مجله گیزمیز

گیزمیزیا شعر زیبا از فروغ بگید…

ادمین/27
۱۸ آذر ۱۳۹۶
۳۱ نظر
  • .

    نتیجه تصویری برای فروغ فرخزاد

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 0
    انتشار یافته : 31
    1. فروغ فرخزاد شخصیتیه که وقتی اسمش میبینم اول آه میکشم که چرا انقدر زود مرد و یک آه حسرت دیگه میکشم که چرا با خانم سیمین بهبهانی و… که در عصر ما بودند چنان رفتار شد که نباید میشد.
      فروغ یک ترکیبی رادیکال از مهر و اعترض و مردمی بودن بود و دو نقطه ی تاثیرگذار توی زندگی ایشون هست که باعث ایجاد تصحیح و تغییر در طرز فکرشون شده یکی ازدواج با ابراهیم گلستان و عشق دیوانه وار ابراهیم گلستان به فروغ و پختگی اجتماعی جناب گلستان و دیگری سفرهای چندگانه ای که به اروپا داشت و با هنر غربی آشنا بود و ازش الهام گرفته بور.
      مرگی سرشار از ایثار داشت و برای برخورد نکردن با مینی بوس مدرسه به دره منحرف شد و جان سپرد.
      روحش شاد و به امید ادامه ی راهش توسط بانوان و دختران وطن

      Thumb up 16 Thumb down 0

      • یه سپاس بزرگ به ادمین میگم که با این پستها هم ادای دین کوچکی به روح بزرگان میشه و هم مردم با ادب پارسی آشتی میکنند
        شعر صدا از کتاب عصیان تقدیم به دوستان
        ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺯ ﻗﻠﻪ ﮐﻮﻩ
        ﺩﻭ ﭘﺎﯾﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺭﻧﺞ ﺩﻭﯾﺪﻥ
        ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﺝ ﺩﯾﮕﺮ
        ﺻﺪﺍﯾﻢ ﺭﺍ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﻨﯿﺪﻥ
        ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﺗﯿﺮﻩ ﭘﺮ ﺯﺩ
        ﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ
        ﺯ ﺩﻝ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﺎﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ
        ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ؛ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
        ﺻﺪﺍﯾﻢ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﻇﻠﻤﺖ
        ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﻮﻡ ﺍﺧﺘﺮﺍﻥ ﺭﺍ
        ﻏﺒﺎﺭﺁﻟﻮﺩ ﻭ ﺑﯿﺘﺎﺏ ﮐﻮﺑﯿﺪ
        ﺩﺭ ﺯﺭﯾﻦ ﻗﺼﺮ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ
        ﻣﻼ‌ﺋﮏ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﭼﮏ
        ﮐﻠﻮﻥ ﺳﺨﺖ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ
        ﺯ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﯽ ﺷﮑﯿﺒﻢ
        ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻟﺮﺯﯾﺪﻩ ﺩﺭ ﺍﺑﺮﯼ ﺧﺰﯾﺪﻧﺪ
        ﺳﺘﻮﻥ ﻫﺎ ﻫﻤﭽﻮ ﻣﺎﺭﺍﻥ ﭘﯿﭻ ﺩﺭ ﭘﯿﭻ
        ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﺷﻨﺎﻭﺭ
        ﺻﺪﺍﯾﻢ ﭘﯿﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﺸﻮ ﺩﺍﺩ
        ﺯ ﺧﺎﮎ ﺭﻩ ﺩﺭﻭﻥ ﺣﻮﺽ ﮐﻮﺛﺮ
        ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻭﯾﺎ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ
        ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﻠﮑﻬﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻧﮕﺎﻫﺶ
        ﺻﺪﺍﯾﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻧﺎﻟﯿﺪ
        ﻣﯿﺎﻥ ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻫﺶ
        ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﭘﻠﮏ ﻫﺎﯼ ﻧﻘﺮﻩ ﺁﻟﻮﺩ
        ﺩﺭﯾﻐﺎ ﺗﺎ ﺳﺤﺮﮔﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ
        ﺳﺒﮏ ﭼﻮﻥ ﮔﻮﺵ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﺣﻞ
        ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺵ ﺑﻨﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ
        ﺻﺪﺍ ﺻﺪﺑﺎﺭ ﻧﻮﻣﯿﺪﺍﻧﻪ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ
        ﮐﻪ ﻋﺎﺻﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺑﺮ ﻭﯼ ﺑﺘﺎﺯﺩ
        ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻨﺠﻪ ﯼ ﺧﺸﻢ
        ﺣﺮﯾﺮ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﺳﺎﺯﺩ
        ﺻﺪﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﺩ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺩﺭﺩ
        ﺑﻬﻢ ﮐﯽ ﺭﯾﺰﺩ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻃﻼ‌ﯾﯽ؟
        ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﺸﻨﻪ ﯼ ﯾﮏ ﺟﺮﻋﻪ ﯼ ﻣﻬﺮ
        ﺗﻮ ﺁﻧﺠﺎ ﺧﻔﺘﻪ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺧﺪﺍﯾﯽ
        ﻣﮕﺮ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﻭﺝ ﮔﯿﺮﺩ
        ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺩﺭﺩﻣﻨﺪ ﻭ ﻣﺤﻨﺖ ﺁﻟﻮﺩ
        ﭼﻮ ﺻﺒﺢ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺭﻩ ﺑﺎﺯ ﺁﻣﺪ
        ﺻﺪﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﺻﺪﺍ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻬﯽ ﺑﻮﺩ
        ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻧﻬﺎﺳﺖ
        ﻫﻨﻮﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺪﻩ ﯼ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ
        ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯽ
        ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ؛ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.

