدیمی که داشتم تنها متعلق به من نبود(۵ نفر توی اتاق بودیم که اول اسم همدیگه رو گذاشتیم کنار هم و یه اسم دراومد که با اون نظر میذاشتیم) ، بیشتر طنزا با من بود و یکی از دوستام که خیلی قاطی بود بیشتر کامنتای انتقادی میذاشت!در واقع هر ۵ نفرمون با یه نام کاربری نظر میذاشتیم.(خیلیا بعدش گفتن فلانی تو که بچه داشتی همسر داشتی یکی میگفت مطلقه بودی در واقع هر کس داشت منو با یه کاربر دیگه اشتباه میگرفت)
      ___________________________________________

      به عنوان ادمین:
      *گیزمیز اولین تجریه ادمینی من نبود و در واقع پنجمیشه و با سایتای بزرگی کار کردم که درآمدم خیلی بالا بود و کلا از اونجا تونستم سرمایه اولیه کارم رو جمع کنم ولی به دلایل کاملا سلیقه ای رهاشون کردم و واقعا فکر نمیکردم پاگیر گیزمیز بشم ولی واقعا دوستش دارم و در واقع تنها سایتیه که به جز موارد کاری برام سرگرمی و یه قسمت زندگیم محسوب میشه!
      *روزای اولی که اومدم سایت فک میکردم قراره فقط کمک کنم و نظر تایید کنم چون روزای سخت کاریم بود و هیچ کمکی تو محل کارم نداشتم و باید بگم به خاطر حجم بالای کار بعضی وقتا سوتی میدادم و نظراتو قاطی پاتی درج میکردم که خیلیاش باعث کدورت شد!
      *تا دو ماه اول گلشید و طناز و سروناز و نگار رو اشتباه میگرفتم(شخصیتی منظورمه) و نمیدونستم کی به کیه!گاهی میشد با یکیشون بحثم میشد تو کامنت یکی دیگه جواب میدادم!
      *دو تا از بچه های سایت تونستن شماره محل کارم رو پیدا کنن و زنگ بزنن!البته اسمشون رو نگفتن ولی یکیشون که تونسته بود(و جزو این دو نفر نبود) بهم گفت که از کجا تونسته این کار رو انجام بده و من واقعا ازش ممنونم که بهم اینو گفت!
      *از بین بچه های سایت فقط با یک نفر در ارتباط غیر کاری هستم و شمارشو دارم (ثنا)البته شماره خیلیا رو داشتم که لطف داشتن و شمارشونو در اختیارم قرار دادن .




      17



      13
    9. آغا یه اعترافی هست که چون هیچوخت اهل دردودل کردن نبودم دقیقا نه ساله که داره عذابم میده و هیچوختم هیشکی نفهمید چه دردی دارم میکشم
      هفده هیجده سالم بود که یه روز با بابام دعوام شد کسی خونه نبود فقط من بودمو خودش
      دکتر براش پرهیز گذاشته بود و من نمیذاشتم اونچیزی که دلش میخوادو بخوره
      الهی تارای صوتی گلوم پاره میشد ولی سرش داد نمیکشیدم کاش همون لحظه میمردم ولی صدام بلند نمیشد رو بابام
      با صدای بلند باهاش حرف زدم اونم قهر کرد باهام
      فککککرشم نمیکردم فرداش قراره سکته مغزی بکنه
      دستام داره میلرزه
      کاش اونروز لال میشدم
      باهام قهر بود یه کلمم باهام حرف نزد فرداش میخواس بره خونه عموم تو سنندج دیدم داره میره بدون اینکه باهم حرف بزنیم لباساشو اتو کردم نشستم ناخونای پاشم گرفتم حتی
      روزای اول آبان ماه بود که رفت
      لعنت به هرچی پاییزه
      نزدیکای عصر بود ک دختر عموم زنگ زد گفت حالش بد شده و رسوندنش بیمارستان
      انگار دنیا خراب شد رو سرم
      هیچوخت نمیتونم حال اون لحظمو برا کسی تعریف کنم
      گفت حالش بد شده بردنش بیمارستان
      بعد یه ساعت خبر دادن که سکته مغزی کرده اونقدی جیغ کشیدم اونقدی داد زدم اونقدی سرمو کوبیدم تو دیوار
      بادمه اونقدی گریه کردم و جیغ کشیدم که تو دسشویی کف و خون بالا آوردم
      سه ماه تموم کارم گریه و زاری بود و التماس به درگاه خدا که بابامو از بیمارستان سالم برگردونه پیشم ولی انگار بی اثر بود
      سه ماه تو کما بود اوایل بهمن برا همیشه رفت
      نه سال از اونروزا داره میگذره و من هنوز داغ حماقتم رو دلمه
      به هیشکی نگفتم بابام که رفت باهام قهر بود
      هیشکی نمیدونه دردمو هنوزم ک هنوزه بیشتر شبارو با گریه میخوابم
      تورو خدا اگه پدر مادرتون زندن هیییییچوخت باهاشون بدرفتاری نکنین
      قدرشونو بدونین
      یه روزی مث من پشیمون میشین
      یه روزی که دیگه دیره




      70



      0
      • یلدا جان خدا بابای عزیزت رو رحمت کنه اشک تو چشمام جمع شد..
        مطمئن باش ی پدر هیچوقت با جگرگوشش قهر نمیکنه فقط ازت دلگیر بوده از اون دلگیریا که ی بزرگتر انتظار نداره جوجش براش تصمیم بگیره.‌.




