مجله گیزمیز

گیزمیزیا چه چیزای غیرممکنی رو ترک کردید؟

  •  

    .

     

     

    سلام 

    .ما منزلمون شهرستان بوده و قراره طی همین ماه نقل مکان کنیم تهران.خیلی حالم بده احساس ناراحتی شدیدی میکنم الان باید از خیلی چیزا دور بشم منزل پدری که توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم،دوستام،خاطراتم،شهر قشنگمون و خیلی چیزای دیگه.میخواستم بدونم کسی بوده که وابستگی  داشته باشه و تونسته باشه ترکش کنه؟میشه برام مثال بزنید و از وابستگیتون به افراد یا هرچیزی که ترکش کردید بگید؟به نظرتون میتونم با این مساله کنار بیام؟

    به نظرم این کار واقعا غیرممکن میاد.شاید بخندید ولی حس میکنم بریم من از دلتنگی میمیرم!

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 1
    انتشار یافته : 29
    1. ۴ سال پیش تو سن ۱۷ سالگی شهرمو ترک کردم بیام تهران دانشگاه
      ۲ سال دیگم احتمالا کشورمو برم یه کشور دیگه برای دانشگاه بعدی
      فقط امیدوارم دفعه بعد مجبور نشم سیارمو ترک کنم

      Thumb up 45 Thumb down 5

    2. سحر دختر مهتاب

      من برای همیشه از بودن با پدر محروم شدم…
      اما….

      چرخ زمونه داره میچرخه، هرروز صبح سر وقت خورشید میاد بالا و به وقتش میره. هیچی عوض نشد و منم از دلتنگی هاش نمردم ولی خدا میدونه چقدر دلتنگم.

      پس راه برو با این گردونه روزگار

      Thumb up 53 Thumb down 3

    3. همه چیزایی که گفتی تبدیل به خاطره میشن و خاطرات همیشه بخشی از وجودتن !
      تهران شهر بزرگیه و سازگاری باهاش اسونتره , برخلاف چیزی که تو ذهنته شهر هرچی بزرگتر باشه بهتر باهاش کنار میای .
      از نگارشت پیداست که خانوم باشی حدود ۲۰ تا ۲۵ سال ! یا من اینجور فکر میکنم !
      اگه حدسم درست باشه یکم اعتماد به نفست پایینه و زندگی سنتی و یکنواختی داشتی !
      .
      یکم اولش سخت هست ولی باهاش کنار میای . یکم تو شهر بزرگی مث تهران زندگی کنی , شهرستان رو نمیپسندی !
      .
      از بابت دل کندن از وابستگی ها خیلی چیزا بوده که به اجبار یا به اختیار ولشون کردم و فقط یه خاطره قشنگ تو دلم مونده !
      زیاد سخت نگیر
      موفق باشی :)

      Thumb up 15 Thumb down 20

    4. یه خواستگاری داشتم که اوایل اصلا دوسش نداشتم، بود و نبودش برام مهم نبود، دو سال اومد و رفت تا تونستم باورش کنم، اما درست موقعی که باورش کردم بخاطر یه غرور نابجا باعث شدم که بره،فکر کردم برمیگرده اما برنگشت ،تازه فهمیدم هیچموقع نباید با غرور یه مرد بازی کرد،وقتی یه مرد بره دیگه برنمیگرده،بیشتر از یکسال تو فکر و خیال برگشتنش بودم ، زندگیم شده بود روز شمار برگشتنش،وقتی تولدم گذشت گفت حتما روز ولنتاین برمیگرده،روز ولنتاین گذشت و برنگشت،گفتم بخاطر تبریک عید بهم پیامک میده،اما نداد ، اونموقع دیگه اب پاکی ریخت رو دستم،تازه عزاداریم شروع شد من تا دم تباهی رفتم اما نمردم ،دوستش داشتم،وابسته اش شده بودم یه جورایی برام شده بود خدا،خیلی دوستش داشتم ،دوست داشتنم رو شناختی بود که تو ۲ سال بدست اورده بودم ،اما الان وضعیتم طوری پیش رفت که دیگه منتظر برگشتنش نیستم! چون بارها بهش مستقیم و غیرمستقیم پالس فرستادم که منتظرتم اما دریغ از یه جواب امیدوارکننده.
      مردی که عاشقانه دوسم داشت تبدیل شده بود به یه مردی که بود و نبودم براش مهم نبود حتی مرگم!
      یه چیزی تو این ماجرا یاد گرفتم اونم اینکه از دست دادن چیزایی که بهش تا حد مرگ وابسته ایی ممکنه یه مدت از روند عادی زندگی دورت کنه اما اگه بتونی دوباره پا شی قوی ترت میکنه طوری که دیگه به هیچی دل نمیبندی و از دست دادن هیچی تورو دچار شوک نمیکنه،البته دوباره پا شدن خیلی سخته خیلی سخت اما شدنیه.