        Thumb up 12 Thumb down 0

        • خدایا این صدا را میشناسی؟ من او را دوست دارم،دوست دارم
          فروغ بی نظیر. چند وقت پیش یک مصاحبه ازشون شنیدم مصاحبه صوتی. بسیار با دانش صحبت میکرد. لذت بردم از شنیدن صداش

          Thumb up 1 Thumb down 0

      • فروغ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخالهٔ مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید.
        آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر دیدگاه‌های اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد. فروغ و ابراهیم گلستان با یکدیگر ازدواج نکرده اما نشانه هایی از وجود رابطه عاشقانه بین این دو وجود دارد .

        Thumb up 2 Thumb down 0

    2. پریسا / مشهد

      در آنجا بر فراز قله ی کوه
      دوپایم خسته از رنج دویدن
      به خود گفتم که در این اوج، دیگر
      صدایم را خدا خواهد شنیدن
      بسوی ابرهای تیره پرزد
      نگاه روشن امیدوارم
      ز دل فریاد کردم کای خداوند
      من اورا دوست دارم، دوست دارم !
      صدایم رفت تا اعماق ظلمت
      بهم زد خواب شوم اختران را
      غبار آلوده و بی تاب کوبید
      در زرین قصر آسمان را
      ملائک با هزاران دست کوچک
      کلون سخت سنگین را کشیدند
      ز طوفان صدای بی شکیبم
      بخود لرزیده ، در ابری خزیدند
      ستونها همچو ماران پیچ در پیچ
      درختان در مه سبزی شناور
      صدایم پیکرش را شستشو داد
      ز خاک ره ، درون حوض کوثر
      خدا در خواب رؤیا بار خود بود
      به زیر پلکها ، پنهان نگاهش
      صدایم رفت و با اندوه نالید
      میان پرده های خوابگاهش
      ولی آن پلکهای نقره آلود
      دریغا ، تا سحرگه بسته بودند !
      سبک چون گوش ماهی های ساحل
      به روی دیده اش بنشسته بودند
      صدا صدبار نومیدانه برخاست
      که عاصی گردد و بر وی بتازد
      صدا میخواست تا با پنجه ی خشم
      حریر خواب اورا پاره سازد !
      صدا فریاد میزد از سر درد
      بهم کی ریزد این خواب طلائی؟
      من اینجا تشنه ی یک جرعه ی مهر
      تو آنجا خفته بر تخت خدایی !
      مگر چندان تواند اوج گیرد
      صدایی دردمند و محنت آلود ؟
      چو صبح تازه از ره باز آمد
      صدایم از “صدا” دیگر تهی بود !
      ولی اینجا بسوی آسمانهاست
      هنوز این دیده ی امیدوارم
      خدایا این صدا را میشناسی؟
      من اورا دوست دارم، دوست دارم !

      Thumb up 12 Thumb down 0

    3. عاشق اینم:

      نگاه کن که غم درون دیده‌ام

      چگونه قطره قطره آب میشود

      چگونه سایهٔ سیاه سرکشم

      اسیر دست آفتاب میشود

      نگاه کن

      تمام هستیم خراب میشود

      شراره‌ای مرا به کام میکشد

      مرا به اوج میبرد

      مرا به دام میکشد

      نگاه کن

      تمام آسمان من

      پر از شهاب میشود

      * *

      تو آمدی ز دورها و دورها

      ز سرزمین عطرها و نورها

      نشانده‌ای مرا کنون به زورقی

      ز عاجها، ز ابرها، بلورها

      مرا ببر امید دلنواز من

      ببر به شهر شعرها و شورها

      به راه پر ستاره میکشانیم

      فراتر از ستاره مینشانیم

      نگاه کن

      من از ستاره سوختم

      لبالب از ستارگان تب شدم

      چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

      ستاره چین برکه های شب شدم

      چه دور بود پیش از این زمین ما

      به این کبود غرفه‌های آسمان

      کنون به گوش من دوباره میرسد

      صدای تو

      صدای بال برفی فرشتگان

      نگاه کن که من کجا رسیده‌ام

      به کهکشان، به بیکران، به جاودان

      کنون که آمدیم تا به اوجها

      مرا بشوی با شراب موجها

      مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات

      مرا بخواه در شبان دیر پا

      مرا دگر رها مکن

      مرا از این ستاره‌ها جدا مکن

      * *

      نگاه کن که موم شب براه ما

      چگونه قطره قطره آب میشود

      صراحی سیاه دیدگان من

      به لالای گرم تو

      لبالب از شراب خواب میشود

      به روی گاهواره‌های شعر من

      نگاه کن

      تو میدمی و آفتاب میشود

      Thumb up 7 Thumb down 0

    4. ای شب از رویای تو رنگین شده

      سینه از عطر تو ام سنگین شده

      ای به روی چشم من گسترده خویش

      شادیم بخشیده از اندوه بیش

      همچو بارانی که شوید جسم خاک

      هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

      ای تپش های تن سوزان من

      آتشی در سایۀ مژگان من

      ای ز گندمزار ها سرشارتر

      ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

      ای در بگشوده بر خورشیدها

      در هجوم ظلمت تردید ها

      با توام دیگر زدردی بیم نیست

      هست اگر ، جز درد خوشبختیم نیست

      ای دلتنگ من و این بار نور

      هایهوی زندگی در قعر گور

      ای دو چشمانت چمنزاران من

      داغ چشمت خورده بر چشمان من

      پیش از اینت گر که در خود داشتم

      هر کسی را تو نمی انگاشتم

      درد تاریکیست درد خواستن

      رفتن و بیهوده خود را کاستن

      سرنهادن بر سیه دل سینه ها

      سینه آلودن به چرک کینه ها

      در نوازش ، نیش ماران یافتن

      زهر در لبخند یاران یافتن

      زر نهادن در کف طرارها

      گمشدن در پهنه بازارها

      آه ای با جان من آمیخته

      ای مرا از گور من انگیخته

      چون ستاره با دو بال زرنشان

      آمده از دوردست آسمان

      از تو تنهاییم خاموشی گرفت

      پیکرم بوی همآغوشی گرفت

      جوی خشک سینه ام را آب تو

      بستر رگهایم را سیلاب تو

      در جهانی این چنین سرد و سیاه

      با قدمهایت قدمهایم براه

      ای به زیر پوستم پنهان شده

      همچو خون در پوستم جوشان شده

      گیسویم را از نوازش سوخته

      گونه هام از هُرم خواهش سوخته

      آه ای بیگانه با پیراهنم

      آشنای سبزه زاران تنم

      آه ای روشن طلوع بی غروب

      آفتاب سرزمین های جنوب

      آه آه ای از سحر شاداب تر

      از بهاران تازه تر سیراب تر

      عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

      چلچراغی درسکوت و تیرگیست

      عشق چون در سینه ام بیدار شد

      از طلب پا تا سرم ایثار شد

      این دگر من نیستم ، من نیستم

      حیف از آن عمری که با من زیستم

      ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

      خیره چشمانم به راه بوسه ات

      ای تشنج های لذت در تنم

      ای خطوط پیکرت پیراهنم

      آه می خواهم که بشکافم ز هم

      شادیم یکدم بیالاید به غم

      آه می خواهم که برخیزم ز جای

      همچو ابری اشک ریزم های های

      این دل تنگ من و این دود عود

      در شبستان زخمه های چنگ و رود

      این فضای خالی و پروازها

      این شب خاموش و این آوازها

      ای نگاهت لای لایی سحر بار

      گاهواره کودکان بی قرار

      ای نفسهایت نسیم نیمخواب

      شسته از من لرزه های اضطراب

      خفته در لبخند فرداهای من

      رفته تا اعماق دنیا های من

      ای مرا با شعور شعر آمیخته

      این همه آتش به شعرم ریخته

      چون تب عشقم چنین افروختی

      لا جرم شعرم به آتش سوختی

      Thumb up 7 Thumb down 0

    5. مرگ من روزی فرا خواهد رسید
      در بهاری روشن از امواج نور
      در زمستانی غبار آلود و دور
      یا خزانی خالی از فریاد و شور
      مرگ من روزی فرا خواهد رسید
      روزی از این تلخ و شیرین روزها
      روز پوچی همچو روزان دگر
      سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
      دیدگانم همچو دالانهای تار
      گونه هایم همچو مرمرهای سرد
      ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
      من تهی خواهم شد از فریاد درد
      می خزند آرام روی دفترم
      دستهایم فارغ از افسون شعر
      یاد می آرم که در دستان من
      روزگاری شعله میزد خون شعر
      خاک میخواند مرا هر دم به خویش
      می رسند از ره که در خاکم نهند
      آه شاید عاشقانم نیمه شب
      گل به روی گور غمناکم نهند
      بعد من ناگه به یکسو می روند
      شعر زیبای مرگ من از فروغ فرخزاد
      پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
      روی کاغذها و دفترهای من
      در اتاق کوچکم پا می نهد
      بعد من، با یاد من بیگانه ای
      در بر آینه می ماند به جای
      تار مویی نقش دستی شانه ای
      می رهم از خویش و می مانم ز خویش
      هر چه بر جا مانده ویران می شود
      روح من چون بادبان قایقی
      در افقها دور و پنهان میشود
      می شتابند از پی هم بی شکیب
      روزها و هفته ها و ماهها
      چشم تو در انتظار نامه ای
      خیره میماند به چشم راهها
      لیک دیگر پیکر سرد مرا
      می فشارد خاک دامنگیر خاک
      بی تو دور از ضربه های قلب تو
      قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
      بعد ها نام مرا باران و باد
      نرم میشویند از رخسار سنگ
      گور من گمنام می ماند به راه
      فارغ از افسانه های نام و ننگ