        20



        0
        • مرسی نیلا جان
          خدا رفتگان هممونو رحمت کنه
          من تو اون مدت نتونستم برم بیمارستان دیدنش دل و جرات دیدنش تو اون حالو نداشتم
          ضریب هوشیش به قدری بود که اونایی ک میرفتن دیدنشو میشناخت
          هرکار کردن نرفتم پیشش میترسیدم
          بعد سه ماه دکترا به داداشم گفتن این آقا قطعا میخواد یکیو ببینه و الا تا الان بایستی مرده بود
          بهتره ببرینش خونه شاید یه چیزیو تو خونه جا گذاشته باشه
          گفتن همینکه دستگاهارو ازش جدا کنیم به احتمال زیاد همونجا میمیره ولی بهش کپسول اکسیژن وصل میکنیم تا بتونید ببریدش خونه
          از سنندج آوردنش کرمانشاه وسطای راه کپسول خالی شده بود برش گردوندن سنندج براش کپسول بگیرن بدون کپسول اکسیژن تا اونجا دووم آورد دوباره بعد تعویض کپسول برش گردوندن خونه یه ساعت تو خونه زنده بود ب زور دستمو گرفتن کشوندنم بالا سر بابام
          ندیدمش فقط اشک بود ک جلو چشامو گرفته بود
          من اونو ندیدم ولی اون تا منو دید بعد یه دیقه فوت کرد خیلی بی انصاف بودم در حقش
          الان که فکرشو میکنم جونم از حماقتایی ک داشتم میسوزه
          من خیلی حماقت داشتم تو زندگیم خییییلی

          نمیدونم اینارو واسه چی اینجا مینویسم
          چرا لحظه های شماهارم خراب میکنم خودمم نمیدونم
          فقط خواستم بگم با مامان باباهاتون مهربون باشین و الا قصد ناراحت کردنتونو نداشتم




          30



          2
      • چقدر غم انگیز
        خیلی متاسفم براتون
        حالا فهمیدم چرا از پاییز بدت میاد.حق داری!
        ولی یه چیزی بدون که پدر و مادرا ممکنه با آدم قهر کنن ولی هیچوقت از بچشون ناراحت نمیشن!هیچوقت!!
        اونم چی؟!یه پدر از دخترش ناراحت باشه؟!عمرا!
        اگه به روح اعتقاد داری باید بدونی که میبینتت و از ناراحتیت ناراحت میشه.پس خودت اذیت نکن.
        باور کن همون موقعی که تو کما بودن و باهاشون حرف میزدی شما رو بخشیده بود.
        روحش شاد




        20



        0
      • واااای عزیییزم… چه عذابی میکشی. ولی فکر میکنم الان که درباره اش حرف زدی یه کم سبک تر شده باشی. سعی کن این قضیه رو برای خودت حل کنی. میدونم سخته ولی غیر ممکن نیست. نمیتونی تا آخر عمر این بار رو روی قلبت بکشی. مطمئن باش پدر عزیزت هرگز راضی به عذاب کشیدنت نیست. آروم باش و قلبت رو با آرامش سبک کن. خدا رحمت کنه پدر بزرگوار و عزیزت رو.




        8



        0
      • یه چیزی رو از زبون من دیوانه قبول کن !
        هیچ پدری با بچه خودش قهر نمیکنه ! مخصوصا اگه دخترش باشه !
        شاید تو باهاش قهر بودی ولی اون نه ، حاضرم رو مقدساتم قسم بخورم !
        دلیل ناراحتی تو اینه که خودت با خودت قهری !
        میخوای بابات تو رو ببخشه ! دختر جان قبلش خودت با خودت اشتی کن !
        هروقت خودت رو بخشیدی برو سر قبرش طلب بخشش کن تا راحت بشی !
        .
        انکار ، افسردگی ، پذیرش !
        مراحل سوگواری به این ترتیبن
        قبول نمیکنی که عزیزت از دستت رفته ( انکار ) واسه کارهای انجام نداده ناراحتی ( افسردگی ) قبول اینکه دیگه نیست و تموم شده یعنی پذیرش ، تو مرحله اخر به ارامش نسبی میرسی !
        تو هر قسمت گیر کنی دیرتر به ارامش میرسی .




        18



        0
        • و البته گاهی اوقات مغز و قلب هیچ کوفتی نمیتونه بپذیره دچار دوگانگی و حس مخرب میشی..




          7



          0
      • جانا سخن از زبان ما می گویی…
        رازی در این مورد دارم که با خودم به گور خواهم برد. دلم میخواست دستی این حرفو از قلبم می کشید بیرون. شجاعتت قابل تحسینه.




        12



        0
      • خانم یلدا خییلی ناراحت شدم ولی ی چیز همه بچه ها این کل کل دارن و صد البته مطمین باشید پدر و مادرا زود فراموش میکنن پدرتونم حتما بخشیدتون
        برای آرامش خودتون خیرات و کارهای باقی الصالحات کنید آرامشی که بهت میده خیلی زیاده
        در آخر ان شا الله خداوند بیامرزتشون




        4



        0
      • ای دختر اخه این چی بود گفتی اشکمو دراوردی نمی دونم چی بگم.
        اینو مطمئن باش بابات ازت راضی رفته شک نکن.مگه میشه پدر از دخترش ناراضی باشه. تو هم یه لحظه کنترلتو از دست دادی و تندی کردی و این تندیت از سر دلسوزی بوده نه مسئله دیگه.شک نکن روح پدرت ازت راضیه. خدا پدرتونو بیامرزه و سایه هیچ پدرومادری رو از سر هیشکی کم نکنه آمین.