      Thumb up 64 Thumb down 5

    5. فرشته/۳۲/teh

      خداروشکر که انسانیم و انسان به شرایط محیطش کم کم عادت می کنه ..من بهت پیشنهاد می کنم سعی کنی خیلی خیلی زودتر خودت رو با محیط جدید وفق بدی اگه بخوای غرق گذشته و نوستالژیات بشی دیرتر به شرایط جدید عادت می کنی

      Thumb up 12 Thumb down 2

    6. از تِم های ادبیات مدرن و پست مدرن تغییره، اینکه انسان به شکل بهینه و مثبت عوض بشه و در برابر تغییر مقاومت نکنه، کهنه های به درد نخور رو بندازه دور .
      وقتی باستین شوان اشتایگر (هافبک دفاعی سابق بایرن مونیخ) توی ۲۹ سالگی رفت منچستر یونایتد همه بهش گفتن بابا فلانی تو فوقش ۵ سال فوتبالت مونده، کجا میری بمون همینجا بازنشسته شو . باستین گفت من از هفت سالگیم بایرن بودم، لوگوی ، ورودی باشگاه رو میبینم حالم خراب میشه، دیگه بسه، میخوام یه زندگی جدید رو تجربه کنم .

      به نظر من بهتره شما به این نقل مکان به چشم یه چالش جدید در زندگی نگاه کنی، یه مرحله ی جدید، یه تنوع جدید، اتفاقا خیلی هم روحیه بخشه .

      Thumb up 7 Thumb down 2

    7. زیبای خفته

      وقتی به فلسفه زندگی عمیقا فکر کنیم میبینیم که باید دل کندن رو یاد بگیریم.

      وابستگی به هر چیزی، از آدمهای دور و برمون گرفته تا شهرمون ، کارمون وخیلی چیزای دیگه خیلی ترس آوره. همین وابستگی خودش استرس آوره و دلهره جدا شدن همیشه باهامون هست.
      به نظرم تا میتونیم باید خوب باشیم و مهربونی کنیم ولی وابستگی خاصی نداشته باشیم . چون دل کندن از این دنیا و همه چیه این دنیا رو برامون سخت میکنه.
      تقریبا اصلی ترین دغدغه زندگی من چند سالی میشه که همینه.( اولین باریه که مثل آدم حرف اصلی دلم رو گفتم!!)
      کاش روزی میتونستم به این نقطه برسم. اونوقت دیگه باقی عمرمو راحت زندگی میکردم.
      البته تجربه دل کندن رو دارم. سالیان زیادی هست که به دلایلی مجبور شدم از یکی از عزیزانم جدا زندگی کنم. عادت کردم ولی هیچوقت فراموشش نمیکنم.

      شما هم مطمئنا به شرایط جدید عادت میکنی و این حس دلتنگی و بیقراری که الان داری رفته رفته کمتر میشه گر چه شاید هیچوقت فراموش نکنی شهرتون رو.

