مجله گیزمیز

قرارهای دهه شصتی

منصور قیامت
۶ دی ۱۳۹۳
۱۲۲ نظر
  • قرارهای دهه شصتی که با اطلاع مادرِ خانواده، دختر خانواده میرفت دوس پسر (بخوانید نامزد) را ببینه و مادر جهت اطمینان از عدم هرگونه تماس تحریک آمیز فاز و نول، یکی از بچه های خانواده رو به عنوان عنصر عایق، همراه میفرستاد.

     

     

     

     

    *این سیستم دختر بازیِ عصر جاهلیت که با سوت زدن، پیس پیس، و "سو کشیدن" همراه بود.
    توضیحات: برای "سو کشیدن" لبها را غنچه‌ای کرده و هوا را ناگهان به درون ریه بکشید.

     

     

     

     

    … *این عرصه‌ی تنگ دختربازی در دهه ۶۰ و اوایل هفتاد که به علتِ عدم وجودِ فیسبوک و تلفن همراه، به سطح محل ختم میشد.
    لذا وقتی دختر خوشکله‌ی کوچه رد میشد پسرا عکس العمل‌هایی از این دست داشتن:
    ۱- اگر مشغول فوتبال بودند، یهو با دیدن داف مذکور جو گرفته میشدن و شروع میکردن همه رو دریپل زدن؛ به این امید که در چشم طرف چون مارادونا بدرخشن و گوی سبقت رو از رقبا برُبایند.
    ۲- اگر مشغول دوچرخه سواری یا موتور سواری بودند، جهت خودنمایی تک چرخ و ترمز خطّی میرفتن.
    ۳- گاهی هم از روبروی هم رد میشدن که پسره به علت نداشتنِ آلاتِ جلب توجه، دست به خ…ه فقط نگاه میکرد.

     

     

     

     

     

    *این کالر آیدی(مزاحم یاب) که تازه اومده بود و پدرا تا میرسیدن خونه به تک تک شماره‌ها زنگ میزدن تا هم با نشون دادنِ تجهیزِ خودشون به تکنولوژی روزِ دنیا، رعب و وحشت در دلِ پسرای محل بندازن، هم به دخترشون نشون بدن که "من به تو اعتماد دارم، اما به جامعه اعتمادی نیست"

    نکته تستی: این افراد به علت عدم آشنایی با زبان انگلیسی نمیدونستن دختر دسته گلشون قبل از اومدن باباهه با دلی آرام و قلبی مطمئن، نشسته تک تک مواردِ مشکوک رو Delete کرده.

     

     

     

     

     

    *این نامه نگاری‌های اون موقع که فرد عاشق می‌داد بچه باسوادِ کلاس براش بنویسه. معمولاً هم با ایندست جمله‌ها هم شروع میشد: 
    – به نام یگانه نوازنده گیتار قلبم/به نام تک سوار جاده عشق…
    – لطفا هی نپرس دلتنگی چه معنی دارد؟ دلتنگی معنی ندارد…درد دارد…
    – بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم…

     

     

     

     


    *این قرارای سرِپایی تو کوچه، حوالی ۲ بعدازظهر به مدتِ ۵ دقیقه که توش دختره هی با استرس دور و بر رو نگاه میکرد که آشنا رد نشه. آخرش هم هیچی نصیب طرفین نمیشد وُ مذاکرات را مثل نشست ایران و ۵+۱،  ترک میکردند.

     

     

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 3
    انتشار یافته : 122
    1. لامصب کار به مذاکره هم نمیرسید اخه

      از بس که دوستِ دختره میگفت زودباش یکی داره میاد

      (:

      Thumb up 49 Thumb down 1

      • خیلی جالبه شما نوشتی “از بس دوست دختره میگفت زود باش یکی داره میاد ” یلحظه فکر کردم که شما پسر می باشید
        :)

        Thumb up 3 Thumb down 1

      • مگه اونموقه چکار میکردند که میگوفت یکی داره میاد الانم من زیاد میشنوم دخترا هی میگن یکی داره میاد زود تمومش کن کسی میاد

        Thumb up 4 Thumb down 1

        • هیچی عزیزم کاری نمی کردیم … اون موقع دوتا جنس مخالف بهم سلام می کردیک یا لبخند می زدیم… یعنی اوووووفففف الان دوست پسر دوست دختر شدیم و اگه کسی تو او ن وضعیت ناگوار می دیدمون دیگه وای به روزمون همه اقوام و دوستان و مدرسه و خلاصه فرمانداری و کلانتری و شیخ حافظ می فهمیدن…
          بعدم می بایستی پسره رو مجبور می کردیم پاشو بیا خواستگاری قال قضیه کنده بشه

          Thumb up 3 Thumb down 1

    2. یعنی واقعا ایول ایول ایول ایول ، دمت گرم همش درست بود

      Thumb up 22 Thumb down 1

    3. خداییش چند نفرتون فن سو کشیدن رو اجرا کردین؟ من که اجراش کردم!

      دقت کردین اکثریتمون تو دوره تحصیلات راهنمائی و اوایل دبیرستان عاشق خوندن شعر کوچه  فریدون مشیری بودیم؟ واقعا اپیدمی بود.

      Thumb up 24 Thumb down 1

      • وای از دوران راهنمایی یعنی؟من اول راهنمایی هنوز خاله بازی می کردم دوران دبیرستان فقط درس خوندم و تازه تو دانشگاه فهمیدم عشق یعنی چی؟اونم چه جور عاشق شدنی می مردما واسش ولی افسوس همونم تو دلم موند نتونستم بهش بگم از بس خجالتی بودم تا می دیدمش سرمو می نداختم پایین آخی ده سالی میشه ندیدمش یادش به خیر (عشق اول عشق آخر)…

        Thumb up 40 Thumb down 1

        • فریبا جان منم مثل شما فقط و فقط درس خوندم  پیشنهاد دوستی هم داشتم اما اهلش نبودم اما سرنوشت من یه کم هندیه تازه سال آخر دانشگاه عاشق شدم شدید شدید. ولی به کسی نگفتم درسم که تموم شد خواستگار داشتم و قبول کردم فرداش خواهرش بهم زنگ زد و قرار خواستگاری گذاشت نگو که اونم منو میخواسته ولی خاک برسرش کنن نگفت و من گوشی بدست ماتم برده بود فقط گفتم من دیشب قول دادم و خواستگاری کسی رو قبول کردم. شوهرم میگه از راهنمایی من تو رو دوست داشتم ولی جرات نداشتم بگم کل دوران دانشجویی و سربازی نگران بودم شوهر نکنی. خوب دعاهای اون مستجاب شد منم ده سالی میشه ندیدمش. 

          Thumb up 7 Thumb down 1

        • مهران/24/نصف جهان

          جالبه..من راهنمایی،دبیرستان،پیش و دانشگاه هم پاس کردم اما هیچ وقت نفهمیدم این عشق که جوونا میکن چیه؟؟!!هنوزم نفهمیدم!!!این جوونایی که دستشون به هم گره کردن چند ساعت باهم حرف میزنن چی میگن؟؟…میترسم از روزی که مجبور بشم ۲ نفری زیر یه پتو بخوابم..واقعا غیر قابل تحمله اما گریزی نیست

          Thumb up 2 Thumb down 1

      • اجلا می کردن؟؟
        کجایی برادرمن هنوز این کار خز رو می کنن

        Thumb up 0 Thumb down 1

      • اینجا جا داره که منم بگم چند نفر عاشق من بودن الان یه ده سالی که منو ندیدن..
        که با این در اگر دربند در ماند درمـــــــــــــــــــــــــــاند..