      Thumb up 7 Thumb down 0

    6. الهام جان واقعا ازت ممنونم
      دقیقا شاعراییو انتخاب میکنی که خود خود عشقن

      Thumb up 7 Thumb down 0

    7. به به عجب شعرای نابی دل و جونم صیقل خورد
      اونقدی با این پست حالم خووووب میشههه که نگو
      دمت گرم آدمین جان

      Thumb up 9 Thumb down 0

    8. من چون دوست نزدیکه همسر فروغ بودم و باهاشون رفت آمد داشتم
      هیچ پستی نمی ذارم گفتم شاید ناراحت شن ..
      یه وقت فکر نکنید دروغ می گما ….

      Thumb up 0 Thumb down 3

    9. عشق چون در سینه‌ام بیدار شد؛ از طلب، پا تا سرم ایثار شد

      Thumb up 5 Thumb down 0

    10. فروغ شاعره ای که با خوندن شعرهاش کاملا میشه فهمید که از قلب و روح یه زن جاری شده … بنظرم شعرهاش بینظیره و در زمان کوتاه عمرخودش پربار و پر ثمر…
      چند وقت پیش داشتم نت گردی میکردم که یه شعر کاملا با احساس زنونه و توی سبک و سیاق کار فروغ دیدم …(همون احساسات بی پروایانه ، که شاعرش نه خودشو سانسور کرده و نه دچار ممیزی شده ).در حالی که تا حالا توی هیچکدوم از دفتر اشعارفروغ ندیده بودم …ولی خووب که جستجو کردم دیدم کار یه خانم دکتر افغانستانیه که در آمریکا زندگی میکنه …و این برای من خیلی جالب بود که یک نفر شبیه فروغ پیدا شده .متاسفانه اسمشو فراموش کردم.جالبه اولین زن شاعره پارسی گو هم از بلخ بوده …رابعه بلخی…
      گزیده ای از اشعار قشنگ فروغ:

      دوست دارمَش؛
      مثلِ دانه ‌ای که نور را،
      مثلِ مزرعی که باد را،
      مثلِ زورقی که موج‌ را،
      یا پرنده ای که اوج را،
      دوست دارمَش …
      …………….

      زنـدگى؛
      گـر هـزار باره بـُوَد؛
      بارِ دیگـر تـو …
      بارِ دیگـر تـو !
      …………………….

      بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
      نه درودی ، نه پیامی ، نه نشانی

      ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
      زآنکه دیگر تو نه آنی ، تو نه آنی…

      ……………………..

      لحظه ها را دریاب
      چشم فردا کور است .

      نه چراغیست در آن پایان
      هر چه از دور نمایانست .
      شاید آن نقطه نورانی
      چشم گرگان بیابانست .

      ……………………..

      در شب کوچک من؛
      دلهره ویرانیست
      گوش کن
      وزشِ ظلمت را میشنوی؟
      من غریبانه به این خوشبختی می‏ نگرم…
      …………………

      ‏ما هر چه را که باید
      از دست داده باشیم ، از دست داده ایم
      ما بی چراغ به راه افتادیم …
      ………………..

      نگاه کن
      تو می دَمی و
      آفتاب می شود

      …………….

      من خواب دیده‌ام
      که کسی‌ می‌آید…
      من خواب آن ستاره‌ی‌‌‌ قرمز را
      وقتی‌ که خواب نبودم دیده‌ام…
      کسی‌ می‌آید‌
      کسی‌ می‌آید‌
      کسی‌ دیگر
      کسی‌ بهتر…
      کسی‌ که مثل هیچکس نیست…
      …………………

      و این منم
      زنی تنها
      در آستانه‌ی فصلی سرد
      در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین
      و یأس ساده و غمناک آسمان
      و ناتوانی این دستهای سیمانی
      ……………..

      در حالِ
      دوست داشتن
      تواَم …!

      مثل پیچک
      بى دیوار
      ……………………

      آه، بگذار گم شوم در تو
      کس نیابد ز من نشانه من
      روح سوزان آه مرطوبت
      بوزد بر تن ترانه من

      …………..

      بس که لبریزم از تو…
      میخواهم بدوم در میان صحراها
      سر بکوبم به سنگ کوهستان
      تن بکوبم به موج دریاها…

      آری، آغاز دوست داشتن است
      گرچه پایان راه نا پیداست

      من به پایان دگر نیندیشم
      که همین دوست داشتن زیباست

      ………………

      ‏باز در چهرهٔ
      خاموش خیال
      خنده زد چشم گناه آموزت
      باز من ماندم و
      در غربت دل
      حسرت بوسهٔ هستی سوزت
      ………………..

