مجله گیزمیز

و اگر مرگ نبود…/اگر بفهمید فقط ۲۴ ساعت دیگه زنده اید چه کار میکنید؟

ادمین/27
۱۷ آبان ۱۳۹۶
۲۴ نظر
  •  

    مرگ از درون سایه دیگری به ما نگاه نمی کند. سایه خود ماست؛ همراهی همیشگی و جدایی ناپذیر. مرگ با همزاد خود، زندگی، پیمان بسته اند که آنی از هم غافل نشوند و با یادآوری هم، انسان ها را در مسیر پرپیچ و خم و دلهره آور عمرشان، به شادمانی، بالندگی و جاودانگی رهنمون شوند.

    ماهنامه سپیده دانایی – محمود گلزاری، روانشناس:

    مرگ، پایان کبوتر نیست
    مرگ، وارونه یک زنجره نیست
    مرگ، در ذهن اقاقی جاری است
    مرگ، در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
    مرگ، در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
    مرگ، با خوشه انگور، می آید به دهان 
    مرگ، در حنجره سرخ- گلو می خواند
    مرگ، مسئول قشنگی پر شاپرک است
    مرگ، گاهی ریحان می چیند
    گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
     و همه می دانیم
    ریه های ذلت، پُر از اکسیژنِ مرگ است


    «سهراب سپهری»

    مرگ از درون سایه دیگری به ما نگاه نمی کند. سایه خود ماست؛ همراهی همیشگی و جدایی ناپذیر. مرگ با همزاد خود، زندگی، پیمان بسته اند که آنی از هم غافل نشوند و با یادآوری هم، انسان ها را در مسیر پرپیچ و خم و  دلهره آور عمرشان، به شادمانی، بالندگی و جاودانگی رهنمون شوند. این حقیقت را به جز پیام آوران خدا و اولیای الهی و خردمندان ژرف اندیش به روشنی بازگو کرده اند:


    «سیسرون» (106-43 پ.م) گفت: «فلسفه ورزیدن آماده شدن برای مرگ است» و «سنکا» (درگذشته ۶۸ پ.م) اظهار داشت: «هیچ انسانی از درک معنای واقعی زندگی بهره مند نمی شود، مرگ کسانی که اراده ترک آن نموده اند و آماده مرگ هستند.۱»


    «سقراط» در آخرین روز زندگی اش، که با نوشیدن جام شوکران به پایان آمد، به شاگردان خود این درس را داد که: فیلسوفان راستین در کار چگونه مدرن اند.۲ و «مونتنی» (1532- 1592) در رساله اش در باب مرگ پرسیده است: چرا از آخرین روز زندگی ات می هراسی؟ بیش از روزهای دیگر در مرگ سهیم نیست. آخرین گام خستگی نمی آورد. تنها خستگی را آشکار می کند.۳

     

     

     و اگر مرگ نبود...


    هماهنگ با این فیلسوفان روشن بین، نویسندگان و رمان نویسان بزرگی همچون «چارلز دیکنز» در سرود کریسمس و «لئو تولستوی» در جنگ و صلح بو به ویژه در اثر کوتاه، جذاب و جاودانه خود «مرگ اویان ایلیچ»، احساس و اندیشه انسان رویارو با مرگ را به خوبی ترسیم کرده اند.


    اما به رغم این ایده های راستین و ناب، انکار مرگ از حدود ۱۹۰۰ به تدریج در غرب رایج شد. «فیفل» (1963) شواهدی برای آن ارائه می کند و می گوید که «از اواسط قرن بیستم است که دیگر مرگ در اندیشه انسان متمدن وارد نمی شود. مرگ تابو شده است.» «رزماری گوردون» (1978) نیز می نویسد: حداقل به مدت نیم قرن، مرگ تابوترین سوژه در جهان غرب بوده است، بسیار بیشتر از سکس!۴


    «کوبلر- راس» با نگرانی می پرسد: در جامعه ای که بنا دارد مرگ را نادیده بگیرد یا از جلوی آن بگریزد، بر سر انسانی که در این جامعه زندگی می کند، چه می آید؟۵


    «رولو می» (1994- 1909) روان شناس نامدار آمریکایی با تاسف می نویسد: امروزه در فرهنگ مان، با انکار شتابزده و فراگیر مرگ مواجه می شویم که بیانگر این واقعیت است که جامعه ما بیمار است. چه در تصنیف ها و ترانه ها و چه در آیین ها، این گونه وانمود می شود که ما هرگز واقعا نمی میریم!


    انکار مرگ هنگامی حیرت آورتر می شود که بسیاری از روان تحلیل گران مشهور آن را مطرح می کنند.


    «اریک فروم» در کتاب «دل آدمی» می گوید: انسان خوب و شایسته هرگز در فکر مرگ نیست. و در این کتاب، شخصیت «زنده گرا» را که عشق زیستن و حیات است، در برابر شخصیت «مرده گرا» که شیفته مرگ است، قرار می دهد.


    البته فروم، در انکار مرگ پیرو بسیاری از طرفداران فروید و شخص اوست. برای نمونه، بنیانگزار روان تحلیل گری بحث می کند که اضطراب درباره مرگ عموما اضطراب اختگی است و چون هیچ کس تاکنون به معنای واقعی کلمه، مرگ را تجربه نکرده است، بنابراین مرگ نمی تواند در ناهشیار باشد. اما همان گونه که «اروین یالوم» به طور کنایه آمیز می پرسید: چه کسی تاکنون اختگی واقعی را تجربه کرده است؟!


    سخن فروید بی پایه به نظر می رسد. چرا فروید و پیروان سنتی اش این گونه مانع از پژوهش در باب مرگ شدند؟ به نظر من، دلیل این کار خیال باطل شکست ناپذیری روان تحلیل گری است. چه رویارو شدن با مرگ خود و دیگران و پذیرش آن، بیان شکست پذیری انسان است. آگاهی از مرگ یعنی پذیرفتن پایان پذیری و متناهی بودن انسان، و در نتیجه پذیرفتن این نکته که روان تحلیل گران- فروید و فروم و سایر انسان های میرا- بایستی از میل و اشتیاق به شکست ناپذیری دست بردارند و قبول کنند که به انجمن انسان ها- که متناهی، شکست خوردنی و آسیب پذیرند- بپیوندند.۶


    رولو می  ادامه می دهد: بی توجهی این گروه از روان شناسان به مرگ و ممانعت آن ها از پژوهش های علمی در این زمینه را روان درمانگران وجودی جبران کردند.