      Thumb up 10 Thumb down 6

    8. همه اینایی که گفتیو تجربه کردم هنوزم وقتی فکرشو می کنم بغضم میگیره…

      Thumb up 5 Thumb down 0

    9. مهدی 20(444سابق)

      انقدر تو زندگی به چیزایی وابسته بودم و ترکشون کردم که با این سن کمم یاد گرفتم که به هیچکس و هیچ چیز جز خانواده و عشق نباید وابسته بود
      یکبار در کودکی از مازندرات زیبا جدا شدم و مجبور شدم با خانواده به جنوب ایران که کویر وحشت بود برام برم و ۳سال بمونم دوباره اومدم مازندران و وابسته شدم و دوباره مجبور به مهاجرت دو ساله به دانمارک شدم و باز به مازندران برگشتم و زندگی میکنم ولی تو همه ی این اوضاع خانواده رو داشتم رنگ و لعاب عوض میشد از بوشهر تا کپنهاگن ولی تنها چیزی که میموند خانواده بود.
      پس شما هم اینو بدونید تمام اون خاطرات به خانواده معنا داشت و اگر اونا نباشن هیچی نداری
      پس الان که با اونایی همه چی داری و میتونی خاطرات جدید بسازی!

      Thumb up 62 Thumb down 68

      • مهدی 20(444سابق)

        اگر بخوام برات مثال بزنم خب من بچه ی کوهم و چشمم به سرسبزی عادت داره ولی خب بوشهر به جز شهر جم بقیش کویر دیگه سعی کردم با مردم باحال اونجا رفیق بشم که الان بهترین رفیقهامن و هر سال از ۲۰۰۰ کیلونتر اونورتر میکوبن میان شمال!
        اگر بخوام کلی بگم تمام چیزهایی که قبلا بهش وابسته بودم یه جایگزین براش پیدا شد بجز فرهنگ اجتماعی و نظم و دوچرخه های کپنهاگن!

        Thumb up 52 Thumb down 63

      • هر چی نظر ایشونو می خونم نمی فهمم چرا باید ۴۵ تا منفی میگرفت؟ حرف سیاسی هم نزده که؟
        راستی خوش به حالت که تونستی حداقل یه بار ایرانو ترک کنی ببینی اون ور چه خبره.
        خیلی دوست داشتم تا نمردم یه بار حداقل تو عمرم یه کشور دیگه هم ببینم امیدوارم خدا قسمت همه کنه :)

        Thumb up 16 Thumb down 8

        • مهدی 20(444سابق)

          یه پدر بزرگ دارم یه بار امده بود اونجا انقدز جو گیر شده بود به همه میگفت آقا حج چیه یه سر برو فرنگ فرهنگشون درک کن!
          خخخ

          Thumb up 34 Thumb down 32

        • مهدی 20(444سابق)

          ضمنا اگه واقعا برای رفتن جدی هستی اینو بدون
          الان یه تصوری راجع به خا رج از ایران داری و اینایی که میگن صدای دهل از دور خوشه چرت میگن
          فرهنگ مردم عامه ی آمریکا و استرالیا. ممکنه نا امیدت کنه
          ولی شمال اروپا و کانادا از چیزی که فکر میکنی خیلی بهتره البته اگر با خانواده باشی که نور علی نوره

          Thumb up 32 Thumb down 33

      • مهدی 20(444سابق)

        واقعا ببخشید که باعث شدم اعصابتون خرد بشه و این همه منفی بدین
        ولی باور کنید سر جمع دو سه سال بیشتر نبود الان در مام وطن زندگی میکنم به مولا!
        گرچه میدونم زیر سر کیه ولی خوب موش شده طرف

        Thumb up 40 Thumb down 35

      • وای چه با کلاس!! از بوشهر تا کپنهاگن! شبیه اسم کتاب داستانا و فیلماست. :-)
        فک کنم این منفیا رو از بچه‌های جنوبی سایت خوردی. خخخ. کویر وحشت عاخه؟ خوبه بچه‌های جنوب به شمال بگن جنگل نم و کپک!
        آرزوی روزی رو دارم که کارهای روزانه مو با دوچرخه انجام بدم. داخل شهر با خیال راحت رکاب بزنم و به کارام برسم.

        Thumb up 20 Thumb down 10

        • مهدی 20(444سابق)

          وای گفتی بهشت دوچرخه سواراست. اصن
          الان که تو شهر خودم دوچرخه سواری میکنم و خطر مرگ هر لحظه جلوی چشم می بینم!!!
          آبجی بعدش گفتم تنها نقطه ی مثبت جنوب مردم باحالشن و بهترین رفقامن!