        Thumb up 3 Thumb down 1

    4. ناناز/22/گرگان

      این کالرایدی مزاحم یاببوخوب اومدی..نمیدونستم همه مردم اینکارن.

      Thumb up 7 Thumb down 1

    5. چه روزایی بود

      Thumb up 6 Thumb down 1

    6. ااااااااااااااااااااااخ

      یادش بخیر

      عجب روزایی بود

      چقد اسکول بودیم ما

      Thumb up 12 Thumb down 1

    7. بدیش اینجا بود که تو اون قرارای دو دقیقه ای برگردی ببینی  مادرت پشت سرته و شب هی منتظر باشب مثلا نصیحتت کنه اونم به روی خودش نیاره این از صد تا فحش بدتر بود.

      Thumb up 8 Thumb down 1

    8. سهیلا/30/کرج

      خدایی چقد پاستوریزه بودیماااا

      Thumb up 7 Thumb down 1

    9. میگما : به نظر شما نوستالژی  دهه ی پدر و مادرامون چه جوربوده ؟

      Thumb up 7 Thumb down 1

      • راست میگیا !

        بیچاره او نا دیگه خیلی مظلوم بودن 

        Thumb up 5 Thumb down 1

        • نوستالژی های اونام باحال بوده. یاد دو تا خاطره افتادم
          مامان من۱۳ازدواج کردن یادمه ی بار مامانم میگفت تازه بابابات عقدکرده بودیم رفته بودم پشت بوم بابات اومد نردبونو برداشت گفت تابوس ندی نمیزارم بیای پایین.( قیافه بابام خیلی باحال شده بود وقتی مامانم تعریف میکرد همه غش کرده بودیم ازخنده/ بد جایی خفت کرده بود مامان بدبختمو خخخخخخ )
          تازه زنعموی خدابیامرز بابام باحالترشو میگفتن/ مشهدی بودن و بالهجه شیرینشون میگفتن راضی جان ما ازین اداها نداشتیم ک پسره ب دختره بگه مو تو رِه مِخَم تو مو رِه مِخَی (من تورو میخوام توهم منو میخوای؟)
          میومدن میگفتن باید عروس بشی زن فلانی بشی ماهم ک دامادو ندیده ازترس بزرگترا قبول میکردیم لباس تنمون میکردن میشستیم سرسفره عقد یدفعه میدیدی ی قلندر ک رو کله ش هیچی مونداشت عوضش ابروهاش ازبس بلندبود میرفت توچشاشو و سیبیلاش ازبس بلند بود میرفت تودهنش حالا بماند ک بعدا دیدیم رو تنش چقدر موداره , اومد تواتاق.
          میگفتیم: وا ای دگه کیست؟ میگفتن: داماده دگه عروس جان خوشبخت برین ایشالا خخخ

          Thumb up 4 Thumb down 1

          • مامان منم ازخاطرات نامزدیش میگه سال ۵۶ازدواج کردن میگه داداشش (داییم)اجازه نمیداده مامانمو بابام همدیگرو ببینن .یبارکه داییم خونه نبوده بابام یواشکی میاد دیدن مامانمو واسش یدونه ساعت کادو میاره مامانم هم ساعترو میپوشه وخونشون طبقه پایین بوده ازبس توبهر ساعت کادویی نامزد جونش بوده ازپله ها میوفته ودستش میشکنه.اخرم بادست شکسته میشینه پاسفره عقد:)هنوزم ساعتشویادگاری نگه داشته نمیزاره از۲کیلومتریشم رد شیم

            Thumb up 3 Thumb down 1

          • راضیه جان ممنون بابت نوستالژی هرچن دقیقه که میگذره یادش می افتم میزنم زیر خنده

            Thumb up 2 Thumb down 1

        • حامد نقدی/29/زنجان

          حالا من یه چی بگم شما حالشو ببرین.
          واسه دایی پدرم زن گرفته بودن. خودش یه شهر تهران کار می‌کرد. زنش هم تو زنجان بود. دایی و زنش همدیگرو حتی تو روز عروسی‌شون ندیدن چون موقعی که دایی داشته میامده زنجان برای مراسم عروسی که تازه اونجا چشمش به دیدار زنش روشن بشه برف و بوران می‌شه راه بند میاد ۲ روز بعد از عروسی می‌رسه زنجان. خلاصه هیچی دیگه مراسم عروسی برگذار می‌شه و زندایی پدرم می‌ره خونه‌ی خالی تا پس فرداش که دایی بیاد و تازه اونجا اولین بار همدیگرو ببینن.
          خدا وکیلی ته ستمهههههههههههههههههههه

          Thumb up 3 Thumb down 1

    10. نه اتفاقا پدر و مادرای ما خیلی هم خوشبخت تر از ما بودن.چون همه چی آزادبود.فقط بیچاره دهه شصتیا

      Thumb up 12 Thumb down 1

    11. حسین/23/گناوه

      با سلام

      یاد آوری خاطرات دهه ۶۰ ها بود . عالی بود.

      راستی دقت کردین این پیج کمترین منفی رو داره    . فقط ۱ دونه

       

      Thumb up 3 Thumb down 1

    12. حسین 32 اصفهان

      یادش بخیر

      همه عاشقانه های ما دهه شصتی ها با اضطراب همراه بود. با خجالت و شرم. حیف که هیشکی نمیفهمید…

       صبحها با خنده بیدار میشدیم شبها ا گریه میخوابیدیم…

      Thumb up 4 Thumb down 0

    13. بزرگترین حسرت من: کاش متولد دهه ۵۰ بودم تا همچین عاشقی های زیبایی رو تجربه میکردم
      شعر کوچه رو اولین بار پیش دانشگاهی بودم که خوندم و حفظ کردم و همش زیر لب میخوندم. نه عاشق بودم و نه میدونستم چه حسیه. . این شعر اولین بار حس و حال عاشق ها رو نشونم داد. یادش بخیر…

      Thumb up 2 Thumb down 0

    14. در کل از سال ۶۴ تا ۷۳ یا ۷۴ .دهه ی عاشقی بود
      اونموقعه غیرت و عشق و محبت هنوز تو ملت وجود داشت.خیلی ها خیلی چیزا رونمیدونستن و همین ندونستن خیلی چیزا باعث پاک بودن بود.به نظر من زندگی اونموقعه برا ما ایرانی ها راحت تر بود.

      Thumb up 1 Thumb down 0

    15. خوراک متلک انداختن هم بود:
      خانم ساعت چنده؟
      خیلی حال میکردیم با این به اصطلاح متلک!
      یه بار به یه خانمه گفتم خانم ساعت چنده، گفت: ساعتی ۵۰ !
      گیج شدم! مگه ۲۴ ساعت بیشتر داریم تو شبانه روز؟

      Thumb up 2 Thumb down 0

      • تورج-31-تهران

        گفتی متلک ! یاد یه خاطره افتادم !
        بچه که بودیم ” دوستم اومد گفت یه متلک جدید یاد گرفته ! گفتم چی ؟! گفت هیچی به خانمه میگه اندام ۲۰ !!! بعد اگه فش بده بهش میگه معرفت صفر !!
        بعد از اون ما به هرکی رسید گفتیم اندام ۲۰ !! ( فک کن طرف با هر اندامی که میخواد باشه ! ) در جواب به جای فش همش قوربون صدقه شنیدیم !! آخرسر نشد که ما به یکی بگیم معرفت صفر !!!:lol:

        Thumb up 2 Thumb down 0

        • بچه که بودید؟؟!! بَه بَه … چشم ما روشن!! از بچگی متلک مینداختید؟!
          اونوقت دقیقاً چند سالتون بوده؟!
          دهه شصتیا که مظلومترینو سربه زیرترینو مؤدبترین نسل کره خاکی بودن! پس چی شد؟!
          با این خاطره هاتون آبروی دهه شصتیارو که بردین شماها!! 😀
          البته شایدم این آقایون جزو استثناها و نوابغ دهه شصت باشن: حاج غلام و آقا تورج و دوستِ آقا تورج!!