    روان درمانگران وجودی و مرگ


    زمینه گسترش فلسفه وجودی، نسل سردرگم پس از دیوانگی جنگ جهانی اول و جست و جوی معنی پس از ویرانی های جنگ جهانی دوم بود. انسان، قادر به خشونت و بی رحمی ای استثنایی شده بود، حدود ۶۱ میلیون نفر فقط طی جنگ جهانی دوم کشته شدند. مردم به طور طبیعی هر روز به فکر مرگ، وحشت و ناامیدی بودند. چشم انداز مرگ و نابودی میلیون ها نفر نزدیک بود. همه این ها چه معنایی داشت؟ آیا زندگی بی معنی بود؟ انسان ها، با اضطراب مرگ چگونه دست و پنجه نرم می کنند؟ چگونه می توانند از پریشانی رها شوند؟ چگونه از پذیرش مسئولیت رفتار زشت خود فرار می کنند. وجودنگری (اگزیستانسیالیسم)، نخست در حکم فلسفه و سپس در حکم روان درمانی، به این پرسش های اساسی زندگی و مرگ می پردازد.۷


    دیدگاه وجودی، بر تعارض های خاصی که در انسان- به خاطر رویارویی او با بدیهیات هستی بیدار می شوند، تاکید می کند.


    آزادی، مسئولیت، تنهایی، مرگ، جست و جو برای معنا، پوچی عشق، اراده، خودآگاهی، از خود بیگانگی، خلاقیت، اضطراب وجودی و اصالت، دغدغه های مهم وجودگرایان هستند.
    «لودویک بنیز وانگر»، «جرارد باس»، «رولو می»، «ویکتور فرانکل»، «جیمز بوتنتال»، «اروین یالوم» و «ارنست کین» را به عنوان چهره های برجسته روان درمانی وجودی می شناسند.۸

     

     

    و اگر مرگ نبود...


    هایدگر در نگاهی کوتاه


    از میان کسانی که بنیان های فلسفی درمان های وجودی را پی افکندند و استوار ساختند، مارتین هایدگر، فیلسوف معاصر آلمانی، بیشترین سهم را دارد.


    «لورا بارنت» می نویسد: فلسفه هایدگر، زیربنای کار هرکسی است که ویژگی یک رویکرد وجودی را به درمان دارد.۹


    کار هایدگر، عموما به صورت پلی بین فلسفه وجودی و روان شناسی وجودی به حساب می آید. بسیاری از اصطلاحات و مفاهیمی که در نوشته های روان شناسان وجودی فعلی یافت می شوند، اگرچه نه همه آن ها را می توان تا نوشته های هایدگر ردیابی کرد.۱۰


    مارتین هایدگر در سال ۱۸۸۹، به عنوان پسر یک خادم کلیسا در منطقه «بادن» در جنوب غربی آلمان، چشم به جهان گشود. پس از مدرسه، آغاز به تحصیل در رشته الهیات کرد. ولی خیلی زود به دنبال دلبستگی های فلسفی اش، به دانشگاه «فرایبورگ» وارد شد. از همان نخستین ترم تحصیلی به پژوهش در آثار «هوسرل»- پدر دانش پدیدارشناسی- پرداخت. پس از اخذ درجه استادی فلسفه در آن دانشگاه، به سوی کرسی استادی در دانشگاه برلین روی آورد. این فیلسوف برجسته، پس از سال ها پژوهش، تالیف و تدریس در سال ۱۹۷۶ در شهر فرایبورگ از دنیا رفت و در گورستان کوچک زادگاهش آرمید.


    «هستی و زمان» اثرگذارترین و سامانه مندترین کتاب نگاشته او در سال ۱۹۲۷ (۳۸ سالگی هایدگر) انتشار یافت.۱۱


    یالوم، این کتاب را مهم ترین و تنها متن فلسفی رشته فلسفه وجودی می داند و حیرت زتدگی خود را از زبان متن که بغرنج، فهم ناپذیر و غلوآمیز است ابراز می کند.۱۲


    به نظر «تاد می»، نویسنده کتاب «مرگ»، مهم ترین و ماندگارترین تامل فلسفی درباره مرگ در بخش اول از قسمت دوم «هستی و زمان» آمده است.۱۳ 

    تاملات هایدگر درباره مرگ


    •    چون اطلاع از فناپذیری و میرایی در زندگی انسان ها حضوری دائمی دارد؛ هستی انسان را باید «هستی به سوی مرگ» نامید.


    •    مشخصه هستی انسان، همان متناهی بودن و محدودیتش است و آن عده ای از انسان ها که به این امر توجهی ندارند، در تکاپوی بیهوده خودشان را گرفتار می کنند و در تلاشند تا از امری محتوم بگریزند.


    •    برای این که به فهم و درک کاملی از زندگی برسیم، باید خود را موجودی متناهی بدانیم.


    •    نمی شود مرگ را آن طور که از گفته های «اپیکور» بر می آید، بی ارتباط با زندگی دانست، بلکه برعکس، فقط زمانی می توانیم وجود و هستی مان را به طور کامل بفهمیم که به متناهی بودنش پی برده باشیم و بدانیم زندگی حرکتی مداوم و همیشگی به سوی مرگ است.


    •    متناهی بودن خصوصیتی نیست که به ما الحاق شده باشد، بلکه شیوه بنیادنی وجود ماست و اگرچه توان غلبه بر فناپذیری مان را نداریم، اما اگر آن را خوب بفهمیم، از یک زندگی خوب یا اصیل، برخوردار خواهیم شد.


    •    برای این که بتوانیم معنای وجودمان را درک کنیم، باید اول زندگی مان را دوره ای از زمان در فاصله تولد تا مرگ بدانیم و اساسش را زمان مند قلمداد کنیم. درک اصیل منوط به این است که خودمان را واحدی در گذشته و حال و آینده بدانیم که هر یک از صورت های زمان اش روی بقیه تاثیر می گذارند.


    •    میرایی و چشم انتظاری مرگ است که به وجود ما معنا می دهد. تنها در مردن است که می توانم تا حدی به یقین بگویم «هستم».


    •    مرگ، امکان ناممکن بودن هرگونه وجودی است. یک همراه همیشگی شرط همه رویدادهای زندگی است. همیشه از این که مشغول چه کاری هستیم، به منزله یک امکان وجود دارد و سایه مستدام خود را بر سر تمام کارهایمان گسترده است.


    •    مرگ، نه تنها نقطه پایانی بیرونی است، بلکه از درون هم بر نحوه زندگی ما و طرح ها و گزینه هایی که در برابر ما هستند تاثیر می گذارد.

     

     

    و اگر مرگ نبود...


    هایدگر سه ویژگی را برای مرگ بر می شمارد:


    * مرگ، وجودی ترین تعلق است.