        5



        0
      • کلمه بابا باعث شد کامنتت چشممو بگیره . یلدا جان بنظرم بهتره بری پیش مشاور البته این عذاب وجدان ممکنه هیچ وقت ازبین نره اما میشه کمرنگش کرد.. اما شما الان با خوب بودنت و کاراهای مثبت و البته پیشرفت توی زندگیت روح پدرتو شاد خواهی کرد..فکر کن ک اینجوری میتونی جبران کنی.. بهر روش و وسیله ایی و راهی ک خودت ازخودت شناخت داری خودتو آروم کن..آرامش و ساختن زندگی خوب در شادی روح پدر موثره بخصوص وقتی بدونی که ایشون چه آرزویی واستون داشتن…موفق باشی




        4



        0
        • دوستای خوبم
          فدای محبتتون
          ممنونم بابت همدردیاتون
          قصدم ناراحت کردن کسی نبود
          خب نوشته هرکی جرات داره بیاد تو
          چند ساله جراتشو نداشتم پیش کسی اعتراف کنم
          اینشد که اینجا خالی کردم خودمو
          شرمنده اگه باعث شدم دلتون بگیره




          4



          0
          • سهیلا/33/زنجان

            آخ آخ قشنگ با این خاطره و اعترافت یه چاقو تو قلب من فرو کردی انگار دوباره برام زنده شد من همین رفتار رو با بابام کردم نه یکبار بلکه چند بار .. بعد سکته مغزیش انگار بابای قبلی نیست بسیار لجباز شده و من هر بار باهاش بحثم میشه و اون هربار منو با مهربونی صدام میکنه ولی تو دعوا نفرینم میکنه … و من هر روز مث سگ پشیمونم ولی حیا نمیکنم … پدر از کار افتاده س و چند ساله خونه نشین شده ولی همین که هست خدا رو شکر
            از اونجایی که من تو خونه موندم و مراقبت از پدر ومادرم بعهد منه بعضی وقتها واقعا کم میارم ولی کار بد و نفرت انگیزم رو توجیح نمیکنم … خدا منو ببخشه من حتی اشک بابامم درآوردم الان که تعریف میکنم نفرتم از خودم که همیشه باهامه چند برابر میشه چند برابر




            4



            0
          • سهیلا جان کاش من جای شما بودم
            میدونی اونموقه آ که بابام آی سی یو بود شبا تا صب چه دعایی میکردم پیش خدا؟
            اینکه همه عمرمو ازم بگیره بجز یه ماه
            اون یه ماهشو بذاره بابام برگرده تا ازش پرستاری کنم تا هرکاری ک براش کردم بعدش پاشو ببوسم
            حاضر بودم کل عمرمو بدم فقط یه ماه بتونم نوکریشو بکنم
            کاش من جای شما بودم
            تورو خخخخخدا نکن
            یه روزی بد پشیمون میشی
            دارم مث چی گریه میکنم تورو خخخخخدا با پدرت بدرفتاری نکن
            اجر کارتو با اخم و تخم از بین نبر
            کاااااش من جای تو بودم کاشششش




            3



            1
          • خدا پدرتون رو بیامرزه با این کامنتتون اشک منو درآوردید ولی حیقیقت اینه که شما به هیچ وجه حق نداشتید که با پدرتون اینطور رفتار کنید
            اینو به خاطر این میگم که اگه قصه زندگی منو بشنوید و طرز رفتار من با پدر مادرم رو بیینید میفهمید که باید بیشتر خوددار میبودید و باهاشون بدرفتاری نمیکردید ، تمام فامیل ما میگن که اگه رفتاری که پدرتون با شما کرد رو ما با بچه هامون بکنیم اونا قطعا ترکمون میکنن اما شما با رفتار خودتون اونا رو شرمنده کردید.
            ولی دیگه گذشته الان سعی کنید جبران کنید: مرده ها زنده هستن ، دختری باشید که اون انتظار داشت وهمیشه براش صدقه بدید نذرهای مختلف براش بکنید انشااله که روحشون شاد خواهد شد




            1



            1
      • آسمونی/تهران/63

        خدا رحمت کنه پدرتو…. خیلی ناراحت شدم…. عذاب وجدانش وحشتناکه….




        3



        0
    10. اعتراف میکنم اولاش که میومدم گیزمیز خودم به خودم مثبت میدادم!
      اولاش اسمای کاربری دیگه ای داشتم یعنی هر اسمی میذاشتم میدیدم یه نفر دیگه هم همین اسم کاربری رو داره بعد عوض میکردم. جسته گریخته سر میزدم الان برم کامنتای فرضا ۶ سال پیش رو ببینم کامنت خودم رو نمیشناسم.




      14



      0
    11. اعتراف که زیاده. اما خب یادم نمیاد. مگر اینکه عذاب وژدانی! داشته باشم بابتش.
      —–
      چند ماه پیش سر انتخاب واحد. دیدم سر تعدادی از اساتید که ۱۸۰ درجه باهم تفاوت تو هر زمینه ای دارند و ظرفیت محدودی وجود داره. این بچه های سال پایینی حاضرن حتی پول بدن برای انتخاب واحد تا سال بالایی ها که انتخاب واحد زودتری دارند. اون واحد رو با استاد دلخواه بردارن و بعد تو ساعات بامداد شبانه روز بسپرن به بچه های پایینی و پولش رو بگیرن.
      ——–
      اقا من ارشد بودم و اینو شنیده بودم. گفتم چه کاری. خب این نرم افزارهایی که چندتا دستور رو بهش میدی و اون به تعداد دلخواه تو ثانیه کلیک میکنه وجود داشت و من به دوستم سپردم. و اونم به این سال پایینی ها قول داد که این واحد رو برای شما برمیداریم. اونام میگفتن شما که نمیتونید این واحد رو بردارید که بعد بسپرید به ما. هیچی حالا ما هم ۵-۶ نفر قول گرفتیمو مجموع شد یه میلیون.
      هیچی ماهم چون زمان انتخاب واحد رو میدونستیم که این سال بالایی کارشناسی ها میخوان بردارن و بعد با پول بدن به سال پایینی ها . ما هم برنامه رو نوشتیم و ۵ تا لپتاب اماده کردیم برای اجراش. جالب اینجا که تا ساعت ۲ شب اینا تبادل رو انجام ندادن. ماهم که فکر کردیم ضایع شدیم خوابیدیم. صبح پا شدیم دیدیم. همه واحد هارو گرفتیم برای هر ۵نفر.
      —–
      یعنی در کسری از ثانیه بنده خداها اومدن واحد رو بدن به بقیه. نرم افزار ما کار خودشو کرد. حالا ما پولو که گرفتیم. ولی دیدن قیافه اون دوستان یکم عجیب بود.
      —————
      پ.ن: کار ما هیچ مشکلی نداشت و ما انتخاب واحد کردیم. حالا ما یکم عذاب وجدان داریم.
      از این کارا زیاد کردیم. بچه پولدارها هم خوب پول خرج میکنن بابت این چیزا.