      از من رمیده ئی و منِ ساده دل هنوز
      بی مهری و جفای تو باور نمی کنم!

      دل را چنان به مِهر تو بستم که بعد از این
      دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم!
      …………….

      تن های هرزه را سنگسار میکنند
      غافل از آنکه شهر پر از
      فاحشه های مغزی است

      و کسی نمیداند که
      مغز های هرزه
      ویرانگرترند تا تن های هرزه
      ………………………

      بازهم قلبی به پایم اوفتاد
      بازهم چشمی به رویم خیره شد
      بازهم در گیر و دار یک نبرد
      عشق من بر قلب سردی چیره شد
      …………..

      رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
      راهی بجز گریز برایم نمانده بود

      این عشق آتشین پر از درد بی امید
      در وادی گناه و جنونم کشانده بود

      رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا
      با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

      رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
      رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
      …………….

      رفتن که بهانه نمی خواهد ،
      یک چمدان می خواهد از دلخوری هاى تلنبار شده و
      گاهى حتى دلخوشی هاى انکار شده …
      رفتن که بهانه نمی خواهد،
      وقتى نخواهى بمانى،
      با چمدان که هیچ بى چمدان هم می روى !
      ……………

      تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم
      چرا بیهوده می گویی ، دل چون آهنی دارم …

      نمی دانی ، نمیدانی، که من جز چشم افسونگر
      در این جام لبانم ، بادهٔ مرد افکنی دارم …
      ………………..

      گریزانم از این مردم که با من
      به ظاهر همدم ویکرنگ هستند

      ولی در باطن از فرط حقارت
      به دامانم دو صد پیرایه بستند

      از این مردم که تا شعرم شنیدند
      به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

      ولی آن دم که درخلوت نشستند
      مرا دیوانه ای بد نام گفتند
      ………………

      آدم ها به کفش ها بی شباهت نیستند
      کفشی که همیشه پایت را می زند
      آدمی که همیشه آزارت می دهد
      هیچ وقت نخواهد فهمید تو
      چه دردی را تحمل کردی تا با او
      همقدم باشی..

      Thumb up 5 Thumb down 0

      • سلام اولش رو نخوندم اما تیکه های شعرتون عالی بود

        Thumb up 3 Thumb down 0

      • عجب حرفی!!
        آدم ها به کفش ها بی شباهت نیستند
        کفشی که همیشه پایت را می زند
        آدمی که همیشه آزارت می دهد
        هیچ وقت نخواهد فهمید تو
        چه دردی را تحمل کردی تا با او
        همقدم باشی..
        الهی بمیرم برا اونایی که یکی هست که همیشه آزارشون میده
        خیلیا رو دیدم که میسوزن و میسازن
        نمونش دختر عموی خودم که بخاطر آزار خواهر شوهرش و شوهر نامردش خودشو آتیش زد
        اشک از چشام جاری شد
        خدا لعنت کنه مردم آزارو

        Thumb up 3 Thumb down 0

    11. فروغ فرخزاد:
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭ نمیﺗﺮﺳﻢ
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻧﮑﺎﺭ نمیﺗﺮﺳﻢ
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﺍﻧﮑﺎﺭِﻫﻤﯿﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭِ ﺳﻮﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ میﺗﺮﺳﻢ
      ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯِ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ
      ﻭﺍﺳﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﺍﻧﮑﺎﺭِ ﺩﻝِ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ …!

      Thumb up 8 Thumb down 0

    12. زن که باشی ترس های کوچیکی داری از کوچه های بلند از غروب های خلوت و از خیابون های بدون عابر میترسی
      از صدای موتور سیکلت ها و دو چرخه هایی که بی هدف در کوچه پس کوچه ها میچرخند میترسی
      از بوق ماشین هایی که ظهر های گرم تابستون جلوی پاهات ترمز میکنندد و تو فقط چهره ادم هایی رو میبینی که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج میزند ……
      زن که باشی ترس های کوچکی داری ………
      زن که باشی …….
      مهربانی ات دست خودت نیست خوب میشوی حتی با انان که چندان با تو خوب نبوده اند دلرحم میشوی حتی در مقابل انهاییی که چندان رحمی به تو نداشتن …….
      زن که باشی ……..
      در باره ات قضاوت میکنند در باره هر لبخندی که بی ریا نثار هر احمقی کرده ای
      در باره زیبایی هایت که دست خودت نبوده و نیست در باره تارهای موهایت ……..
      که بیخیال از نگاه شک الوده ی احمق ها از روسری بیرون ریخته اند ……….
      در باره روح و جسمت در باره تو و زن بودنت عشقت قضاوت میکنند ……..
      از دست نوشته های فروغ فرخزاد