    وجودی ترین تعلق، دلالت دارد بر تعلق ذاتی و اساسی مرگ بر هر فرد. این خصوصیت، مرگ را به منزله چیزی که نمی شود از یک فرد مشخص گرفت یا به شخص دیگری دارد برجسته و متمایز می کند.


    مرگ، وجودی ترین تعلق من است، چون اگر یک نفر دیگر هم جانش را فدای من کند، من همچنان باید به نوبه خود بمیرم.

    * مرگ، پیوندشکن است


    پیوندشکن بودن، گویای تاثیر جداکننده و منفردسازنده مرگ است. مرگ، هر شخصی را جداگانه از بین دیگران سوا می کند و رابطه اش را از دیگران می گسلد.


    مرگ، شخص را از دوستان و اقوام، از روابط با سایر مردم، از حیوانات و چیزها جدا می کند. مرگ، قطع کننده پیوندهاست. ما را از شبکه روابط و معناهایی که سازنده دنیایمان هستند بر می دارد.

    * مرگ، تفوق ناپذیر است.


    تفوق ناپذیری، ترکیب است از دو خصوصیت دیگر: قطعیت و نامعینی مرگ. قطعیت مرگ باعث می شود سایه تهدیدش همیشه بالای سرمان باشد. نامعین بودنش یعنی این که نمی دانیم زمان مرگ مان چه موقعی است! تا زمانی که وجود دارم مرگ همواره جلوتر از من و رسیدنش نامعلوم است.۱۴ 

    برخورد اصیل و غیراصیل با مرگ


    اصیل بودن، از مفاهیم بنیادی وجودگرایان است که همه آن ها را از هایدگر آموخته اند و ابعاد آن را گسترش داده اند.


    «موجود اصیل با طبیعی، با دیگران و با خودش صداقت دارد. زیرا تصمیم می گیرد با دنیا صادقانه رو به رو شوند، بدون این که دنیا را از خود پنهان کند یا خود را از دنیا. صداقت به این معنی است که افراد اصیل، آگاهی بیشتری دارند، زیرا تصمیم گرفته اند چیزی را از خود پنهان نکنند.»15


    ما به دو راه می توانیم در برابر فناپذیری مان واکنش نشان بدهیم؛ اصیل و غیراصیل.


    می توانیم واکنشی اصیل به مرگ را انتخاب کنیم و با علم به متناهی بودن مان زندگی را سپری کنیم. چنین دیدگاهی به ما امکان می دهد به طور اصیل، به وجودمان بپردازیم. چون حالا دیگر با درکی کامل تر آن را به منزله متناهی می شناسیم و با تقویت فهم مان خود را به منزله طرح ریزی درافکنده و یا زمان بندی متناهی می بینیم.


    اصیل بودن، مستلزم «تیزبینی» است؛ یعنی داشتن چشم انداز روشنی از زندگی. برای این که به این تیزبینی دست یابیم و توانایی اصیل بودن را داشته باشیم لازم است مرگ خودمان را درک کنیم. برای این کار باید مرگ در لحظه لحظه زندگی مان حضور داشته باشد.


    برخورد غیراصیل با مرگ این است که با نادیده گرفتن آن و سرپوش گذاشتن بر آن، گمان کنیم می توان از مرگ گریخت!

    اضطراب مرگ


    این که باید مرگ مان را پیش بینی کنیم و با انتخاب یک شیوه اصیل، پیشاپیش نسبت به گریزناپذیری آن آگاه باشیم به این معنا نیست که یک سره ذهن مان را فراگیرد و مشغول خود کند و با اندیشه این که چه زمانی وقت مردن مان می رسد دچار اضطراب شویم. پیش بینی مرگ یعنی زیستن با پذیرش فانی بودن انسان و درک واقعی از میرایی وجودمان. نگرانی و اضطراب سازنده درباره مرگ سکوی پرتابی است به سوی اصالت.


    ما در جست و جویمان برای رسیدن به زندگی خوب و مطلوب، یا زندگی اصیل باید از این اضطراب گذر کنیم، چون اضطراب نشانگر آن است که اهمیت مرگ را در قبال زندگی درک کرده ایم.۱۶


    ما ترجیح می دهیم با مرگ و دلهره ناشی از آن رویارو نشویم، بنابراین شیوه هایی از زندگی را بر می گزینیم که ما را از تصدیق مرگ دور نگهدارند. طوری برای آینده مان طرح و برنامه می ریزیم که انگار نخواهیم مرد. ما مثل دیگر حیواناتی رفتار می کنیم که آگاهی شان از مرگ تنها هنگام مواجهه با تهدیدی قریب الوقوع بروز می یاید. چنان در تکاپوی زندگی هستیم که انگار مرگ برای همسایه است!


    ما طوری نسبت به مرگ دیگران واکنش نشان می دهیم که انگار نه واقعیتی مربوط به ماهیت آن ها، بلکه بلایی است که به سرشان آمده است. اگر مرگ را واقعیتی ماهوی ببینیم، خودمان را هم به همین ترتیب فانی خواهیم دید و این چیزی است که تحملش برای بیشتر ما، لااقل در بیشتر اوقات بسیار دشوار است.

     

     

     و اگر مرگ نبود...


    و سرانجام:


    هم تراژدی و هم زیبایی زندگی ریشه در مرگ دارد. به علاوه تراژدی مرگ، منشا زیبایی زندگی انسان است.۱۷ 

    رولو می و مساله مرگ


    رولو می در سال ۱۹۰۹ در آمریکا متولد شد و در رشته الهیات و روانشناسی بالینی تحصیل کرد. او پنج برادر و یک خواهر داشت که بعدها دچار روان پریشی شد. والدینش هم در زندیگ زناشویی ناهماهنگ بودند. رولو می اوایل زندگی را در تنهایی و کشمکش سپری کرد. تجربیات دوره کودکی، او را به درد تنهایی و اضطراب گریزناپذیر ناشی از زندگی خانوادگی پرتنشش حساس کرد. او پس از مسافرت به یونان دچار آشفتگی شد و مدت کوتاهی به وین رفت تا پیش «آلفرد آدلر» به مطالعه بپردازد و در نتیجه علاقه او به روان درمانی روان پویشی تقویت شد.


    اما وقتی به آمریکا برگشت متوجه شد که روانشناسی معاصر مسائل مهمی مثل مرگ، عشق، اراده و نفرت را که ذهن او را به خود مشغول کرده بود بررسی نمی کند. رولو به جای پرداختن به روان شناسی وارد حوزه علمیه «یونیون» شد و این آغاز دوستی طولانی او با «پل تیلیچ» عالم الهیات بود. پس از آن درحالی که سعی می کرد از دانشگاه «کلمبیا» دکتری روان شناسی را بگیرید، مبتلا به سل شد که در آن زمان بیماری مهلکی بود. او دو سال در آسایشگاه مسلولان بستری شد و  ناچار در این مدت، با احتمال مرگ خودش رو به رو بود.