      11



      1
    12. حسین/95 (بی نشون)

      اعتراف میکنم که وقتی میدیدم یکی رو منفی بارون کردن سر لج مثبت بارونش میکردم یا بالعکس.
      البته من معتقدم در این کار هیچ اشتباهی از من و سایر کاربران رخ نداده که نیاز به عذرخواهی داشته باشیم این مشکل سیستمه و تازه استفاده غلط ما از مشکل اعتراضی نمادین حساب میشه برای تصحیحش.
      یعنی آدمیم که هر جا تو هر سیستمی باگی پیدا کنم انقدر ازش سوء استفاده میکنم تا بالاخره درستش کنن البته معمولاً بارها سعی میکنم قبلش اطلاع بدم اما وقتی ببینم با اطلاع دادن هم درست نمیشه محض تفریح از باگ سیستم لذت میبرم و وقتم خالیمو پر میکنم.
      یکی از کاربرا هم که قشنگ معلومه کیه از باگ استفاده در جهت اهداف سیاسی و روانشناسانه میکرد و منم تا کارشو میدیدم جهت انتقام ازش منفی بارونش میکردم 😀




      11



      0
      • محمدرضا/۲۴/اصفهان

        به قیافت نمیخورد اینقدر آدم مریضی باشی 😆




        10



        0
        • حسین/95 (بی نشون)

          قیافم گول زنکه دیگه 😀




          5



          0
        • غریب آشنا(س امامی)

          یعنی اون تو بودی که همش به من مثبت یا منفی میدادی؟!!!




          5



          0
          • حسین/95 (بی نشون)

            شما رو یادم نمیاد بیشتر یادمه به کاربرای ایذه میز و مهدی ۴۴۴ مثبت میدادم چون این بیچاره ها نمی دونم چطورین که نظر سلام هم می فرستن منفی میخورن!!
            بعد هیچ وقت مثبت یا منفی بارون رو شروع نکردم فقط در جواب مثبت یا منفی بارون یکی دیگه برآمدم.




            7



            1
          • حسین جون
            مهربون کی بودی شما؟!
            داداش دمت گرم و به این مثبت و منفیا توجه نکن به هر حال حقیقت گفتن و روشنگری کردن برای یه سری سنگینه!!
            این با حسادت ترکیب میشه و نتیجش میشه تقلب در مثبت و منفی چیزهای مضخرف!!
            البته واقعا ۹۰% کاربرا واقعا منطقی و باشعور و فهمیده هستند حالا یه چندتا افسر جنگ نرم هم این وسط داریم که شما به دل نگیر!
            این که به فکر من بودی واجبه که ازت تشکر کنم!نه به خاطر مثبت ها،بلکه به خاطر مهرورزی شما نسبت به من حقیر!
            حالا یا میتونی عروسیت دعوتم کنی قر بدم وسط یا یه آهنگ برات بزنم یا یه عکسی چیزی از منا؟!به هر حال در خدمتیم!




            3



            1
          • اصلاح میکنم مناظر نه منا!!




            1



            0
    13. اعتراف میکنم افسردم چون کسی همنشینم نیست و شدیدا احساس تنهایی میکنم تو خونه ام پدر و مادرم سنشون بالاس و به هر حال تفاوت سنه




      14



      0
    14. عاشق شده ام بد جور و نه اوضاع مالی خوبه نه خودم حال خوبی دارم




      11



      1
    15. مستــــــانــــه

      پرده از راز بزرگی برمیدارم:

      علیرضا پسر واقعیم نیست 🙂




      23



      7
    16. یبار با بچه های دانشگاه دور هم صندلی داغ زنده برگزار می کردیم قرار بود هر کی ب یسری چیزا اعتراف کنه سوالات در مورد سیگار و قلیون و مشروب بود جالب بود دوستای خودم دخترا هم حداقل ی موردو امتحان کرده بودن من اعترافی نداشتم در حقیقت سقف خلاف من همین بود که با اونا نشسته بودیم و از این حرفا می زدیم
      راستی من از کاربرای خ قدیمی گیز میزم ی مدت خ کوتاهی با ی نام کاربری که یادم نمیاد کامنت میزاشتم و گاها کامنت های تند روانه الان توبه کردم پاک برگشتم




      4



      0
    17. اعتراف میکنم که دیگه حالم داره از خودم به هم میخوره….از بس که ادم کثیف و پست فطرتی هستم.دیگه نمیخوام …




      14



      1
    18. اعتراف میکنم که اراده ام ضعیف هست ….