          Thumb up 1 Thumb down 0

      • آ شومام گیج شدی! آ شومام ای ی ی ی ی قده پاستوریزه!
        آ مام باور کردیم!
        آ شومام که همش قوربون صدقه شنیدی!!!
        آقا دارم بعد ۲۰ سال به لهجه اصفهونی علاقه مند میشم! یکی منو جم کنه! از معایب دور شدن از محیط آکادمیک و ورود به دنیای کاری میان همکاران اصفهونی!

        Thumb up 2 Thumb down 0

        • نگار. 24. تهران

          من عاشششق لهجه اصفهونی ام … همین فرمونو برو اوکیه :) حمایتت میکنیم :دی
          یکی از دوستای صمیمیم اصالتأ اصفهونیه، دیوونه به تمام معناست، کلی باهاش خوش میگذره :) بهش میگم یکم اصفونی حرف بزن خوشم میاد، میگه توبلدنیستی فایده نداره! باید یه اصفونی پیشم باشه تابتونم! بعدمجبورش میکنم به یکی زنگ بزنه.
          یه دوست اصفهانی دیگم دارم باحاله. فک کردی چرامن با تو ومحمدرضاخوب ارتباط برقرارکردم :)

          Thumb up 0 Thumb down 0

          • کاوه/27/تهران

            سلام نگار خانم
            ایشالا شما هم یه شوهر خوشگل خوش تیپ پولدار با سواد باکلاس شریف و نجیب گیرتون میاد با Mercedes SL 550
            http://i.cubeupload.com/zw05b1.jpg

            با هم میرید دم پل خواجو از اونجا هم تشریف می برید نورمندی

            Thumb up 1 Thumb down 0

        • ثنا خانم, اتفاقا الان که فکر میکنم میبینم چقدر خنگ بودم من, که گیج شدم, طرف داشت قیمت ساعتش و میگفت!
          عمته!
          مریم خانم, در جواب شما باید بگم, بنظر من آقایون هیچ وقت بزرگ نمیشن و همیشه ,همون حس کودکی توشون هست, فقط دایره حروفشون بیشتر میشه. یه پسر بچه اگه با یه اسباب بازی خوشحال بشه, در بزرگ سالی با یه ماشین دلخواه, همون حس بهش دست میده.
          تورج خان, معلومه از همون اول هم دنبال اذیت کردن مردم بودی! متلک هاتون هم دوپهلو بوده! چرا دل میشکوندی؟

          Thumb up 2 Thumb down 1

        • مريم 1 مهر 67

          ی چیز دیگه هم دارن
          آ شیری آبم وا !!! :)

          Thumb up 0 Thumb down 0

      • zara.28.تهران

        منم متلک مینداختم به دخترا مخصوصا اون دوره کوتاه مد شده بود… من و خواهرم بچه بودیم میرفتیم دم پنجره کل بعدازظهر تا شب هر کی رد میشد بهش سلام میکردیم … یعنی دلم کباب میشه یاد این تفریحمون میفتم

        Thumb up 2 Thumb down 0

    16. چه جالب! تجربه هیچ کدوم رو نداشتم ولی میشه تصورشون کرد! عشق خیلی جالبه ! منم همش درس خوندم ،هنوزم دارم میخونم هیچ وقت سعی نکردم دوست پسر داشته باشم! همیشه بهم میگفتن بچه مثبت ، خوب دوست نداشتم با احساساتم بازی کنم میدونم آدم دل نازک و … هستم حالا فکر کن به مشکلم بخورم پس فقط درسو چسبیدم ،ولی به شدت یه ۱ سالی عاشق استاد ادبیات فارسیمون شدم جوونم بود از این پسرای درسخون ،شیطون،احساس میشد که میشه بهش تکیه کردالبته از همون عشقای یک طرفه نافرجام!۳ سالی میگذرد بیچاره سوژه من و دوستم بودا خیلی خوب بود!و همچنان به امید یافتن عشق واقعی روزگار میگذرانیم!!!!

      Thumb up 0 Thumb down 0

      • منم مثه شما بودم.. هیچ وقت نخواستم با کسی رابطه داشته باشم.. با اینکه قیافه ام خوب بود امکانشم داشتم و راحت میتونستم.. بعضی مواقع دوستام بهم میگفتن چرا این دختره که داره بهت آمار میده رو نمیری تو کارش.. امامزاده نبودم اتفاقا خیلی هم شیطون بودم اما هیچوقت با دخترا نخواستم که هیچ نوع رابطه ای داشته باشم.. هیچوقت هم به هیچ دختری متلک ننداختم.. همیشه عرف و دین رو تو این مورد رعایت میکردم.. هیچوقت هم عاشق هیچ دختری نشدم.. حقیقتش اینکه دختری که من میخواستم هیچوقت زاده نشد…

        Thumb up 2 Thumb down 0

        • چه مطمئن میگی شما زاده نشد… انقدر دخترای خوب زیادن اصلا همه دخترا خوبن مگر خلافش ثابت بشه شما منتظر باش خدا خودش مطمئنا هواتونو خواهد داشت! البته پسر خوب هم زیاده و همون که گفتم مگر خلافش ثابت شه ! ولی کلا موافقم با این که ایده آل مورد نظر آدم کمه و سخت پیدا میشه! ما یک ایده ال پیدا کردیم که آن هم تنها ظاهر بود از باطن خبر نداشتیم! انشاالله ایده آل ها هم پیدا می شوند!

          Thumb up 0 Thumb down 0

          • البته یادم رفت بگم بیشتر به فکر مامانم هستم بالاخره دوست داره یه داماد( نه ۲ تا )خوب داشته باشه ! برای این میگم وگرنه من عجله ندارم که! برای این همش دعا میکنم دامادای خوب نصیبش بشه!الهی آمین 😉

            Thumb up 1 Thumb down 2

        • پس “دووره” چی بود؟!
          اون صحبتای یواشکی … آخر شب … پشت تلفن … زیر لحاف!! … اون دوستت دارمااااا ! پس با کی حرف میزدی فامیل جان؟! 😀

          سَنـَدشم موجوده! ببین:
          فامیل دور زیر پتو : نمیتونم حرف بزنم همه بیدارن! نمیتونم او جمرَرو بهت بگم که دورَه جان! :)))) خودت که میدونی خوب معلومه که دارم.
          آقای مجری : خوب بهش بگو بهش علاقه مندی دیگه فامیل دور میخوایم بخوابیم صدای شما میاد نمیتونیم!
          فامیل : اقای مجری؟ شما شنیدین صدای منو؟ بقیه چی؟ همه بیدارن مگه؟ هرچی من حرف خصوصی گفتم شنیدین؟
          آقای مجری : خوب آره عیبی نداره که. چرا اذیتش میکنی بهش بگو که بهش علاقه مندی دیگه!
          فامیل دور خطاب به دورَه با فریاد : بابا جان آره دوستت دارم، عاشقتم، بی تو میمیرم راحت شدی؟ همه فهمیدن میخواستم چی بگم بهت. خوب شد؟ همینو میخواستی ؟
          😀
          http://s5.picofile.com/file/8159989234/1387706818214667.jpg

          Thumb up 1 Thumb down 0

        • میگم فامیل دورخدایش هیچوقت عاشقه هیچ دختری نشدی؟؟مگه میشه؟؟راستش منم یکی ازدوستام همیشه میگه هیچوقت توزندگیش پسری رودوس نداشته من حرفشوباورنکردم ؟!؟فک کنم خیلی سخت باشه که کسی نباشه بهش فک کنی ودوسش داشته باشی!!!