    رولو می نگرش فعالانه تری به بیماری خودش در پیش گرفت و معنایی پیدا کرد که در دوره زندگی خلاق و پربار خود آن را حفظ کرد. مبارزه وجودی او در کتاب هایش بازتاب پیدا کرده، از جمله «معنای اضطراب»، «وجود»، «عشق و اراده» و «کشف هستی».18


    رولو می، از نظریه پردازان اصلی روان درمانی وجودی و از بانفوذترین آن ها است. آبشخور دیدگاه های او به عنوان یک روان کار هستی مدار، فلسفه اگزیستانسیالیستی، پدیدارشناسی اروپا، اومانیسم آمریکایی و نظریه های روان کاوی است که در پس زمینه ای مذهبی و عرفانی شکل گرفته است.۱۹


    رولو می در سال ۱۹۹۴ در ۸۵ سالگی در آمریکا درگذشت.


    دیدگاه رولو می درباره مرگ


    آگاهی ما از مرگ، گویاترین و قانع کننده ترین نمونه از سرنوشت است. به نظر من، آگاهی از مرگ سوای خود مرگ است. چه هر چیزی در طبیعت به هنگام خودش می میرد. اما موجود انسان می داند که می میرد. او از مرگ آگاهی داشته و انتظارش را می کشد و مرگ را در خیال تجربه می کند. خود این تجربه تصور مرگ، در رویدادهای گوناگونی مشاهده می شود. مانند: مشاهده یک پرنده مرده در جاده، یا عبور از یک محله جرم خیز، بستن کمربند ایمنی و… این آگاهی از مرگ، سرچشمه شور زندگی و خلق آثار هنری و بلکه تمدن هاست. نه تنها اضطراب انسان تماما با مرگ مرتبط است، بلکه آگاهی از مرگ نیز سودمندی هایی در بر دارد. یکی از آن ها آزادی در بیان حقیقت است.

     

    با آگاهی بیشتر از مرگ مان این واقعیت را بیشتر لمس می کنیم که دروغ گویی نه تنها از شأن و  منزلت ما می کاهد، بلکه بی فایده نیز خواهدبود. برای نشاط و سرزندگی بایستی میرایی و فناپذیری در جاودانگی و نامیرایی راه یابد.


    مرگ، همنشین همیشگی انسان هاست؛ خواه شناخته شود، خواه انکار گردد. مرگ، نقطه مقابل زندگی نیست، بلکه نوعی دوشادوشی و هم گامی پیوسته با آن است، یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. هنگامی که زاده می شویم امکان مرگ نیز هم زمان با آن آغاز می شود. انسان بایستی این همنشینی را پذیرا بوده و با آن کنار بیاید. کمال مطلوب این است که او باید بیاموزد تا با آگاهی از مرگ خویش زندگی کند. اگر توانست هشیارانه چنین کند، در می یابد که زندگی اش با شجاعت و بی پروایی بیشتری شناخته می شود.


    این کار ادیان بزرگ بوده است که به مردم کمک کنند تا با نزدیکی و قرابت به مرگ، بدون ترس از آن زندگی کنند. اما در سده بیستم ما آگاهی از مرگ را سرکوب می کنیم؛ مانند کاری که مردم در «عصر ویکتوریا» با میل جنسی می کردند. یعنی مرگ را پدیده ای زننده و دور از اخلاق، ناگفتنی و هرزه نگارانه می دانیم که مردم فرهیخته و با فرهنگ نباید سخنی از آن به میان آورند.

     

     

     و اگر مرگ نبود...

     

    تصور من این است که انکار مرگ، نشانه های پوچ گرایی، بی رغبتی، کسالت بار بودن و بی مزه بودن زندگی را پدید می آورد.


    انکار مرگ، انکار زندگی است؛ زیرا واقعیت وجود آدمی را انکار می کند و باعث احساس کرختی بی اندازه ای می شود که اینک مردم دنیای مدرن غرب تجربه می کنند! به قول «جفری گورد»، یکی از مفسران هوشمند در تمدن آمریکایی، این انکار مرگ است که زمینه ساز دیگرآزاری و خشونتی شده است که در کمدی ها و برنامه های تلویزیونی، نمایش داده می شود.


    هماهنگ با این سخن، عقیده دارم که انکار مرگ خاستگاه برخی از انحرافات و کجروی های عجیبی است که چهره تمدن مدرن را تیره ساخته است. اگر ما از هرزه نگاری مدرن مرگ بیزاریم، پس بایستی جلوه و شهرت مرگ طبیعی را به آن بازگردانیم و اندوه و سوگ را پذیرا باشیم. واقعیت این است آنانی که کمر به زندگی بسته اند و خود را وقف آن کرده اند، به برکت رو به رو شدن با مرگ است که چنین توانایی را به دست آورده اند.


    به طور خلاصه، می توان برای مرگ آگاهی و رو به رو شدن اصیل با آن، فایده ها و ارزش های زیر را برشمرد:


    •    یافتن معنای زندگی
    •    افزایش خلاقیت
    •    ارتباط صمیمانه و عاشقانه با انسان ها
    •    افزایش شجاعت و نیرومندی
    •    گسترش خودآگاهی
    •    به دست آوردن آزادی
    •    گسستن رشته وابستگی ها
    •    افزایش افتادگی و فروتنی
    •    تقویت خوی بخشندگی و گذشت
    •    رشد و اعتلاء انسانیت
    •    درک توانمندی های خود و دیگران
    •    تثبیت واقعیت زندگی


    سخن پایانی این که اگر مرگ را انکار نکنیم و با پذیرفتن سالم و روشن بینانه آن، به زندگی خود معنا و سر و سامان دهیم، هنگامی که در رستاخیز با مردگان برخیزیم، در پاسخ این پرسش که «آن گاه که در دنیا بودید، چه کردید؟» خواهیم گفت:


    عشق ورزیدیم و دوستانی داشتیم که برایمان مهم بودند، در زندگی مان زیبایی و معنایی را به بار نشاندیم، در پی خیانت به خودآگاهی مان نبودیم، صادقانه کوشیدیم تا استعدادهایمان را بشناسیم، گوش خود را به نوای هستی نبستیم، بلکه به آن گوش سپردیم و به آوایش پاسخ دادیم؛ در چشمه زلالی از معنا و امید غوطه ور بودیم!۲۰ و ۲۱ 