      9



      0
    19. ای کاش اعترافات در حد ، بدجنس بودن و لجباز بودن و .. باشه ( یعنی اینقدر آدمها خوین و ما خبر نداشتیم )
      ادمین عزیز ، خدا میدونه این بشر چه جنایاتکاریه …. و روز حساب رسوا نشیم ….




      6



      0
      • سلام بنده خدا کجا بودی دنبالت می گشتم درباره برونفکنی پیام گذاشتی و گفتی حالتی که برات پیش اومده تخلیه روح بوده متعجبم کردی تا حالا تخلیه روح رو نشنیده بودم برم جالب بود شما دوریش یا چیزی هستی؟ این اطلاعات رو از کجا دارین آیا مثل من این حالات براتون پیش اومده

        راستش رو بخواین بنده خدا من سه تا حالت برام پیش میاد اولین حالت اینه که خواب جن میبینم و بعضی وقتا با صدای بلند داد میزنم تو خواب همه پا میشن 🙂 البته یکی ازکار بهم داد یه ماهی قبل خواب گوش کردم خوب شدم

        حالت دوم اینه که تو حالت خلسه گرفتار میشم و احساس میکنم یکی منو گرفته اصلا نمی تونم تکون بخورم یعنی می تونم به طرفش برم اختیارم کمتر و کمتر میشه میتونم بیام تو کالبدم اختیارم بیشتر و بیشتر میشه تا یکدفعه اختیار بدنم رو به دست میگیرم این حالت هم برام پیش میاد بعضی وقتا که تواین حالت احساس ترس و جود داره و اینکه صدای صوت شنیدن وقتی که به این حالت دچار میشم و فلج شدن صدای آرام تپیدن قلبم رو هم میتونم حس کنم و این نیرویی که منو میگیره همیشه از پشت احساسش میکنم ولی میبینم قدرت اختیارم رو دست میگیره و هرچه به طرفش میری قلبت آروم تر میزنه میترسی که ایست قلبی کنی

        حالت سوم همون حالت خاص هست که یکی دو بار برام پیش اومده که بیشتر بعد نماز صبح بوده مور مور شدن شدید منظورم سوزن سوزن شدن شدید دست و بخصوص و اینکه یه بار وارد محیط بی نهایت شدم سریع با لا رفتن و درک بی نهایت و بعد ترس و لرزیدن بیسیار شدیدی که توصیفش نمیشه کرد و احساس از هم پاشیدن تمام اتم های بدن و باز ترس شدید که بتونم دوباره پاشم و به دنیا برگردم و خیلی درک های دیگه مثلا تو یه چشم به هم زدن تمام زندگیت رو میتونی درک کنی طپش آرام آرام قلب و آرام تر اینکه هر چی بالاتر میری قلبت داره وا میسته احساس سرمای بسیار شدید (روحت احساسش میکنه)
        البته ناگفته نمونه سه حالت موقعی که بیشتر به طرف معنوی رفتم برام پیش میاد حالت اول حالت دوگانگی ماده و معنویات حالت دوم حالت به طرف معنویات و حالت سوم مدتی که به مال دنیا و این جور چیز ها فکر نکردم و شاید یه مقدار حالت عرفانی داشتم این حالت ها رو به تجربه گفتم شاید هم اینطور نباشه نمیدونم من اهل مطالعه هستم ولی اهل درویش و این چیزها نبودم و نرفتم اگه چیزی در این مورد میدونید لطفا بگید ممنون میشم سالهاست خیلی کنجکاوم




        2



        2
    20. لطف کن سانسور نکن ادمین




      6



      0
      • اعتراف میکنم زمانی که رفتم گواهینامه رانندگی بگیرم خیلی ترس داشتم که قبول نشم صیح رفتم سوار ماشین شدم آقا سرهنگم کتارمون نشست گفت روشن کن ماهم روشن کردیم نگو اعصابشون از جایی خورد بود به من گفت پیاده شو قبولی منم خوشحال شدم به کسی هم چیزی نگفنم چجوری گواهینامه گرفنم ولی الان ماشین دارم رانندگیم هم خوبه .




        6



        0
    21. ادمین اعترافم نمیاد الان بجاش یه بار نظرتو در باره من گفتی جالب بود برام یه بار دیگه بگو چطور آدمی هستم




      3



      1
    22. افسانه شیراز

      هفت سالم که بود عید خونه یکی از اشناها با بچه ها بازی میکردیم ی شیطنتی کردیم بعد نمیدونم چی شد یکی از همین بچه ها رفت گفت باعث شد همه ما ۵نفر ی کتک مفصل بخوریم غیر خودش…گذشت تا تابستون خونه مادربزرگم کلی ملافه شسته بودن پهن کرده بودن روی بند توی حیاط،یک تخت اهنی با ارتفاع تقریبا یک متر هم داشتن، من با همین دهن لقه داشتیم بازی میکردیم روی همین تخت یکی از ملافه ها رو کشیده بود رو سرش ،نزدیک شده بود به لبه تخت،خب اطرافشو نمیدید که منم رفتم نزدیکش مثلا حواسم نیست ی تنه بهش زدم با صورت افتاد پایین،لب پایینش روی چونش شکافت دو تا بخیه هم خورد،من گفتم جلو چشمشو ندید ملافه اومد زیر پاش افتاد براش گریه هم میکردم میگفتن عیب نداره تقصیر تو که نبوده …هنوزم به صورت محو ولی جای بخیه روی چونش هست…
      دوره دانشجویی یکی از دخترای همکلاسی زیادی تو قیافه بود و افاده ای و مغرور،یبار جلوی یه جمع هشت نفره با یک حالت از بالا به پایین یه حرف بهم زد خیلی برام سنگین بود اینقدر ناراحت شدم دلم میخواست همونجا با مشت یکی بخوابونم توی صورتش ولی به روی خودم نیاوردم تا یکماه بعد یک گوشی نو خرید اون زمان حدود ۵۰۰،۶۰۰ تا …منم به تلافی حرفش گوشیو برداشتم و قایم کردم ،همه جارو دنبالش گشت حتی منم براش میگشتم توی کمدم یا چمدونم،بهش میگفتم نگران نباش پیدا میشه خلاصه از خواب وخوراک افتاده بود که بعد ی هفته گوشیو بهش برگردوندم،یعنی جایی گذاشتم که بتونه پیداش کنه …نمیدونم فهمید یا نه ولی دیگه کاری به کار من نداشت… 😐 :))))))