          Thumb up 0 Thumb down 0

    17. سامان ساری

      یادش بخیر واقعا
      این عکس پسر کوچه رو ببینین من اکثراً همون مدلی بودم
      چه زود دیر شد:)

      Thumb up 0 Thumb down 0

    18. جای پاشنه ی کفش مادر دختره هنوز درد میکنه!

      Thumb up 0 Thumb down 0

    19. قرارهای دهه شصتی ها رو یادمه اون موقع بچه بودم عاشق این بودم که وایسم نگاه کنم ببینم چیکار میکنن:D کاری هم نمیتونستن انجام بدن اصلا اینقدر اینور اونورشونو نگاه میکردن که کسی نیاد. وقت نمیشد حداقل یه دل سیر همدیگه رو تماشا کنن چه برسه کارایی دیگه…
      طفلیا
      اما ببین چی براشون اوردم الان
      ایول ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل
      ممه
      http://upload7.ir/imgs/2014-12/37620906963189450451.jpg

      Thumb up 1 Thumb down 0

    20. هییی…عجب دهه شصتی بومااا…یه قرار ازین قرارا رو هم تجربه نکردیم…من که کلا عشق و زندگیو رویام فقط یه چیز بود…توپ بسکتبالم… عاشق بسکت بودم…به هیچی دیگه هم فکر نمیکردم..
      کاش اینقدرا هم بزرگ نمیشدم…لامصب بزرگ شدن درد داره…بدجوررررررر

      Thumb up 0 Thumb down 0

    21. منصورجان بچه هاااااااااااااااااااااا همگی شرمنده بخدا هر کاری کردم این متن رو کمش کنم یعنی از جمله هاش حذف کنم نشد که نشد یعنی راستش حیفم اومد مطمئنم حداقل یکی از این جمله هایی که نوشتم برا یک به یک هممون اتفاق افتاده و هممون با هاش دست و پنجه نرم کردیم :)

      مهیج ترین تفریح بعضیا مزاحمت تلفنی از نوع فوتی بود !
      به افتخار اون نسلی که ظهرها به زور میخوابوندنشون تا خرابکاری نکنن اما حالا باید ظهر به زور بیدارشون کنن …
      .دهه شصت :
      یعنی شیفت صبح مدرسه آخر حال و شیفت بعد از ظهر ضدحال
      یعنی عشق زنگ ورزش و با زیرشلواری مدرسه رفتن
      یعنی بخاری نفتی و مکافات روشن کردنش
      یعنی از این تمبر کوچیکا بسته ای ۱۰تا تک تومن
      یعنی بوی نارنگی و سیب قاچ شده توی کیف
      یعنی بستنی خوردن و تکرار “بستنیش خوشمزه تره مامان !”
      یعنی ویدئو قاچاقی کرایه کردن و یواشکی دیدن
      یعنی صف طولانی شیر ، از اون شیشه ای ها که خامه اولشو با انگشت پاک می کردیم !
      یعنی ته کلاس بچه تنبلا ، ردیف جلو خرخونا
      یعنی صدآفرین ، هزار آفرین ، کارت تلاش
      یعنی زنگای اول ریاضی ، زنگای آخر انشا و تعلیمات مدنی
      یعنی از این بستنی توپیا که شکل زی زی گولو بود
      یعنی مشق شب نوشتن فقط با دوتا مداد : سیاه و قرمز
      یعنی تلویزیون سیاه و سفید که فقط دوتا کانال می گیره
      یعنی بوی رب گوجه همسایه توی حیاط ، لواشک پهن کرده تو سینی و سفره رو پشت بوم
      یعنی کلاسی ۴۵نفر هر نیمکت سه نفر
      یعنی میکرو ، سگا ، آتاری کرایه کردن ساعتی ۲۰تومن
      یعنی دوست داشتن ، دوست داشته شدن ، صفا ، صمیمیت ، عشق …

      .ما دهه شصتیا نسلی هستیم که در صورت بروز شیطنت بیش از حد با یک قاشق روی شعله ی اجاق گاز روبرو می شدیم !

      زﻧﮓ آﺧﺮ ﮐﻪ میشد ﮐﯿﻒ و ﮐﻮﻟﻪ رو ﻣﯿﻨﺪاﺧﺘﯿﻢ رو دوﺷﻤﻮن و ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮدﯾﻢ زﻧﮓ ﺑﺨﻮرﻩ ﺗﺎ اوﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮی ﺑﺎﺷﯿﻢ ﮐﻪ از ﮐﻼس ﻣﯿﺪوﻩ ﺑﯿﺮون !

      یادش بخیر ، حاشیه دور فرش جاده اتومبیل رانیمون بود !

      گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون یا کتابمون نقاشی می کشیدیم بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

      یکی از سرگرمی های ما بالا رفتن از رختخواب ها بود ، خدا میدونه چند بار رختخوابها ریزش کردن و موندیم زیر !
      لذت صعود از این رختخوابها برابری میکرد با صعود به قله دماوند ! چه کنیم تفریح نداشتیم که …
      اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم ؛ مامانمونم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده و مام ذوق مرگ می شدیم …
      .
      میدونید بهترین روز واسه ما ده شصتیا چه روزی بود ؟
      روزی که مشق نمینوشتی بعد فردا معلمت مشقاتو نگاه نمیکرد …
      “الان میرم به مامانت میگم”
      یکی از ترسناک ترین جمله های دوران ما بود
      یادش بخیر یه تفریح سالمی که داشتیم تو نوجوونی این بود که شبا با بچه های محل میشستیم راجب جن و روح صحبت میکردیم و هممون از ترس زهر ترک میشدیم …
      .اژدها :
      حسنی کجا میری ؟
      حسنی :
      دارم میرم به مهمونی
      خونه مادربزرگ
      بخورم پفک نمکی
      چاق بشم چله بشم
      بعد میام تو منو بخور !
      (تبلیغ قدیمی پفک نمکی در تلویزیون !)
      .
      : 😉

      Thumb up 0 Thumb down 0

      • تورج-31-تهران

        اگه قول میدی دعوام نکنی دوس داشتم تشکر کنم به خاطر این متن قشنگ. :roll:
        راستی شما چقدر متعادل شدی. حضور نسبتا کم ! اما نسبتا مفید ! ( گفتم که گفته باشم ) آفرین.lol
        معذرت منصور.

        Thumb up 1 Thumb down 0

        • ابتین خوزستان

          عالی بود مهسا
          ولی خیلی چیزای دیگه هم هس که جا گذاشتی
          من که خودم اشک تو چشام جم شده میگم ای کاش هنوز بچه بودم
          اینو هم بگم من همیشه نیمکت اولی بودم متاسفانه

          Thumb up 1 Thumb down 0

        • مستــانـه.28.