      Thumb up 3 Thumb down 0

    13. علی کوچیکه
      علی بونه گیر
      نصف شب از خواب پرید
      چشماشو هی مالید با دس
      سه چار تا خمیازه کشید
      پا شد نشس
      چی دیده بود ؟
      چی دیده بود ؟
      خواب یه ماهی دیده بود
      یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
      انگار که یه طاقه حریر
      با حاشیه منجوق کاری
      انگار که رو برگ گل لاله عباسی
      خامه دوزیش کرده بودن
      قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
      دو تا نگین گرد صاف الماسی
      همچی یواش
      همچی یواش
      خودشو رو آب دراز می کرد
      که بادبزن فرنگیاش
      صورت آبو ناز می کرد
      بوی تنش بوی کتابچه های نو
      بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
      بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
      شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
      ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
      بوی لواشک بوی شوکولات
      انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
      انگار که دختر کوچیکه شاپریون
      تو یه کجاوه بلور
      به سیر باغ و راغ می رفت
      دور و ورش گل ریزون
      بالای سرش نور بارون
      شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
      شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه
      شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه
      هر چی که بود
      هر کی که بود
      علی کوچیکه
      محو تماشاش شده بود
      واله و شیداش شده بود
      همچی که دس برد که به اون
      رنگ روون
      نور جوون
      نقره نشون
      دس بزنه
      برق زد و بارون زد و آب سیا شد
      شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
      دسه گلا دور شدن و دود شدن
      شمشای نور سوختن و نابود شدن
      باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه
      دسمال آسمون پر از گلابی
      نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
      با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
      زلفای بید و میکشید
      از روی لنگای دراز گل آغا
      چادر نماز کودریشو پس می زد
      رو بندرخت
      پیرهن زیرا و عرق گیرا
      میکشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
      انگار که از فکرای بد
      هی پر و خالی میشدن
      سیرسیرکا
      سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
      همچی که باد آروم می شد
      قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن
      شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
      آمو علی
      تو نخ یه دنیای دیگه
      علی کوچیکه
      سحر شده بود
      نقره نابش رو میخواس
      ماهی خواابش رو می خواس
      راه آب بود و قر قر آب
      علی کوچیکه و حوض پر آب
      علی کوچیکه
      علی کوچیکه
      نکنه تو جات وول بخوری
      حرفای ننه قمر خانم
      یادت بره گول بخوری
      تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
      خواب کجا حوض پر از آب کجا
      کاری نکنی که اسمتو
      توی کتابا بنویسن
      سیا کنن طلسمتو
      آب مث خواب نیس که آدم
      از این سرش فرو بره
      از اون سرش بیرون بیاد
      تو چار راهاش وقت خطر
      صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
      شکر خدا پات رو زمین محکمه
      کور و کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟
      می تونی بری شابدوالعظیم
      ماشین دودی سوار بشی
      قد بکشی خال بکوبی
      جاهل پامنار بشی
      حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
      الا کلنگ سوار نشه
      شهر فرنگو نبینه
      فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
      چن روز دیگه تو تکیه سینه زنیس
      ای علی ای علی دیوونه
      تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
      گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
      رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
      ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه
      اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
      دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه
      بوت تو دماغا می پیچه
      دنیا ازت رو میگیره
      بگیر بخواب بگیر بخواب
      که کار باطل نکنی
      با فکرای صد تا یه غاز
      حل مسائل نکنی
      سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
      قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت
      حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
      خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
      انگار می خواس تو تاریکی
      داد بکشه آهای زکی !
      این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
      یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
      خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
      ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
      ماهی که سهله سگشم
      از این تغارا عار داره
      ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
      اونوخ به خواب هر کی رفت
      خوابشو از ستاره سنگین میکنه
      می برتش می برتش
      از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
      نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
      دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
      درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
      دنیای بشکن زدن و لوس بازی
      عروس دوماد بازی و ناموس بازی
      دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
      از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
      دنیای صبح سحرا
      تو توپخونه
      تماشای دار زدن
      نصف شبا
      رو قصه آقابالاخان زار زدن
      دنیایی که هر وخت خداش
      تو کوچه هاش پا میذاره
      یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
      یه دسه قداره کش از جلوش میاد
      دنیایی که هر جا میری
      صدای رادیوش میاد
      میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
      به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
      به سادگی کهکشوی می برتش
      آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
      علی کوچیکه
      نشسته بود کنار حوض
      حرفای آبو گوش میداد
      انگار که از اون ته ته ها
      از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
      آه میکشید
      دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
      انگار میگفت یک دو سه
      نپریدی ؟ هه هه هه
      من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
      حرفمو باور کن علی
      ماهی خوابم بخدا
      دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
      پرده های مرواری رو
      این رو و آن رو بکنن
      به نوکران با وفام سپردم
      کجاوه بلورمم آوردم
      سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
      به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
      به گله های کف که چوپون ندارن
      به دالونای نور که پایون ندارن
      به قصرای صدف که پایون ندارن
      یادت باشه از سر راه
      هفت هشت تا دونه مرواری
      جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
      یه قل دو قل بازی کنیم
      ای علی من بچه دریام نفسم پاکه علی
      دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی
      هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
      اززندگیش چی فهمیده ؟
      خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
      انقده پا به پا نکن که دو تایی
      تا خرخره فرو بریم توی لجن
      بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
      مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
      آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
      انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
      دایره های نقره ای
      توی خودشون
      چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
      موجا کشاله کردن و از سر نو
      به زنجیرای ته حوض بسته شدن
      قل قل قل تالاپ تالاپ
      قل قل قل تالاپ تالاپ
      چرخ می زدن رو سطح آب
      تو تاریکی چن تا حباب
      علی کجاس ؟
      تو باغچه
      چی میچینه ؟
      آلوچه
      آلوچه باغ بالا
      جرات داری ؟ بسم الله