      16



      2
    23. غریب آشنا(س امامی)

      من اعتراف میکنم که همش میخواستم به قیافه سروناز وگل مجلس گیر بدم وبهشون بگم زشت.از اینکه ناراحت میشدن لذت وافری میبردم .خخخخ.مدیونید اگه فکر کنید من سادیسم دارم!!!D




      17



      2
      • مهرو(گل مجلس)

        امامی به خدا تو مسلمون نیستی
        نامرد میدونی چه کاری با روح و روان من کردی بابا سروناز روحیش با من فرق داره من خیلی حساسم
        الان که اعتراف به گناه کردی و قصد توبه کردن داری هزار خط از خوشگلیام بگو بلکه بخشیدمت




        8



        1
    24. اعتراف میکنم کامنتم سیاسی بود وادمین فرستادش غ ق ا




      3



      0
    25. اعتراف میکنم که زن می خوام ولی با این حقوق مفنگی نمیشه گرفت 🙂




      14



      2
    26. پنجم ابتدایی بودم. یه معلم ورزش داشت مدرسمون ( البته معلم ما نبود) خیلی ازش میترسیدم. هیکل خیلی درشتی داشت .قیافشم خیلی عبوس بود. اصلا هم نمیخندید. بیشتر شبیه مردا بود. اسمشم حتی یادمه خانم عُلُو.
      من هر بار اینو میدیدم انقدر میترسیدم باعرض معذرت شلوارمو خیس میکردم! بدون اینکه بیچاره با من کاری داشته باشه. اون دوران هم پیش مادربزرگم زندگی میکردم. بیچاره خسته شده بود از بس واسه من لباس شسته بود.
      تا اینکه بعد یه مدتی دیدم این خانم هر وقت منو میبینه خنده ش میگیره!
      نگو مادربزرگم یواشکی رفته گفته بهش. یه بار منو صدا کرد بهم یه شکلات داد. چون اولین بار بود از نزدیک می دیدمش بازم شلوارمو خیس کردم!!!!!

      اعترافات زیادی دارم ولی فکر نکنم قابل پخش باشن. قابل پخشش همین بود!
      اعتراف ایذه بسیار شجاعانه بود. اعتراف یلدا خانم هم که واقعا اشکمونو درآورد.
      ان شالله زودتر به آرامش برسی تو زندگیت عزیزم.




      23



      3
      • ممنونم زیبا جان
        شرمنده م فقط همین 😐




        3



        0
        • متاسفم … سعی کن یه کوچولو هم به خودت حق بدی ، وقتی آدم میبینه عزیزش داره ناپرهیزی میکنه و به نوعی داره خودکشی میکنه ، خوب عصبانی میشه ، یه عصبانیت از روی عشق …
          مطمئن باش بابای شما هم از دست شما ناراحت نبوده ، شاید میدونسته رفتنی ، داشته یه نگاهی از حسرت بهت مینداخته نه از روی ناراحتی …
          منم همچین تجربه ای رو داشتم ، یه جر وبحث طولانی با داداشم بخاطر خودش و دو روز بعد دیگه داداشم نبود … ولی بخاطر خودش بود ، شاید اگه یه بار دیگه بازم اون صحنه باشه من نتونم عصبانیتمو کنترل کنم ، چون خیلی دوستش داشتم …
          غصه نخور ، بلاخره یه روزی خود ما هم میریم پیش اونا …
          خدا رفتگان همه رو بیامرزه و روح همشون رو قرین آرامش و رحمت ویژه خودش بکنه .




          3



          0
    27. اعتراف میکنم دیشب تو خواب خودمو خیس کردم




      7



      0
    28. سادات/۲۴/مشهد

      سلام
      اعتراف میکنم بعد از دوران دبیرستان هیچ پیشرفتی تو زندگیم نداشتم.ب دلالیلی ک تنبلی خودم بیشتر بود.حس پوچی دارم ب خودم.از اینکه دوستام دانشگاه رفتن و پیشرفتای چشم گیری تو زندگی داشتن حسادت میکردم.ولی از اون نوع حسادتی ک دوس داری ازش الگو بگیری.
      راستی سادگی و خوبیای ثنا خانم همیشه برام الگو بود و هس.
      ب آیلین کرمان و بهار و کلروفیل حس خاصی داشتم و دارم.یه علاقه جدا از بقیه گیزمیزا‌




      5



      3
    29. همزمان با اینکه الهام جان ادمین گیز میز شد،با اینجا آشنا شدم.

      تا یک مدت فقط مطالب رو می خوندم،اصلا نمی فهمیدم زیر پست ها نظر هم میشه گذاشت.

      ممد آقا یک بار یک راهکار به من داد که تو زندگیم به کار بردم،نتیجه خیلی خوبی داشت.ممنون از شما

      * همسرم موهای بلند رو خیلی دوست داره. یک بار از همدیگه دلخور بودیم که آقا رفت سفر کاری. وقتی برگشت،برای اینکه تلافی کنم،موهام رو پسر چینی از ته کوتاه کردم. وقتی دید،شوکه شد.