          هنگام کار و تلاشم از دستم حرص میخوردین!! ولی موقع نتیجه و برداشت! مستانه کیلو چند!! یه تشکر خشک و خالیم نمیکنید! 😆

          Thumb up 0 Thumb down 0

          • مستــانـه.28.

            حتی بعید میدونم خود آقا تورج هم متوجه منظورم شده باشن!!
            موندم شماها چطوری متوجه شدین که منفی دادین.
            ولی راحت باشین! ملالی نیست 😆

            Thumb up 0 Thumb down 0

      • خیلی خوب بود،همشو خودتون نوشتید؟با این جن و روح خاطره دارم! با دختر خاله هام حرف میزدیم بعد یه مسیر جنگلی مانند از خونه خالم بود تا خونه ی آجی(مامان بزرگم) وقتی میرفتیم شهرستان بعد وقتی به این مسیر میرسیدیم و دم غروب بود، یه صدای کوچیک که میومد کل مسیرو جیغ میزدیم تا برسیم ،بعدش کلی دعوامون میکردن چه خبره!خامه ی روی شیرم که خیلی کیف میداد! خیلی جالبه که خیلی چیزا بین همه خیلی رایج بوده و تو فکر میکردی مختص به خودت بوده! تازه مشقامونم که زیاد بود یکی ۲ بار اینا باید مینوشتیم اصولا ۲ یا ۳ خط جا میذاشتم بعضی مواقع! بالا رفت از رختخوابم همینطور و تقریبا با همه موارد خاطره دارم. البته ۶۸ ای ام ولی ما هم تا یه حدی از این خاطره ها داریم!

        Thumb up 0 Thumb down 0

      • عاااااااااااااااااااالی بود مهساجان.
        ولی بقرآن مجید من دهه هفتادیم اینارو بیشتریاشونو تجربه کردم.

        Thumb up 0 Thumb down 0

      • دلم گرفت برا خودمو همه دهه شصتیا:((فقط میتونم بگم یادش بخیر

        Thumb up 1 Thumb down 0

      • ممنون مهسا جون بسیار عالی بودن فقط یه چیز یادت رفت وقتی مشقامون و اشتباه می نوشتیم وقتی پاکننمون وگم میکردیم واز ترس نمیتونستیم تو خونه بگیم با انگشت خیس میکشیدیم رو نوشتمون و پاره میشد حالا بعد کلی گریه کردن مثل …..ذوق مرگ میشدیم که اخییییییی حالا همه فهمیدن که پاکنم گم شده خیلی دلم گرفت خیلی دم همه بچه های دهه ۶۰ گرم گرم گرم

        Thumb up 0 Thumb down 0

    22. یادش بخیر
      دلم میسوزه واسه نسل جدید چون تجربیات وخاطرات ما قشنگتره

      Thumb up 0 Thumb down 0

    23. ایمان/تهران/30

      واییییییییییی گفتی دهه شصت و کردی کبابممممم
      یعنی اگر خاطره ی منو بخونید اولا همه به خلاقیتم آفرین میگید
      بعدم بابت داستان از خنده زمین رو گاز می زنید 😀

      ولی براتون تعریف نمیکنم تا دلتون بسوزهههههههه

      Thumb up 0 Thumb down 0

      • ایمان/تهران/30

        نزنید بابا میگم
        موضوع از این قراره که در عالم بچگی یکی از همین نامه ها نوشتیم
        انداختیم توی خونه ی پسر همسایمون
        از طرف یه دختر هم نوشتیم
        الان دقیق یادم نمیاد ولی اینقدر میدونم که خیلی عاشقانه بود =))
        آقا خانوادش از دست پسره بنده خدا شاکی شده بودن
        حالا هرچی میرفتیم میگفتیم ما بودیم باورشون هم نمیشد

        Thumb up 0 Thumb down 0

    24. ندا/30/کرمانشاه

      حیــــــــــــــــــــــح…

      ما که تجربه نکردیم… همیشه خونواده بهمون جو میدادن ک بچه مثبت باشیم…

      یاد اونایی که کل روزو روبروی پنجره می ایستادن که یه وقت رد شیم ببینیمشون بخیـــــــــــر…

      Thumb up 0 Thumb down 0

    25. من یه عمو دارم که نه تکچرخ زده نه کسی رو دریپل زده، تحت تاثیر فیلم تارران برای جلب توجه دختری که دوست داشته( که الان زن عموم هست) تیر چراغ برق رو گرفته رفته تا بالا 😀
      منم دوست داشتم چند سال زودتر به دنیا میومدم که همچین عشقی رو تجربه کمنم، عشقای الان بیشترشون آبکیه

      Thumb up 0 Thumb down 0

    26. ما که از عشق و عاشقی تو این دنیا چیزی نصیبمون نشد. همش زندگی تو رویا…

      Thumb up 0 Thumb down 0

    27. « ﺣﻤﻮﻡ ﺭﻓﺘﻦ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺩﻫﻪ ۶٠ »

      ﺍﻭﻟﺶ ﻣﻴﺮﻓﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻣﻲ ﻛﻪ ﻧﻪ ﺁﺏ ﺳﺮﺩﺵ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ آب ﮔﺮﻣﺶ ، ﻳﻬﻮ ﺁﺏ ﻣﻴﺸﺪ ٢٠ ﺩﺭﺟﻪ ﺯﻳﺮ ﺻﻔﺮ و ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎ ﻫﻢ ٧٠ ﺩﺭﺟﻪ ﺑﺎﻻﻱ ﺻﻔﺮ …
      ﺑﻌﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﺮﺍﻣﻲ ﺑﺎ ﺷﺎﻣﭙﻮ ﭘﺎﻭﻩ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻏﻲ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻴﺎﻓﺘﺎﺩ ﺭﻭ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﻱ ﻣﻐﺰمون ۴ ﺳﺎﻧﺖ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﻣﻴﺸﺪ ، ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺟﻴﻎ ﻭ ﺩﺍﺩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﻢ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ !!!!

      ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻮﺩ که ﺑﺎ ﻛﻴﺴﻪ ﻛﻠﻔﺖ ﻭ ﺿﺨﻴﻢ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻮﺭ ﻣﻴﺎﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺟﻮﻧﻤﻮﻥ ، ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻫﺪﻩ ٢ ﻻﻳﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺳﺘﻤﻮﻥ ﻛﻨﺪﻩ ﻣﻴﺸﺪ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﻣﺎﻧﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﭼﺮﻛﻪ ﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻴﺪﺍﺩ …
      ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻂ ﻳﻪ ﻛﺘﻜﻲ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻳﻢ ؛

      ﺁﺥ ﺁﺥ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﻨﮓ ﭘﺎ ﺯﺩﻥ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻴﭽﻲ ، ﺩﻗﻴﻘﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺳﻨﮓ ﭘﺎ ﺯﺩﻥ ٢ ﺳﺎﻧﺖ ﺍﺯ ﻗﺪمون ﻛﻮﺗﺎﻩ ﻣﻴﺸﺪ …

      ﻭﻗﺘﻲ ﺣﻤﻮﻡ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﺪ ﻛﻠﻲ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻨﻤﻮﻥ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ ﻭ ﻳﻪ ﻳﻘﻪ ﺍﺳﻜﻲ ﻫﻢ ﺭﻭﺵ ، ﺑﻌﺪﺵ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺍﺑﻤﻮﻥ ﻣﻴﺒﺮﺩ …