    منابع


    ۱٫    می، رولو (۱۹۸۱). آزادی و سرنوشت. ترجمه: سید محمدباقر حسینی فیاض (۱۳۹۳). نشر ارجمند.
    ۲٫    صنعتی، محمد (۱۳۹۴). درآمدی به مرگ در اندیشه غرب. ارغنون ۲۶ و ۲۷٫
    ۳٫    یالوم، اروین. د (۱۹۸۰). روان درمانی اگزیستانسیال. ترجمه: سپیده حبیب (۱۳۹۰). نشر نی.
    ۴٫    صنعتی، محمد (۱۳۹۴). درآمدی به مرگ در اندیشه غرب. ارغنون ۲۶ و ۲۷٫
    ۵٫    کوبلر- راس، الیزابت (۱۳۹۷۲). پایان راه، پیرامون مرگ و مردن. ترجمه: علی اصغر بهرامی (۱۳۸۶). انتشارات رشد.
    ۶٫    می، ر ولو (۱۹۸۱)، آزادی و سرنوشت. ترجمه: سید محمدباقر حسینی فیاض (۱۳۹۳). نشر ارجمند.
    ۷٫    پروچاسکا، جیمز. اُ و نورکراس، جان. سی (۲۰۰۷). نظریه های روان درمانی. ترجمه: هامایاک آوادیس یانس (۱۳۹۵). انتشارات رشد. 
    ۸٫    یالوم، اروین. د (۱۹۸۰). روان درمانی اگزیستانسیال. ترجمه: سپیده حبیب (۱۳۹۰). نشر نی.
    ۹٫    بارنت، لورا (۲۰۰۹). وقتی مرگ وارد فضای درمانی می شود. ترجمه: مجتبی دلیر و فرزانه رسانه (۱۳۹۵). نشر ارجمند.
    ۱۰٫    هرگنهان، بی. آر (۲۰۰۹). تاریخ روان شناسی. ترجمه: یحیی سیدمحمدی (۱۳۹۴). نشر ارسباران.
    ۱۱٫    فیگان، گوتر (۱۹۹۲). درآمدی بر هایدگر. ترجمه: شهرام باقری (۱۳۹۴). انتشارات حکمت.
    ۱۲٫    یالوم، اروین. د (۱۹۸۰). روان درمانی اگزیستانسیال. ترجمه: سپیده حبیب (۱۳۹۰). نشر نی.
    ۱۳٫    می، تاد (۲۰۰۹). مرگ. ترجمه: رضا علیزاده (۱۳۹۲). نشر گمان. 
    ۱۴٫    کرل هری (۲۰۰۸). بیماری. ترجمه: احسان کیانی خواه (۱۳۹۴). نشر گمان.
    ۱۵٫    پروچاسکا، جیمز. اُ و نورکراس، جان. سی (۲۰۰۷). نظریه های روان درمانی. ترجمه: هامایاک آوادیس یانس (۱۳۹۵). انتشارات رشد.
    ۱۶٫    کرل، هری (۲۰۰۸). بیماری. ترجمه: احسان کیانی خواه (۱۳۹۴). نشر گمان.
    ۱۷٫    می، تاد (۲۰۰۹). مرگ. ترجمه: رضا علیزاده (۱۳۹۲). نشر گمان.
    ۱۸٫    پروچاسکا. جیمز. اُ نورکراس. جان. سی (۲۰۰۷). نظریه های روان درمانی. ترجمه: هامایاک آوادیس یانس (۱۳۹۵). انتشارات رشد.
    ۱۹٫    صنعتی، محمد (۱۳۹۳). آزادی و سلامت روان (در مقدمه کتاب آزادی و سرنوشت، رولو می. ترجمه: سید محمدباقر حسینی فیاض (۱۳۹۳). نشر ارجمند.
    ۲۰٫    می، رولو (۱۹۸۱). آزادی و سرنوشت. ترجمه: سید محمدباقر حسینی فیاض (۱۳۹۳). نشر ارجمند.
    ۲۱٫    می، رولو. کشف وجود. ترجمه: سید محمدباقر حسینی فیاض (۱۳۹۵). نشر دانژه.

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 0
    انتشار یافته : 24
    1. والا ۲۳ ساعت فقط هرکاری عشقم کشید چه خلاف چه غیر خلاف هر کااااری که تالا بخاطر محدودیت ها نتونستم انجام بدم انجام میدم اون یه ساعت باقی مونده رو هم توبه میکنم xd

      Thumb up 23 Thumb down 2

    2. غریب آشنا(س امامی)

      دار و ندارمو میدادم به بهزیستی وفقرا و هرکسی رو که ناراحت کردم اگه بهش دسترسی داشتم میرفتم ازش حلالیت میطلبیدم.و تا جایی که میتونستم نمازهای قضامو میخوندم.آخه من تو خوندن نماز خیلی کاهلم

      Thumb up 14 Thumb down 3

    3. تجربه «مِی ایولت» (May Eulitt)

      در پائیز سال ۱۹۷۱ وقتی ۲۲ ساله بودم یک تجربه نزدیک به مرگ مشترک برای من و پسر عمویم «جیمز» (James) و بهترین دوست او «رشاد» (Rashad) که یک پسر هندی بود اتفاق افتاد. آنوقت ایام تعطیلات دانشگاه بود و هر دوی آنها نزد من و خانواده من در مزرعه ما به سر می بردند. یک روز بعد از ظهر هر سه ما به یک مزرعه ذرت رفته بودیم تا برای احشام علوفه تهیه کنیم. برای رفتن به آن مزرعه ذرت باید از یک دروازه فلزی رد می شدیم. معمولا هر دفعه نوبت یکی از ما بود که از آن دروازه بالا رفته و آن طرف پایین پریده و در را برای بقیه باز کند. حدود عصر بود که دیدیم یک طوفان و هوای بارانی از سمت غرب در حال نزدیک شدن به آنجا است و تصمیم گرفتیم که به خانه بازگردیم. این دفعه نوبت جیمز بود که دروازه را باز کند. او دست من را گرفت که از واگنی که من روی آن ایستاده بودم بالا بیاید. من به شکل و جهت نامناسبی خم شده بودم و وزن او داشت من را پایین می‌کشید. رشاد بازوی دیگر من را گرفت که من تعادل خود را از دست ندهم. در این حالت بودیم که ناگهان یک صاعقه به ما اصابت کرد.