      دوران دبیرستان چند تا دبیر مرد داشتیم. خیلی از دخترها رو اذیت می کردم،یهو بهشون می گفتم: وااای،** شدی؟ مانتوت کثیف شده. زود برو خونه که جلو دبیر مرد زشته. اونام به زور اجازه می گرفتن و می رفتن خونه.




      3



      0
    30. دقیقا چیزی ک برای یلدا اتفاق افتاد برای منم اتفاق افتاده ولی خب از نظر نوع رفتار…
      چند سال پیش وقی زیادی خرررررررررررررررررر بودم اصلا رفتار خوبی با پدرم نداشتم طوری ک الان عذاب وجدانی دارم که اگر یک ثانیه بهش فکر کنم اشک توی چشمم جمع میشه هرجا ک باشم
      اون چندتا صحنه ای که به پدرم زدم و اون دفاعی برای خودش نداشت
      همین الانشم گریه ام گرفت
      کاش فقط یه ساعت زنده بود و به پاهاش می افتادم
      دلم برای صدای عصاش تنگ شده
      صدای سرفه هاش
      صدای نفسش وقتی ب سختی نفس میکشید
      ولی دیر شد
      روزی رسیدم خونه که پتو رو کشیده بودن روی صورتش…
      من موندم یه سنگینی وحشتناک روی سینم
      داره دیوونم میکنه
      قدر پدر و مادراتونو بدونید ی روزی خیلی دیر میشه
      🙁




      15



      0
    31. آخرش سانسورم کردی




      3



      0
    32. سماء اردیبهشتی

      اعتراف من متاسفانه تلخه…..
      بخدا جدیم هس….اینجام اولین جاییکه اعتراف میکنم…..
      حس کردم از یکی خوشم میاد یجوری بهش رسوندم خوشم ازش میاد اونم گف مرسی لطف دارید….یعنی داغون شدماااااااااااااااااا……
      خدا نصیب هیشکی نکنه…




      14



      0
      • عجب بیشعوری!
        آخه بر فرض هم کهدوست نداری باهاش آشنا بشی!
        خیلی بهتر میتونی جواب بدی نه اینکه بگید مرسی لطف دارید!!!




        7



        2
    33. اعتراف میکنم قدیمی ترین کاربر گیز میزم ولی هیچوقت یا خیلی خیلی کم جرات کامنت گذاشتن داشتم




      3



      0
    34. دلم میخاد سرمو بذارم رو شونه های خدا و گریه کنم … خیلی بهم فشار اومده … خیلی عرصه بهم تنگ شده …




      7



      0
      • جاش پیدا کردی بگو با هم بریم…




        5



        0
        • آقای دکتر، به صرف این که یه توده چغر باشه و رگهای خونی زیادی داشته باشه با چسبندگی زیاد ، میشه بگی خطرناک ، یا همه چیز بستگی داره به جواب پاتولوژی اون توده ؟




          0



          0
          • مهدی ۲۰(۴۴۴سابق)

            سلام مهربون جون
            شما لطف دارید ولی ۴سال مونده تا دکتر بشم ولی در خدمتتونم
            اولا که هر توده ای سرطانی نیست
            توده های سفت و بدون دردی که دست بزنی بهش حرکت نمیکنه مشکوکن به سرطان که اون هم خوش خیم و بدخیم داره
            بعضی از توده ها به خاطر کمبود فیبر بوجود میاد مخصوصاً روی سینه ها
            اگه توده نرم و دردناک بود کیست می‌تونه باشه
            ممکنه تجمع چربی یا همون لیپوما باشه که اون هم حرکت نمی کنه و رشد می‌کنه عین سرطان
            ولی چیزی که یخورده داستان پیچیده می‌کنه رگ‌زایی یا همون آنژیوژنزه که نشون میده توده ی باهوشیه ممکنه یه کیست باشه مثلاً کیست فولیکولار یا به قول شما توده ی خطرناک و یا چیز دیگری!به قول یه استادی پزشکی سر و تهش سوراخه و چیز قطعی توش نداریم و باید آزمایش کنیم تا بفهمیم.
            در کل به هیچ وجه نگران نباشید و تا اومدن جواب پاتولوژی ریلکس باشید!
            در ضمن هر اتفاقی که بیفته شما و پزشکای خوبمون تو یه جبهه هستید و میزنید دهن توده رو صاف میکنید!




            6



            0
    35. اونقدری بی حوصله ام که نگو. در حدی که ۵ ساله هر روز (به جز جمعه ها) به گیزمیز سر میزنم و همه کامنتا رو میخونم و همه رو میشناسم ولی هیچکس منو نمیشناسه، (دلم برای بعضی از بچه های قدیمی و کل کل کردنشون تنگ شده خخخخ) حوصله کامنت گذاشتن ندارم زیاد :دی

      مامانم از دستم عاصی شده. حوصله زندگی ندارم و از هیچی لذت نمیبرم، حتی حوصله دسشویی رفتنم ندارم!!!! :دی
      اگه اجباری نباشه هر ۳۶۵ روز سال و هر ۲۴ ساعتشو تو خونه و بیشتر رو تخت میگذرونم 🙂