      Thumb up 2 Thumb down 0

    14. یه سری مجموعه نامه های فروغ به همسرش رو پیدا کرده بودم بدون سانسور. خیلی زیبا بود انقد که قشنگ بودن خیلی طول میکشید بخونمشون . متاسفانه فایلو گم کردم هنوز نتونسته بودم تمومش کنم.
      این شعر من او را دوست دارم که بچه ها گذاشتن بینظیره و صد البته نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود با صدای خسرو خان شکیبایی گوش نواز بودن این شعر هزار برابر میشه

      Thumb up 1 Thumb down 0

    15. گاهی باید دروغ را راست پنداشت
      و گاهی راست را دروغ
      بی فریب خوردن زندگی سخت است
      *********************
      و این جهان
      پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
      که همچنانکنه تورا میبوسند
      در ذهن خود طناب دار تورا میبافند
      ******************
      دلم گرفته است
      دلم گرفته است
      به ایوان می روم و انگشتانم را
      بر پوست کشیده شب می کشم
      چراغهای رابطه تاریکند
      چراغهای رابطه تاریکند
      کسی مرا به آفتاب
      معرفی نخواهد کرد
      کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
      پرواز را به خاطر بسپار
      پرنده مردنی است.

      Thumb up 2 Thumb down 0

    16. مهرو(گل مجلس)

      عزیزم. عزیزم. عزیزم. قربانت بروم. دوستت می‌دارم. دوستت می‌دارم. یک لحظه از مقابل چشمم دور نمی‌شوی. نفسم از یادت می‌گیرد و خونم در قلبم طغیان می‌کند. شاهی، دوستت دارم. دو روز است که نتوانستم برایت نامه بنوسم و وجدانم همین‌طور عذابم می‌دهد. دیروز که شنبه بود همراه گلُر و هانس و دختر کوچکشان[۱] و سیروس رفتم به راولنسبورگ[۲] تا تعطیل آخر هفته را پهلوی امیر بگذرانم. ما که چهار نفر بودیم و امیر هم با زن و بچه‌هایش و مهرداد روی هم می‌شدند پنج نفر و همه با هم می‌شدیم نُه نفر و نُه نفر شدن و نُه‌نفری زندگی کردن حتی اگر برای دو روز هم باشد یکی از آن چیزهائیست که مرا خفه می‌کند. نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهائی خودم عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می‌کنم. تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلاً استعدادش را ندارم. برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اطاق و با بچه‌ها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم. هوا هم آنقدر بد بود که حتی نمی‌شد پنجره را باز کرد. یا طوفان بود و خاک و صدای شکستن شاخه‌های درخت‌ها می‌آمد و یا باران بود و مه و سرمای شدید. و بالاخره هم سرما خوردم و آن‌چنان سرمائی خوردم که وقتی برمی‌گشتم پشت ماشین زیر چهار تا پتو دراز کشیدم با گلوی روغن‌مالیده و سردرد وحشتناک و سرفه و هزار چیز غیرقابل تحمل دیگر و حالا هم که دارم این نامه را برایت می‌نویسم آنقدر تب دارم که چشمم باز نمی‌شود. هوای اینجا خیلی بد است. من‌که ‌‌هیچ‌وقت مریض نمی‌شدم از وقتی که از ایران آمده‌ام اقلاً نصف مدت را مریض بوده‌ام.

      قربانت بروم. دارم مزخرف می‌نویسم. دارم حرف‌های بیهوده می‌نویسم. دیگر تمام شد. فردا که دوشنبه است می‌روم و بلیط هواپیمایم را می‌برم برای رزرو کردن صندلی. خیال دارم برای دوشنبۀ دیگر که سوم مرداد می‌شود رزرو کنم. می‌خواستم جمعه بیایم ام بچه‌ها نمی‌گذراند. هنوز هم نمی‌دانم که جمعه بیایم یا دوشنبه. فردا ‌همه‌چیز معلوم می‌شود. بلافاصله برایت می‌نویسم. نمی‌دانم باید برایت تلگراف بزنم یا نه و نمی‌دانم اگر تلگراف بزنم به فرودگاه می‌آئی یا نه. اگر می‌نویسم ”نمی‌دانم“ برای این نیست که فکر می‌کنم اهل آمدن نیستی بلکه برای اینست ‌که فکر می‌کنم شاید فرصت و امکان آمدن برایت وجود نداشته باشد. شاهی، قربانت بروم، اما من راستی راستی راستی احتیاج به دیدن تو در همان لحظۀ اول دارم. اگر سرنوشتم این باشد که ترا دوباره ببینم باید در همان لحظۀ اول ببینم. این دوروزه هم هیچ خبری از تو نداشته‌ام. شاید فردا نامه‌ات برسد. اگر قرار شد جمعه بیایم فردا و پس‌فردا هم برایت می‌نویسم و دیگر نمی‌نویسم چون اگر بنویسم بعد از خودم می‌رسد. اما اگر قرار شد دوشنبه بیایم تا چهارشنبه برایت می‌نویسم. دیگر نمی‌توانم بنویسم.