      من صاعقه را دیدم که به بالای دروازه برخورد کرده و جرقه زده و درخشید. در لحظه بعد هر سه ما خود را در یک سالن بزرگ یافتیم که از سنگهایی سیاه ساخته شده بود. ارتفاع سقف آن چنان زیاد بود که در نور کم سوی آنجا نمی‌توانستیم آن را ببینیم. هیچ مبل یا چیز دیگری در اتاق یا به دیوارها نبود، و فقط سنگ‌های سیاه و سرد اطراف ما بودند. می‌دانستم که (منطقا) باید می‌ترسیدم، ولی من به همراه آن دو دوستم در آن سالن وسیع و کم نور تنها احساس آرامش و شناور بودن می‌کردیم. دیوارهای عظیم آن مکان در جلو و برفراز ما برافراشته بودند و از خود احساس قدرت و هیبت زیادی را صادر می‌کردند. به خاطر دارم که با خود فکر کردم هیبت این مکان درخور کسی مانند کینگ (پادشاه) آرتور (King Arthur) است. آن موقع بود که دریافتم که هر سه ما در فکر و بدن با یکدیگر متحد هستیم. تصاویری از کینگ آرتور را از سوی (فکر) جیمز و رشاد دریافت می‌کردم. جیمز بیشتر به صورتی مسخره درباره کینگ آرتور فکر می‌کرد، در حالی که رشاد خود را در زمان کینگ آرتور تصور می‌نمود. به محض اینکه ما به افکار یکدیگر آگاه شدیم، ناگهان من جیمز و رشاد را بهتر از هر کس دیگری در دنیا می‌شناختم.

      ما متوجه شدیم که نوری طلائی از انتهای یک راهرو به درون سالن می‌تابد. این تنها نور نبود، بلکه احساس گرمی در آغوش گرفتن و آرامش و رضایتی در خود داشت که از هرچه ما تاکنون حس کرده بودیم قوی‌تر بود و ما را به سوی خود جذب می‌کرد. ما با هم حرف نمی‌زدیم، بلکه در درجه و سطح دیگری با هم ارتباط داشتیم و از درون چشمان یکدیگر می‌نگریستیم. ما وارد راهرو شده و تا از آن عبور کردیم، خود را در یک دره زیبا یافتیم. آنجا مرغزارهایی بود و تپه‌های سرسبزی که به کوه‌هایی مرتفع در دوردست منتهی می‌شدند.

      همه چیز با یک نور طلائی نقطه نقطه (مانند رنگ اکریلیک) می‌درخشید. من می‌دیدم که این نقطه‌های درخشنده حبابهای بسیار کوچک و شفافی هستند که در هوا شناورند و بر روی چمن‌ها برق می‌زنند و متوجه شدم که هر نقطه کوچک یک روح است. برای من این دره به نظر بهشت می‌آمد، ولی می‌دانستم که به طور هم زمان جیمز و رشاد آنجا را به طور متفاوتی می‌بینند. جیمز آنجا را دریایی از ارواح می‌دید و از دید رشاد آنجا «نیروانا» (Nirvana) [بازگشت به وحدت] بود. به نوعی هر سه‌ی ما بدون نیاز به تکلم این چیزها را می‌دانستیم. نور در انتهای دورتر دره شروع به تراکم نمود و به آهستگی از درون یک فضای مه مانند یک وجود که از جنس نور سفید خالص بود شروع به شکل گرفتن کرد. من (این وجود را) یک فرشته می‌دیدم که صورتی قوی و روشن داشت ولی نه ظاهری که شما از یک فرشته تصور می‌کنید. او بیشتر حالتی قوی داشت. می‌دانستم که او یک فرشته مخصوص است که مراقب زنان در خانواده و فامیل من است و من اینطور درک کردم که اسم او «هلنا» (Hellena) است. جیمز همین وجود را پدر در گذشته خود می‌دید که یک افسر نیروی دریایی بود و یونیفرم ملبانی سفیدی به تن داشت. رشاد وجود به اشراق رسیده، یعنی بودا را در این وجود نور می‌دید.

      وجود نور ابتدا با رشاد صحبت کرد و به او خوش آمد گفت. او گفت که زمان رشاد روی زمین به پایان رسیده است و اکنون او لایق بازگشت به نیروانا است. رشاد پرسید چرا جیمز و من آنجا هستیم. به او گفته شد که ما بخشی از علت لیاقت داشتن او برای نیروانا هستیم. دو دوست نزدیک او، یعنی ما، چنان او را دوست داریم که داوطلبانه حاضر شده بودیم که او را در آخرین سفرش همراهی و بدرقه کنیم. به طور همزمان جیمز پیغام متفاوتی دریافت کرد. او نگران بود که پدرش (که یک نظامی بود) درباره فعالیت‌های ضد جنگ او چه فکری می‌کند. پدرش به او گفت که به او افتخار می‌کند که برای آنچه باور دارد ایستاده است. پدرش گفت که می‌داند که او یک ترسو نیست زیرا یک ترسو حاضر نمی‌شد برای بدرقه رشاد به چنین سفری بیاید. من پیغام دیگری دریافت کردم. هلنا به من گفت که خوشحال است که من الگوی پایداری و صداقت و خرد و وفاداری را از خانواده خود فرا گرفته‌ام.

      ما زمانی که به نظر ابدیت می‌رسید را در این مکان صرف کردیم و با (این) هویت‌های (به ظاهر) مجزا ولی متصل به هم (و در حقیقت واحد) صحبت می‌کردیم. آنها گفتند که به این شکل ظاهر شده‌اند زیرا در دنیای فیزیکی وقتی که صاعقه به ما اصابت کرد ما به هم متصل بودیم. آنها گفتند که همچنین این سمبول و نشانه ای‌ است از متصل (و یکی) شدن تمامی ادیان و تز و نظرها. آنها گفتند که من (در دنیا) عصر جدیدی از مدارا و پذیرش را خواهم دید که در آن روح‌ها و قلب‌های بشریت به هم ملحق خواهند گشت، همانطور که هر سه ما اینجا به هم ملحق شده‌ایم. این راهنماها به ما یاد دادند که تز و نظریه و دین و مذهب و نژاد هیچ معنائی ندارند. صرفنظر از اینکه ما به چه چیزی باور داریم، همه ما فرزندان یک خدا هستیم و به هم متصلیم و تنها قانون (اخلاقی) قانون حقیقی خداست که با دیگران آنگونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود. ما باید با دیگران طوری برخورد کنیم که گویی آنها پاره‌ای از روح ما هستند، زیرا (واقعا) هستند. تمام موجودات زنده در تمامی هستی به یکدیگر متصل‌اند. آنها گفتند که به زودی بشریت به اندازه کافی (رشد) خواهد داشت تا بتواند جایگاه بالاتری را در نظام هستی بگیرد. ولی تا آن موقع ما باید قبول کردن و مدارا و محبت و عطوفت به یکدیگر را یاد بگیریم. آنها گفتند که عصر جدیدی فرا خواهد رسید که در آن انسانها نمی‌توانند دیدن یک هم نوع خود که بی خانمان یا گرسنه است را تحمل کنند و ما خواهیم فهمید که تنها با کمک به یکدیگر می‌توانیم حقیقتا به خودمان کمک کنیم.