      3



      0
    36. یاد فردای قیامت افتادم که چطور پرده های حقیقت رو می شن و هر کسی ماهیت واقعیش پیدا می شه
      و چقدر تحسین می کنم کسایی رو که دل حرف زدن دارن و پا روی نفس خودشون می زارن و با شهامت حرف می زنن
      بچها من
      متلاشی ترین خانواده پدری رو دارم
      ۴ فرزند پسر و یک خواهر هستیم
      بالغ بر ۲۰ ساله همه با هم دیگه قهر هستیم اگر هم اشتی کردیم ۱ سال دوام نداشته
      به طور مثال برادر اولم با خواهرم ۸ سال
      برادر دوم با همه یکسال در میون
      خواهرم با همه چهار سال ذرمیون
      برادر اولم باهمه ۱۰ سال
      برادر اخرم ۸ سال
      خودم هم در حال حاظر با همه ۴ سال
      یعنی کلا تو قهر و داستان هستیم
      بزرگتر و دانای فامیل پدرم هست که تاچند وقت پیش مسولیتش رو کنار گذاشت
      مادرم خانه دار و بسیار سر زبون دار و متاسفانه از نظر من دختری
      ولی مهربان و لی حرف شنوی دخترش
      پدر ی روحانی که ۳۵ سال مسئول تراز اول شهر بود و بنا به دلایل امنیتی نمی تونم بگم
      خانواده ای به شدت احساسی هستیم و با کوچکترین احساسات بغض می کنیم
      از بچهگی اختلاف داشیم تا الان که همه بزرگ شدن و بچه داریم
      خیلی تلاش کردم دوباره سر یه سفره جمع شیم ولی دیگه فایده نداره
      اختلافاتمون عمده اون به توجه مادرم به یدونه دخترش بود و عقده های که پس از شوهر کردنش نتونسته بود از سمت شوهرش تعمین بشه
      ولی برادر هاش و زن داداشها همه از سوی برادر ها مورد توجه قرار داشتن ولی خواهرم از شوهرش نه
      بنده خدا ادم خوبی هست ولی وضع مالی خوبی نداشت ولی خیلی پسر خوبی بود
      راستی سن های ما به ترتیب
      برادر اولم۴۴
      برادر دوم۴۲
      خواهرم ۳۹
      خودم۳۳
      برادر کوچیکم۳۰
      خیلی طولانیه زندگی ما
      در کل فقط مرگ میتونه همه مارو دور هم به مدت کوتاهی جمع کنه که سر قبر هم گریه کنیم
      میدونم خیلی گیج کننده است ولی این حقیقت من است که با اون باید کنار بیام
      بچه ها بزرگ شدن
      عروس ها بزرگ شدن
      نوه ها به بیست سال دارن می رسن
      پدر مادرم هم دیگه خسته شدن انقدر گفتن همدیگرو ببخشین ولی فایده نداشت
      شاید درد اور باشه ۳۰ سال اختلاف رو نمیشه تو کامنت گفت

      بچه ها به نظر شما چکار باید کرد ….
      که دلهامون صاف بشه کینه ای نباشیم بد هم رو نخواهیم به پیشرفت همدیگه توجه کنیم و از خوشحالی همدیگه ناخن نجویم
      برادر کوچک ترم ۹ ساله ازدواج کرده برادر بزرگ ترم اصلا زن داداش کوچیکه رو ندیده …
      من خیلی پا در میونی کردم خودم رو شکستم از بزرگهای فامیل کمک خواستم
      همه میگن شما فایده ندارید باز با هم قهر می کنید
      فعل حال دیدن پدر مادرم شهرستان میرم و از همشون بریدم و فقط به پدر مادر احترام میزارم و دستشون رو می بوسم و مثل بقیه بررگترهام در جهالت زندگی نمی کنم و فقط به خانواده و همسرم عشق می ورزم تا دنیا و زمونه برای ما رقم بزنه
      راستی اینوهم بگم همه رو نصیحت به بخششو گذشت و عشق و محبت کردم ولی چون کوچکتر هستم به من اعتایی نمی کنن
      این بزرگترین اعتراف حقیقی من در طول زندگیم بود




      3



      0
    37. کیوان/40/تهران

      ادمین متوجه نشدم کامنت من و چرا قبول نکردید. اگر مشکلی داره لطفا بگید که دیگه ننویسم




      1



      0
      • این پست مربوط به انتخابات نبود توضیح دادم داخل پست …پستای سیاسی رو در قسمت مرتبط قرار بدید چون مجبور میشیم کامنتا رو ببنیدم یا پستو کلا حذف کنیم




        0



        0
        • کیوان/40/تهران

          شما سه پیش شرط گذاشتید برای اعتراف که در هیچ کدوم نگفتید که سیاسی نباشه!! (اعترافات لوس نکنید!مثلا نگید اعتراف میکنم از سوسک میترسم ووی ووی
          ۲)سعی کنید اعترافتون بیشتر به دانسته های ما مربوط بشه مثلا اگر یه خالی چیزی بستید توی سایت بیاید و اعتراف کنید
          ۳)اگر دوست دارید میتونید نام کاربریتون رو نذارید)
          متن بنده هم هیچ مورد غیر قابل انتشاری نداشت. بهتر بود میفرمودید که به سلیقه ی شما نمیخوره. این سلیقه ای عمل کردن شما واقعا دیگه حال آدم و بد میکنه! هیچ معیار مشخصی برای تایید ندارید فقط معیار سلیقه ی شماست. حال شانس پست ماست که به حال خوب شما بخورد یا حال بدتان!! حتی در نوشتن نام کاربران در پست نظرخواهی هم سلیقه ای عمل می کنید! متاسفم! همه ی ما فقط ژست روشنفکری داریم!

          بعد از نزدیک به سه سال، خداحافظ.




          2



          0
          • ینی واقعا انقدر متوجه شدنش سخته که این پست جنبه فان داره؟؟؟صدبار گفتم پست مرتبط با میائل سیاسی میخواید بفرمایید سایت مرتبطش…گاهی من پست مرتبط میذارم میشه صحبت کرد ولی وقتی نمیذارم ینی نذارید..الان این پست به انتخابات و رئیس جمهور چه ربطی داره؟




            0



            0
  • ارسال نظر