          Thumb up 34 Thumb down 42

          • نه دیگه دیر گفتی. یه وختی گفتی که منفیا رو خورده بودی دیگه.
            گذشته از شوخی به نظر من آدمایی که حرفاشون تلخه عموما آدمای روراستی هستن. کویر وحشت؛ خب این نظر واقعیته و دلیلی ندیدی که سانسورش کنی. و این هم ریشه در واقعیت داره. هر چقدر جنوبیا خونگرم و باصفان عوضش آب و هوا و اقلیمش پدر درآره.

            Thumb up 15 Thumb down 10

            • مهدی 20(444سابق)

              و ظلم بی نهایتی که بهشون میشه میدونم اونجا تو زمستون به جز دو ماه نیازی به بخاری ندارن ولی شاید جالب باشه براتون که استان بوشهر رو گاز نشسته بعد تازه پارسال گاز کشی به اونجا رسیده در حالیکه مازندران و تهران ۳۰ ۴۰ ساله گاز دارن!
              اوضاع اجتماعی و رفاه مردم که بماند
              رشوه گرفتن و بکش بکشای پلیسها ام بماند
              در مجموع به نظرم مظلوم ترین مردم ایرانن

              Thumb up 40 Thumb down 29

    10. سعید/27/مهندس زلزله/ معلم 8 ساله

      من هم دو بار چنین حسی رو تجربه کردم :
      دفعه اول وقتی ۹ سالم بود مجبور شدیم به خاطر شغل پدرم که ارتشی بود نقل مکان کنیم. منی که تمام زندگیم تو شمال بود و همه چیزش برام خاطره بود و زندگی و بازی با بچه های فامیل یکدفعه مجبور شدم با یه خانواده تنها برم وسط کویر زندگی کنم. وقتی اولین بار از ماشین پیاده شدم به و منظره محل زندگی جدیدمون رو دیدم به قدری بغض کردم که حد نداشت واقعا داشتم دیوونه می شدم. اما خانواده ام مجبور بود و صبر کردیم. من هم تلاش خودم رو برای درس بیشتر کردم سال بعد در آزمون مدارس استعدادهای درخشان قبول شدم. الان که به اون زمان نگاه می کنم اگه اون زمان اتفاق هجرت برای من رخ نمی داد با تمام سختی هاش اتفاقات خوب بعدیش هم برای من به وجود نمی اومد
      دفعه دوم هم برای بعد از استخدام خودم بود. دوباره باید مهاجرت می کردم. اما این بار تنها و واقعا تنها چون حتی خانمم که درسش تموم نشده بود باید شما می موند و من تنهای تنها اومدم به یه شهر غریب. تقریبا یک سال رو با سخت ترین شرایط زندگی کردم . اینکه می گم سخت طوری بود که یک ماه رو بعد از پیداخا اجاره خونه با ۵۰ هزار تومن سر می کردم.اما باز هم اون شرایط مثل اتش آهنگری بود برای من گه باید توش خودم را داغ می کردم و شکل می دادم. باز هم تلاشم رو بیشتر کردم و سال بعد با رتبه بسیار خوب ارشد تو رشته مورد علاقه ام قبول شدم و تونستم کم کم زندگیم را با تجربیاتی که به دست اورده بودم بسازم . تا جایی که ۲ سال بعد که داشتم انتقال می گرفتم مدیرم به شدت مخالف رفتنم بود و می گفت اگه بری یکی از وزنه های مهم ما از دست می ره. در هر حال این ها رو گفتم که در نهایت این رو بگم
      در برخورد ما با مسائل مهمترین عامل نحوه نگاه کردن ما به اونه اگه با نگاه منفی بهش نگاه کنیم ممکنه به زندگیمون به شدت آسیب بزنه ولی اگه به چشم یک فرصت بهش نگاه کنیم ممکنه گنجینه بزرگی رو در اختیار ما قرار بده. در انتها شاید یک آیه که همیشه برای من تو این حالات آرامش بخش بوده:
      اِنَّ الَّذینَ ءامَنوا والَّذینَ هاجَروا وجهَدوا فی سَبیلِ اللهِ اُولئِکَ یَرجونَ رَحمَتَ اللهِ واللهُ غَفورٌ رَحیم
      آنان که ایمان آوردند و از وطن هجرت گزیدند و در راه خدا به مال و جانشان جهاد کردند آنها را نزد خدا مقام بلندتری است و آنان بالخصوص رستگاران و سعادتمندان دو عالمند.