      بالاخره به ما گفته شد که زمان آن فرا رسیده که بازگردیم. به ما اجازه داده نشده بود که بیشتر از آن آنجا باشیم زیرا موعد من یا جیمز فرا نرسیده بود، بلکه تنها موعد رشاد بود. وجود به اشراق رسیده به رشاد گفت که به او زمان اندکی (برای بازگشت و توقف روی زمین) داده می‌شود تا بتواند امور دنیایی خود را سر و سامان داده و به پایان برساند. پدر جیمز به او گفت که او نیز مدت کوتاهی بعد از رشاد به اینجا باز خواهد گشت ولی فعلا هر دوی آنها باید به همراه من به دنیا بازگردند. من گفتم که با کمال میل حاضرم که به همراه آنها در همین دره زیبا بمانم (و به دنیا باز نگردم). ولی هلنا گفت که من به اهداف زندگی دنیوی خود نرسیده‌ام و فرزندانی خواهم داشت که هنوز متولد نشده‌اند و باید بازگردم.

      ما به آرامی با حالتی شناور به سمت همان راهرو کشیده شدیم. کشش به تدریج افزایش یافت و می‌توان گفت که به درون دنیا پرت شدیم. ما برای مدتی بالای بدنمان (روی زمین) شناور بودیم. چندتا از پسر عموهای من در مزرعه کناری بودند و آنچه رخ داده بود را دیده بودند. ما دیدیم که آنها به سمت (بدن) ما دویدند. دستهای جیمز و رشاد هنوز در دست یکدیگر بود و دست رشاد بازوی من را چسبیده بود. پسرعموهای من به زحمت انگشتان رشاد را از دست من آزاد کردند تا بتوانند بدن او را چرخانده و به او کمک کنند…

      من و جیمز اول از همه به بدنمان بازگشتیم. احساس می‌کردیم که بدنمان در آتش می‌سوزد ولی با این وجود در نهایت جراحات ما جدی نبود. رشاد که در انتهای زنجیره بود بیشترین صدمه را از صاعقه دیده بود. دکترها گفتند که صاعقه به قلب و ریه و کبد او صدمه زده است. او به مدت چند هفته در بیمارستان به سر برد. در همان زمانها بود که معلوم شد جیمز به سرطان مغز مبتلا است.

      به محض اینکه رشاد کمی بهتر شده و می‌توانست مسافرت کند، جیمز او را به وطنش، یعنی هند برد. جیمز پیشنهاد کرد که (برای کمک) در کنار رشاد بماند، ولی رشاد گفت که می‌خواهد در آخرین روزهای زندگیش در تنهایی و خلوت باشد. رشاد زندگی زاهدانه‌ای را به سبک «ودیک» (Vedic) (یکی از آیین‌های مقدس هندی) در پیش گرفت. او از همسرش نیز خواست که نزد خانواده خودش بماند زیرا می‌خواست آخرین روزهایش را به بیداری معنوی اختصاص دهد. حدود یکسال و نیم بعد در یک روز سرد زمستانی در ماه ژانویه رشاد بالاخره به نیروانا بازگشت. من و جیمز وقتی که روح او این دنیا را ترک کرد می‌دانستیم، بدون اینکه کسی به ما بگوید.

      جیمز سه سال بعد از یافتن غده سرطانی در مغزش درگذشت. او بیشتر ارثیه‌ قابل توجهش را به یک بنیاد خیریه بخشید که برای گسترش خواندن و نوشتن و تحصیلات در هند فعالیت می‌کرد. از طرف دیگر من تاکنون که ۳۰ سال از این اتفاق می‌گذرد زنده بوده‌ام و می‌دانم که این تجربه که من با نزدیک‌ترین دوستانم در زندگی مشترکا داشتیم نیروی هدایت کننده زندگی من بوده است. من هر روز تمام تلاش خود را می‌کنم (که طوری زندگی کنم) که فرجام خود (یعنی مرگ) را با همان عزت و عزمی ملاقات کنم که دوستان من در هنگام ملاقات فرجام خود نشان دادند. آنها حقیقتا راهنمای من بوده‌اند و من می‌دانم که اتصالی که من با آنها در آن همه سال قبل داشتم اتصالی است که همه ما به هم داریم ولی تنها متوجه آن نیستیم. ولی آن ارزش تمام کار و تلاشی که نیاز است ما و آیندگان ما روی آن بگذاریم را دارد تا بتوانیم آن را درست کنیم.

      ***********

      می ایولت در ۱۹ فوریه سال ۲۰۰۲ به دنبال عوارض بعد از عمل جراحی قلب دنیا را ترک کرد.

      منبع:
      http://neardeath.org/may_eulitt/
      منبع اصلی:
      http://celestial.kuriakon00.com/nde/may_eulitt.htm

      Thumb up 20 Thumb down 3

    4. مهدی ۲۰(۴۴۴سابق)

      مثل ۹۹٪ درصد پست ها متن که نخوندم و فکر نکنم خود ادمین هم خونده باشدش!
      میرم به جای دنجم تو کوه
      پام میزارم تو اب و از بالا جنگل و جاده رو میبینم
      و همچنین گذر آب
      همین…

      Thumb up 18 Thumb down 2

    5. نمیدونم واقعا. اول یه وصیت نامه مفصل می نویسم که خانواده م سه دنگ سهم منو ببخشن به همسر و یه دختر خوب و خانوم و خوشگل براش بگیرن. بعدش دل سیر با همسر خوش می گذرونم. نمازای قضامم میخونم. همین احتمالا

      Thumb up 12 Thumb down 8

      • غریب آشنا(س امامی)

        وصیت میکردی یه دختر خوشگل برای شوهرت بگیرن!!!آره ارواح عمت!!! تو از اونایی هستی که حتی اگه زن به خواب شوهرت بیاد پدره شوهرتو درمیاری مثل اون زنیکه تو هواپیمای قطری !!!،

        Thumb up 7 Thumb down 8

    6. اگر بفهمید فقط ۲۴ ساعت دیگه زنده اید چه کار میکنید؟
      ۲۳ ساعت ـش رو نمیگم امــــــــــا ،
      تقریباً یه ساعت آخرش رو ال اس دی میزدم (برا اولین بار) تا تو توهم بمونم !!!