      آخرش ﻫﻤﻪ ﻣﻴﮕﻔﺘﻦ : ﺁﺧﻲ ﻱ ﻱ ﻱ ﻱ ، ﻧﻴﮕﺎﺵ ﻛﻦ ﭼﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﻩ ﻩ ﻩ ﻩ

      نمیدونستن بیهوش شدیم ما ، میفهمین بیهوش …

      Thumb up 2 Thumb down 0

      • دختری در مزرعه/28

        آی گفتی فامیل جان، چند وقت پیش به مامانم گفتم منو میبردی حموم انقدر محکم کیسه میکشیدی خیلی دردم میومد. یهویی ناراحت شد یه غمی نشست تو چشاش. خیلی از خودم بدم اومد که این حرفو بهش زدم. لعنت به من

        Thumb up 0 Thumb down 0

      • عروسک پلاستیکی با چشای دکمه ابیم اگه داری بذار مهساجون چقد آرزوداشتم یه دونه از اونا داشتم بالاخره ارزوم براورده شدو یه دونه مامانم باکلی کتک ونفرین برام خریدتا یه تیکه پارچه پیدا میکردم براش لباس میدوختم حاضرم ده سال از عمرمو بدم ولی برگردم

        Thumb up 0 Thumb down 0

    28. افسر ارشد ارتش اتریش

      من که تو دوره نوجوونی اصلا تو این فازا نبودم . فقط تفریحم فوتبال تو کوچه و دعـــــــــوا کردن با بچه های محله بقلی و تمرین و اجرای نمایش ها کمدی و مسخره بازی گرم بود.
      یادمه یه دخدری تو محلمون بود که من دوسش داشتم ۱۲ سالم بود انوقت دختره فقط با پسرای فامیل های خوشون بازی می کرد و به ما (گروهک مون) محل نمیزاشت منم حرصم می گرفت می رفتم پسرای فامیلاشون رو با بچه ها میزدیم و صورتاشون رو چنگ میزدیم . بعد رفیقام که می پرسیدن برا چی بریم بزنیمشون الکی می گفتم فوش دادن .
      الان طرف (دختره ) بچه هم داره . هیی
      اولین باری که به دختر شماره دادم خیلی می ترسیم (۶سال پیش )رفتم تو مدرسه دخترونه شماره رو انداختم رو زمین اونم اومد برداشت هم ترسیده بودم هم ذوق کرده بودم . اما زیاد دوستیمون ادامه پیدا نکرد و باهام قهر کرد . راستی اسمش هم مرضیه بود .
      عجب کله خرابی بودم من !

      Thumb up 0 Thumb down 0

    29. کاوه/27/تهران

      من از بچگی هر وقت پول تو جیبی می گرفتم واسه رفیقام خرج می کردم …..
      یه بار سال دوم دبستان بودم کل عیدیامو پس اندازمو که دقیقاً میشد ۱۰ هزار تومن یواشکی ورداشتم رفتم مدرسه ….. همین که زنگ تفریح شد رفتم جلوی بوفه داد زدم هر کی هر چی میخواد بخره بیاد !
      واسه کل همکلاسیام و خیلی از بچه های دیگه مدرسه کلی خوراکی خریدم ( البته بماند که الان با ۱۰ تومن تفم تو صورت آدم نمیندازن ! ) از همون موقع تا آخر تعطیلی هی بچه ها می گفتم بچه ها جون مادرتون به مادرم ( مادرخوندم ) چیزی نگید ….. بفهمه پوستمو می کنه ……..

      زنگ خورد رفتیم بیرون همین که مادر خوندم اومد سراغم همه ریختن گفتن ب… خیلی مهربونه !! هر چی خواستیم واسمون خرید !!!

      دیگه ولم نمی کرد ……….

      یکی از شیرین ترین کتکایی بود که خوردم ……… چون توی این یکی هاش آدم یه خورده احساس می کنه شاید یه تقصیری داشته ( هر چند اونم دیگه با سیخ داع و سیم جارو برقی و دسته طی و شیلنگ گاز نمی زنن که آدم همه جاش کبود شه !! ) ولی سر این یکی خیلی احساس مظلومیت بهم دست داد ………

      Thumb up 0 Thumb down 0

      • آفرین پسر خوب! معلومه خیلی سخاوتمندی … میدونی سخاوتمندی یه حس خوب به آدم میده که با داشتن اون ۱۰ هزار تومن قسمتت نمیشد….و البته کار سختی هم هست و هر کسی از پسش بر نمیاد..
        دیروزعصری توی رادیو جوان درباره همین حس سخاوت در بچه ها میگفت … توی یه تحقیق در اروپا به بچه های دو ساله گفتن که عروسکاشون هم عاشق شکلاتن و به بچه ها شکلات دادن و بدون استثنا همه این بچه ها با سخاوت تمام، بیشتر شکلات هاشونو به عروسکا بخشیدن و بعد از اون هم شادتر بودن و بیشتر بازی کردن…
        خداوند این حسو توی همه بچه ها آفریده ولی بعدها تحت تاثیر محیط فراموشش میکنیم و متاسفانه خساست را جایگزینش میکنیم.

        Thumb up 0 Thumb down 0

        • کاوه/27/تهران

          گلشید خانم آدم باید یه جور انگیزش توی وجودش باشه … وگرنه با مرده هیچ فرقی نداره …….
          شور شیدایی ، عواطف ناب ، تفکرات انقلابی ……

          صرفاً صحبت رفاقت و محبت نیست ……..

          گفتن نداره ……. خوب خیلیا منو نمیشناسن …… برای همین می تونم اینجا بگم …….
          یه مدت واسه عشقم رفتم کارگری کردم تا پول جمع کنم و براشون کادو بگیرم …… ولی با همون شندر غازی که می گرفتم سر راه که اکثراً پیاده میومدم هر جا یکی نشسته بود یه پولی بهش میدادم …… این کار از بچگی تا الان ادامه داره ولی سر کادو یه خورده ناراحت شدم چون بعدش فکر می کردم اگر این کمکا رو نمی کردم یه مبلغی که کمم نبود به پولام اضافه میشد ….. هر چند آخرشم عشقم کادومو قبول نکردن ………….
          خیلی پکر شدم ………..

          سال دوم دبیرستان هم که بودم اسلام گرای دو آتیشه بودم …… چون خونوادم به خونواده و خود دختری که دوستش داشتم توهین می کردم هیچ وقت لباس نخریدم ……. کفشام زیرشون پاره شده بودم ولی بازم چیزی نمی گرفتم …….. کله سحر پا می شدم نمازمو می خوندم و دعا می کردم و حاضر می شدم می رفتم مدرسه ….. یعنی سحری نمی خوردم …… بعدم از مدرسه میومدم و یه استراحتی می کردم و کتاب میخوندم و به درسام می رسیدم تا اذان شه …… بعد دو تا نون خالی یا با یه ذره عسل می خوردم …….. طوری که یه شیشه کوچک نصفه عسل بعد از یه سال تازه تموم شد ……… ولی هیچ وقت نمی خواستم کوچک ترین وابستگی ای بهشون داشته باشم ……… میخواستم درسمو بذارم کنار و برم سر کار ولی هر جا میخواستم کار کنم پدرخوندم می رفت باهاشون صحبت می کرد دکم می کردن ……..