      از وقتی که به برگشتن فکر می‌کنم و می‌دانم که دیگر دارد خیلی خیلی نزدیک می‌شود نمی‌توانم بنویسم. انگار نوشتن کار باطلی است. یک کار غیراصلی است. دیگر می‌خواهم گوشۀ اطاق بنشینم و چشم‌هایم را روی هم بگذارم و ‌هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. وقتی که از راولنسبورگ برمی‌گشتم تمام راه را به تکرار این رؤیا گذراندم. هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بی‌حال شدم و میان دست‌های تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی…. قربانت بروم. قربانت بروم نمی‌دانی چه حالم بد است و همین‌طور دارد بدتر می‌شود. مثل مست‌ها هستم و اصلاً نمی‌دانم دارم چه می‌نویسم.

      راستی فراموش نکن که به زهراخانوم از آمدن من بگوئی. عادت داشت که همیشه در غیبت من اسباب‌های اطاق‌ها را جمع می‌کرد. و شاید حالا هم همین ‌کار را کرده باشد. آخ، قربانت بروم. دلم با تو در اطاق خودم بودن را می‌خواهد. آن بعدازظهرهای گرم بیهوش‌کننده و آن خواب‌های تابستانی و آن عریانی سراپای ترا چسبیده به عریانی سراپای خودم می‌خواهد. یعنی می‌شود ‌می‌شود که دوباره ببینمت و ببوسمت، می‌شود؟ شاهی‌جانم، باید برایم دعا کنی. قربان لب‌های عزیزت بروم. قربان چشم‌های عزیزت بروم. قربان بند کفش‌هایت بروم. چه دوستت دارم، چه دوستت دارم، چه دوستت دارم.

      الان یک‌مرتبه یاد سیروس افتادم. راستی مثل فاحشه‌ها شده و خودش هم می‌داند که شده و از این قضیه درد می‌کشد و می‌داند که من هم می‌دانم که درد می‌کشد و اینست‌ که سعی می‌کند بگوید نه خیلی هم از وضع خودش راضی و به این جنسیت مشکوک خودش مغرور است و همین‌جاست که دیگر کارهایش دردناک می‌شود. از آن آدم‌هائیست که فکرمی‌کنم یک ‌روز در نهایت خونسردی باید خودش را بکشد. با وجود اینکه رفیق و هم‌صحبت خیلی خوبیست اما واقعاً بعضی‌وقت‌ها جلوی مردم حسابی خجالتم می‌دهد. به هرکس و ‌همه‌چیز بند می‌کند و می‌خواهد همراه همۀ مردها راه بیفتد و شب را با آنها بگذراند و خیلی بد است. من بعضی‌وقت‌ها فرار می‌کنم تا نباشم و نبینم. درست مثل فاحشه‌ها شده و اصرار هم دارد که این‌طور باشد.

      شاهی‌جانم، چرا دنیا اینقدر پر از چیزهای وحشتناک است؟ پر از محکومیت‌های وحشتناک است؟ پر از نیاز‌های وحشتناک است؟ پر از بیماری و جنون است؟ دیروز اینجا در مونیخ یک نفر مرد خودش را به دار کشیده و علتش این بوده که در جریان پخش مسابقۀ فوتبال آلمان و سوئیس تلویزیونش خراب می‌شود و چون نمی‌تواند بقیۀ مسابقه راتماشا کند از عصبانیت اول تلویزیون را می‌شکند و بعد خودکشی می‌کند. این خبر برای من خیلی عجیب بود. زندگی به یک چنین علاقه‌های کوچکی بسته شده و این علاقه‌ها با همۀ کوچکی‌شان حیاتی هستند و با وجود این به دست نمی‌آیند. قربانت بروم. من‌ که ترا دوست دارم. من ‌که ترا دوست دارم. من ‌که ترا دوست دارم.

      دیگر نمی‌نویسم چون واقعاً حالم وحشتناک بد است.

      Thumb up 4 Thumb down 0

    17. مهرو(گل مجلس)

      ادمین اصلا وقت نمیکردم بیام بنویسم لحظه شماری میکردم
      من عاشق فروغم عاشق لحظه لحظه ی زندگیش ممنونم ازت

      Thumb up 3 Thumb down 0

  • ارسال نظر