      Thumb up 17 Thumb down 3

    11. آره
      من ب خواب وابستگی شدیدی داشتم الان اونقدی مشغلمو زیاد کردم ک تو شبانه روز سه چار ساعت میخوابم
      بععععد آهان قبلنا خیلی با خودم حرف میزدم و از این کار لذت میبردم الان کمتر شده شکر خدا
      ناخونامم زیاد میجویدم وحححشتناک آ بدجور ب ناخون خوردن عادت داشتم
      ولی ترکش کردم
      قبلنا کتاب زیاد میخوندم الان پرفکت کنار گذاشتم کتاب خوندنو ( خاک تو سرم )
      بچه بودم ی خونه داشتیم عشقم بود ولی مجبور شدیم بریم از اونجا دق مرگ شدم سر اون موضوع ولی گذشت….
      یه مدت زیاد گوشی دست میگرفتم دستم بیحس شد الان روزی سرجم دوساعتم نمیام نت
      قبلنا مدام هندزفری تو گوشم بود فهمیدم سردردم بخاطر اونه با بدبختی کنارش گذاشتم

      Thumb up 15 Thumb down 4

    12. نارسیس/31-1-64/تهران

      شاید کمی بی ربط باشه

      امروز داشتم فیلم شیار ۱۴۳ رو نگاه میکردم – خیلی اتفاقی بابام زده بود یه شبکه ایرانی داشت

      پخش میکرد ، دیدم –

      آخر این فیل خیلی خیلی زیباست . و نشون میده که یک مادر چطور انتظارش به سر میرسه و

      پسر شهیدش رو – که فقط استخوان هاش رو براش آوردن – بغل میگیره .

      .
      .
      .

      فقط بدون که هیچ چیز تو این دنیا ابدی نیست .

      Thumb up 19 Thumb down 4

    13. آترینا،،شیراز

      دو ماه بعد فراموش میکنی

      Thumb up 12 Thumb down 3

    14. بهار/طهران/26

      دور از جون ، مادامی که عزیزی رو برای همیشه از دست ندی ، معنی دقیق از دست دادن وابستگی و غم رو تجربه نخواهی کرد ، انشالا همیشه سایه پدر و مادر بالاسرت باشه ، بقیه ی وابستگی های این دنیا اصلا مهم نیست ،به راحتی میشه کنار اومد

      Thumb up 12 Thumb down 3

    15. بزرگترین چیزی که از دست دادم امید بود.
      اونم سر یه اتفاق خیلی یهویی که شوک بزرگی بهم وارد کرد.
      احساس میکنم از اون به بعد دیگه کلاً یه آدم دیگه شدم حتی سلیقه هام و چیز هایی که دوست داشتمم زمین تا آسمون عوض شد هر وقت به گذشته فکر میکنم اصلاً باور نمیکنم سلیقه و روحیات من انقدر تفاوت فاحش کرده باشه.این موضوع حتی تو چیز های خیلی جزئی مثل خوردنی ها هم برام عوض شد یادمه قبل از اتفاقی که دوست ندارم بگم خیلی چیز های ترش مثل آلبالو و قره قروت و جوهر لیمو دوست داشتم اما الان یه لواشکم نمی تونم بخورم حالم بد میشه!!!

      Thumb up 9 Thumb down 2

    16. آب تهران گیرایی داره.مراقب باش پابندت نکنه.هر چند امکانات تو تهران بیشتره اما خب خیلی وابستش نشو.عادت یکی از نعمت های خداست.تغییرات هیچ وقت خوشایند آدم نیست.اما بعد ی مدت عادی میشه واست.سعی کن از شلوغیش لذت ببری.اما به هر کسی اعتماد نکنی.

      Thumb up 13 Thumb down 15

  • ارسال نظر