          ولی نمازامو که می رفتم تو مسجد میخوندم پول زورکی ای که به عنوان پول تو جیبی پدر خوندم بهم میداد میدادم به پیرمردی که میشست جلوی مسجد ……. بعدم که نماز تموم میشد میومدم یه ماساژش میدادم تا گرمش بشه و بعد باهاش یه ده دقیقه یه ربع صحبت می کردم تا احساس تنهایی نکنه ………

          ولی الان تقریباً خودم مثل مرده ها شدم ……….

          همین چند ماه پیش یه دندانپزشک بود که سر یه جریان سیاسی به خاطر آشناهایی که داشت رفته بودم پیشش ، دوباره رفتم پیشش ….. گفتم شما اون سال فرمودین که یکی از رؤسای مجمع تشخیص مصلحت نظام اومده بود و می گفت اینا خودشونم میدونن چه جور حیوونایین …… بهش بگین به زندگیش برسه ……. گفتم میشه راهنماییم کنید ببینمش …… گفت اون بنده خدا میر حسین موسوی بود که اونم الان تو حصر خانگیه و هیچ جوری نمی تونی ببینیش …….. بعدم که زنگ زدم گفت دیگه زنگ نزن ……. تو که رفتی مأمورا ریختن اینجا منو بازخواست کردن …… تلفنمم پلیس کنترل میکنه ……….

          تقریباً شش سال پیش بود که من توی یه انجمن بودم که مدیرش نوه ارشد پدرخوانده ایران بود و وقتی من توی وبلاگم هویتشو فاش کردم سپاه سایتو بست …….. یه سری اشخاص جعلی رو هم معرفی کرد که اعدام کردیم ……… در حالی که من یکی از فعال ترین اعضای اون سایت بودم و تمام مشخصاتمم داخل سایت بود ……. دستور شورش و خیزش رو هم من دادم …….. پدرخوانده هم حالا یکی به نعل می زنه و یکی به میخ …… انگار نه انگار که یه بخشی از له شدن من تقصیر اون بوده …… با تمام کوتاه اومدن هاش زندگی من ذره ذره آب شد …… پدر خونده من که پسر واقعی پدرخوانده ست شاه کلید حساب میشه ………

          توی تمام این سالها با بلاهایی که سرم آوردن عین یه مرده متحرک شدم ………..
          دیگه هیچ حسی با رفاقت و کمک کردن و فکر شورش و حال شیدایی ندارم ………..

          همیشه هم بالا رفتن سن نیست ………..
          یه موقع هایی هم جامعه روح آدمو خشک و سرد می کنه ………….

          Thumb up 0 Thumb down 0

          • اقا کاوه درسته که برای سخی بودن باید انگیزه اش در شما وجود داشته باشه …شور شیدایی ، عواطف ناب ، تفکرات انقلابی ، رفاقت ، محبت همه اینها قشنگن و حس خوبی به آدم میدن … انشا… همیشه سرشار از این احساسات باشید ولی اعتقاد به خدا و امید به کرم و لطفش مهمترین عامل برای این بخششهاست…در مورد خاطرات عاشقیت متاسف شدم کاش همه چی اونطور که میخواستی رقم میخورد …
            گاهی بعضی از کامنتهاتو که میخوندم فکر نمیکردم مسلمون دو آتیشه بودید؟ چی شد که از اون همه شور و تب و تاب افتادید و برگشتید؟
            “پدر خونده من که پسر واقعی پدرخوانده ست شاه کلید حساب میشه” را متوجه نشدم…
            من به کسانی که برای آزادی این مملکت قدم برداشته و میدارند و دلسوز مردم هستندو سعی در بیرون کشیدن این مردم از خرافات هستند احترام زیادی قائلم… روشنگران جهالت همیشه قربانی اند….اندکی صبر سحر نزدیک است..

            Thumb up 0 Thumb down 0

    30. پست خیلی جالبی بود واقعا لذت بردم مطمئنم همه خوششون اومد تقریبا خاطرات ده شصتیا مشترکه

      Thumb up 0 Thumb down 0

    31. آخی طفلیا :‌) من از همون اول راهنمایی دفتر شعر داشتم توش پر شعر و متن عاشقانه بود. یک متنش یادمه: زندگی دو نیمه است نیمه اول در انتظار نیمه دوم نیمه دوم در حسرت نیمه اول !! :‌)))))) جملات سنگین به کار میبردیم
      صحنه های سانسوردارمون شعر سهراب بود که میگفت زیر باران باید با زن خوابید !
      اینقد هیجانی میشدیم فکر میکردیم چه چیزمهمی شنیدیم. خخخخخ

      Thumb up 0 Thumb down 0

    32. ***►mahsaa►***

      ♥♥♥ :) بچه ها ممنون به خاطر لایکی که بهم دادین این پست عالی بود تمام سعیمو کردم که بهترینهارو انتخاب کنم چه تو متنم چه تو تصویرایی که گذاشتم یه تشکر ویژه هم از الهام نازی راضیه دوستای گلم و مخصوصا تورج عزیز میخای دعوات نکنم فقط باید تاییدم کنی وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی داداش حالا خودت میدونی هر انتقاد یه جیقققققققققققققق رو سرت هواره ♥♥♥خخ♥♥♥
      : 😉

      Thumb up 1 Thumb down 0

    33. محمدمهدی/خوزستان/30 (محمد/مشهد سابق)

      از اول هم معلوم بود این پست میترکونه. چند سال دیگه (یا شایدم همین الان) گیزمیز قدیم هم میشه یه نوستالوژی زیبا. صندلی داغ گیزمیز و … . آقا منصور قبلا یه ستون از مطالب قدیم گیزمیز میذاشتی، خیلی خوب بود. آخخخخخخ که چقدر دلتنگ بچگی هام و نوجووونی هام هستم. من از اون دفترهای قدیمی و اسکناس های ۱۰ تومنی و بیست تومنی یه عالمه برای یادگاری جمع کردم. سکه های ۲ تومنی و پنج تومنی رو هنو دارم. ای روزگار!!!

      Thumb up 0 Thumb down 0

    34. من یک دهه هفتادی ام..ولی ۹۰% اینارو بخاطر دارم :-(

      Thumb up 0 Thumb down 0

    35. تبادل وی اچ اس فیلم شعله زیر کاپشن خلبانی رو از قلم انداختی منصور جان…. بعدش هم سعی می شد در مواقعی که فرصت هست صحنه های فیلم شعله شبیه سازی بشه

      Thumb up 0 Thumb down 0

    36. حالا سامسونت یادتونه؟ چه جوی گرفته بود یه موقعی همه یه سامسونت خریدیم. بعد تو تاکسی وقتی یه خانم مینشست کنارت باید سامسونت رو میذاشتی وسط نخوری بهش. الان من هروقت میشینم کنار خانمم دخترم میاد میشینه وسط بهش میگیم سامسونت.

      Thumb up 0 Thumb down 0

    37. مريم/27/تهران

      سلام به همگی دوستان چند سالی میشه که این سایت هرروز چک میکنم ولی این پست انقدر برام جالب بود که دست به کامنت شدم. ممنون منصورقیامت
      بچه های دهه شصتی پتانسیل بالایی دارن همین الانشون میتونه خاطره هایی برای چند سال دیگه باشه پس با وجود همه مشکلات سعی کن که خوش بگذرونید
      به افتخار دهه شصتی هاااا…………….