      Thumb up 12 Thumb down 0

      • مهدی 20(444سابق)

        استاد سم شناسیم میگفت قشنگترین مرگ
        مال کسیه که تریاک خام رو تو x حل کنه و بخوره
        پرتاب میشه به فضا و بعد چند دقیقه دیگه پایین نمیاد…
        x ننوشتم چون ممکنه یه بچه ای چیزی بخونه

        Thumb up 11 Thumb down 3

    7. خیلی دوست دارم همیشه جوری باشم و رفتار کنم مثل حالتی که مدت زیادی نمیتونم زنده باشم.نمیدونم چقد موفق بودم اما خب بهرحال منم یک انسان عادی هستم با کنش و واکنشهای مختلف …اما اگه بطور قطعی بدونم یک روز زنده باقی مونده بیشتر از قبل دلواپس و نگران و دلتنگ مامانم میشدم همشو پیشش میمونم و از کنار تکون نمیخورم..با اینکه همیشه پیشم هست..و البته خوشحال هم میشم ک میتونم بابامو ببینم…بهرحال فک کنم اوج غم و شادی رو همزمان باهم خواهم داشت

      Thumb up 10 Thumb down 0

    8. پیش دستی میکردم نمیذاشتم به ۲۴ ساعت برسه ، فرم اهدای عضو رو پر میکردم، با رضایت خودم بیهوشی جراحی و خلاص .

      Thumb up 11 Thumb down 1

    9. دردو درود درد

      یه وصیت نامه مفصل می نوشتم و از همه می خواستم حلالم کنند

      عابر بانک هام و طلاهام رو میدادم به مامانم

      می رفتم یه عالمه شیرینی تازه می خریدم و با چای می خوردم…

      یه چنتا عکس خوب و مجلسی می گرفتم برا سر مزارم و برا مراسم ها(دور از جون همه تون ولی حتما اینکار رو بکنید که بعدا خانواده در به در دنبال عکس مناسب نگردن).
      چند دقیقه ای صدام رو ضبط می کردم ( تنها صداست که می ماند،دور از جون همگی ولی حتما یه صدای ضبط شده هم از خودتون به یادگار بذارید،بعدها برای آرامش خانواده تون خوبه).

      پروفایلام رو حلالم کن میذاشتم.

      توبه می کردم حسابی

      دلم برای خانواده ام
      خونه مون
      کتاب هام و وسایلم تنگ میشه حسابی

      Thumb up 9 Thumb down 0

    10. سحر دختر مهتاب

      یه نفس عمیق میکشم با یه لبخند رضایت که دیگه لازم نیس ب فکر فلان کارو بهمان نقشه و استرس این و اونو داشته باشم….

      همه رو دوروخودم جمع میکنم… بغلشون میکنم طولانی
      میدونم مامانم ازم راضیه واسم کافیه جواب بقیه رو اون دنیا میدم حالا!

      Thumb up 5 Thumb down 1

    11. چیزی برای از دست دادن ندارم.میراث خور هم که ندارم.پس راحت سرمو میذارم زمین و در حالیکه آهنگ گوش میدم خوابم میبره و تمام.

      Thumb up 4 Thumb down 0

    12. همه چیزو ول میکردم و پر میکشیدم پیش مامانم و سرمو میذاشتم رو پاش و میخوابیدم و تمام. با لبخند میرفتم

      Thumb up 2 Thumb down 1

    13. کاش مرگم یه جوری بود ک بیس چار ساعت قبلش دکترا ب خونوادم بگن نه به خودم
      ینی مرگ مغزی میشدم و بهشون میگفتن ک فرم رضایت نامه اهدا رو تکمیل کنن
      منکه تو زندگیم نتونسم زخمیو دوا کنم حداقل با مرگم بتونم جون چند نفرو نجات بدم

      Thumb up 3 Thumb down 1

    14. نمازای قضام و میخونم

      Thumb up 1 Thumb down 0

    15. اگه می دونستم قطعاً فقط ۲۴ ساعت از عمرم مونده سعی میکردم حداقل برای آیندگانم مفید باشم و بزرگترین کاری که میکردم تا حد امکان دیکتاتور های جهان رو به قتل می رسوندم که حداقل با مرگ من موج عظیمی از مشکلات بشر پس از من حل بشه و انسان های پس از من بتونن بدون رهبران و حاکمان زورگو یه نفس راحتی بکشن تازه اسمم تو تاریخ و ویکیپدیا و… ثبت میشه 😀

      Thumb up 12 Thumb down 1

      • فکر خوبیه ولی اینجوری دیکتاتوری از بین نمیره. دیکتاتوری یه پدیده اجتماعیه که دوطرفه است. کلی دیکتاتور بالقوه داریم و کلی جوامع دیکتاتور دوست. مادامیکه این دوتا وجود داشته باشند دیکتاتورها پی در پی متولد میشن

        Thumb up 11 Thumb down 0

    16. تا میتونستم از خدا طلب بخشش میکردم ایضا از مادرم ، مرگ ؛همیشه وقتی با خودم خلوت میکنم بهش فکر میکنم حس میکنم نمیترسم ،شاید به خاطر اینه که برادر جوونم وپدرم جلوی چشمام جون دادن،اما وقتی به اون صحنه گذاشتن داخل قبر و سنگ لحد واونهمه خاکی که روی سنگ میریزن فکر میکنم ترس وجودمو میگیره احساس خفگی بهم دست میده از خدا مرگ اسون میخوام همین زجر نکشم ،من حقیرو شامل دریای بی کران رحمتش کنه تو اون دنیا ، به قول یکی از رفقا آخدا تو این دنیا که هیچی نداشتم قربون معرفتت ی دو تا حوری با یقصر دوطبقه وچند هکتار بهشتی باغ همین و بس فقط خواهشا بهشت ببری مارو.

      Thumb up 2 Thumb down 1

    17. اولا به همه اونایی که مقروضم و دینی به گردنم دارن زنگ میزنم و حلالیت میگیرم بعدش وصیتنامه می نویسم اونایی که بهم مقروضن رو به خانواده می سپارم اگه بشه و شدنی باشه همه اعضا و جوارح رو اهدا می کنم
      تمامی جاسازها رو پاکسازی میکنم ، درایو D کامپیوترم رو شیقت دلیت میکنم
      ساعتهای آخر هم همه رو دور خودم جمع میکنم و خوش میگذرونم
      یکمی نماز وروزه قضا هم دارم که وصیت میکنم از مال خودم برام بخرن و در آخر از همه گناهانی که خواسته و ناخواسته کردم توبه میکنم

      Thumb up 0 Thumb down 0

    18. جالبه من برعکس همه اگه واقعا بدونم ۲۴ ساعت زندم تا جایی که جون دارم تاریخ رو از شر ی عده پاک میکردم.تا حداقل دلم خوش باشه برای آینده کاری کردم.بعد با خیال راحت میمردم.از آرزوهای بزرگمه که بتونم برای آیندگان کاری کنم و فکر نمیکنم کاری بهتر از این باشه که زبان ی عده انسان نما رو لال کنی.

      Thumb up 0 Thumb down 1

  • ارسال نظر