      Thumb up 0 Thumb down 0

    38. یادش بخیر اولین باری که حس عاشقی رو تجربه کردم فکر می کردم مریض شدم………

      سه سال هر روز همدیگرو دیدیم و حاصلش شد دو تا جمله ای که بهم گفت

      ۱- میدونی چقد دوستت دارم؟

      ۲- اخرین روز مدرسه ها که بعدش عید بود گفت ( دیگه نمی بینمت تا سال دیگه)

      راستی سال دیگه کی میاد؟

      Thumb up 2 Thumb down 0

    39. سیدمحمد/قم

      منصورجون داداش یه سوال:
      منتظر چه نتیجه ای توی مذاکرات پنج دقیقه ای بودین که بهش نمیرسیدن!؟ ههههه
      بوگو خب

      Thumb up 0 Thumb down 0

    40. زیرتیغ/تهران

      خاصیت این دهه شصت اینه که ماشالاه طول و عرض طولانی داره.همه توش جا میشن.آخه به خدا اون که ۲۲ سالشه هر جور حساب کنی دهه شصتی نمیشه.یا اون بالا از خاطرات عاشقی دهه شصتی ها نوشته طرف خاطره عشق بازیش مال ۴ سال پیشه حس نوستالژیک بهش دست داده.ماشالاه به این وسعت دهه شصت

      Thumb up 0 Thumb down 0

    41. zara.28.تهران

      بچه بودیم چادر مادرمونو میگرفتیم گم نشیم

      الان موندم بچه ها چجوری ساپورت ننشونو میگین…

      Thumb up 0 Thumb down 0

    42. وای چه خاطره هایی.خوب همه مثل هم.اما یادش بخیر باجه تلفن سکه ای و ی پنج تومنی که همیشه هم از حلقوم باجه تلفن میکشیدیم بیرون.همیشه هم باید وقتی زنگ میزدیم که باباهه خونه نباشه.یعنی قبل ۵ .خوب منم عشق اولم عشق آخرمه.هنوزم هست و داریم میریم سر خونه زندگیمون.ولی هیچ وقت روز اول رو یادم نمیره.هنوز تلفن ها شماره نمینداخت.ما هم شمارمون ۶ رقم بود.تک و توک شماره ۶ رقمی تو تهران بود.تازه ۳ تای اولش هم ۷ بود.وقتی شمارمو گرفت و خوند فکر کرد سرکاریه.میگفت فرداش که زنگ زدم گفتم ی سازمانی جایی گوشی رو برمیدارن یا اصلا زنگ نمیخوره.وقتی خودم برداشتم هنگ کرده بود.یادش بخیر.دقیقا ی بار بردمش فوتبال بازیه ما رو ببینه.با دوستاش اومد.با هزار خواهش و التماس گذاشتن بیان اون سمت ورزشگاه.باشگاه دیهیم(دیکتش درست باشه)آخرین بازی فصل بود.اگه میبردیم میرفتیم دسته یک جوانان.نیمه اول که اونجا بودن ی توپ از دفاع ما رد نشد.مثل تراکتور از دم دروازه میرفتم تا دروازه حریف و برمیگشتم.نیمه دوم که رفتن ما هم وا دادیم.ی گل بخودی زدم و دو تا دیگه هم خوردیم.مربیمون هنگ بود.خیلی دوست دارم اون دوران برگرده.هرچند الان شرایط خیلی متفاوته ولی لذتش خیلی بیشتر بود.هر وقت یادش میوفتم آرزو میکردم اون دوران برگرده.از همه مهمتر منتظر تلفن موندن ها بودش.اونو خیلی دوست دارم.نزدیک ساعت قرار که میشد اوایل موقعیت گوشی رو بررسی میکردیم بعد دست ها تو جیب دور و برش پرسه میزدیم و انگار اصلا حواسمون بهش نیست تا زنگ میخورد شیرجه رو گوشی بعدشم یکی دیگه بود و فحش میدادیم که الان وقت زنگ زدنه تلفن اشغال میشه.حالا از کجا بفهمیم که زنگ میزنه.اصلا داغون داغون

      Thumb up 1 Thumb down 0

      • نگار. 24. تهران

        آقا حامد یادمه یه بار گفتید ۱۰سال با خانومتون آشنا بودید قبل از نامزدی. برام جالب بوده همیشه .. بحثش از ازدواج جداست، ازدواج تکلیفش مشخصه، ولی اینکه ۲نفر ده سال باهم باشن وهنوز انقد براهم جذاب باشن که تصمیم بگیرن ازدواج کنن جای تحسین داره.. من شخصأ ندیدم ۲نفر کلی سال باهم باشن بعد جدا نشن..ارتباطات طولانی افرادو خسته میکنه. بزنم به تخته اسفند دودکنید..
        خوشبخت باشید:)

        Thumb up 1 Thumb down 0

        • نگار خانم جذابیت رو خود آدما میسازن.خوب من نه فقط تو دوستی تو کل زندگیم اگه چیزی عادی بشه واسم میندازمش دور.البته درک اینو دارم که بعضی چیزا همیشه هستن پس نباید بذارم عادی بشه.واسه همین همیشه تغییر رو دوست دارم.تلاش واسه جدید بودن.این حرف دقیقا تو همه چی صدق میکنه.حتی تو ازدواج.خیلیا بعد ازدواج زندگیشون عادی میشه و بود و نبودش فرقی نداره.البته خیلی سختی هم کشیدیم واسه حفظش.خیلی هم راحت نبوده.شما فقط قسمت خوبش رو شنیدی.

          Thumb up 1 Thumb down 0

        • من شش سال و ۹ماه هست ک هر روز و هر لحظه با عشقم هستم.خونواده م مخالف ازدواجم هستن.دعا کن برام.

          Thumb up 0 Thumb down 0

      • تو دیگه خیلی داغون بودی حامد :)

        Thumb up 0 Thumb down 0

    43. محمد/19/اصفهان

      والا منصور من دهه هفتادم ولی همه ی این خاطرات که میگی حتی بیشترشو من داشتم

      Thumb up 0 Thumb down 0

    44. داود احمدي

      همه چی رو اون بالامالاها ***►mahsaa►*** گفتند و چقدر هم خوب تعریف کردند ، ممنون.
      منم یه دونه بگم که ما موش آزمایشگاهی بودیم تو نظام جدید و نظام قدیم دبیرستان.

      Thumb up 0 Thumb down 0

    45. ٠••●●●♥♥refigh♥♥●●●●••٠

      سـر کـوچـه تـابـسـتونـا- ایـن پـا و اون پـا کـردنـا
      بـا بـچـه هـا گـپ زدنـا – به انـتظار ایـسـتادنـا

      Thumb up 2 Thumb down 0

      • یادت میآد تو پنجدری گفتم که خاطرخوات شدم؟
        تو هشتی در خونتون گفتم هواخواهت شدم؟
        چه عالم قشنگی داشت، شب و روزاش چه رنگی داشت…

        Thumb up 2 Thumb down 0

    46. من تجربشو نداشتم ولی بیشتر بچه های مدرسمون جز با تجربه ها بودن
      یادش بخیر…یادمه یکی از بچه ها دوس پسرش باهاش بهم زده بود اونم چه زاری میزد بنده خدا

      Thumb up 0 Thumb down 0

    47. هرچی خواستم بگم دیدم یکی زودتر ازمن گفته ولی یه چیزی میگم شاید کمتر شماها تجربه اش کرده باشید
      البته من دهه پنجاهی بودم شناسنامه مو ۶۰ گرفتن اون موقع که خیلی کوچولو بودم با مادرم میرفتیم حموم اون موقع شامپو هنوز خیلی جا نیفتاده بود زنها سرشونو با گل سرشور و قره قوروت میشستن یادمه من تا از حموم بیام بیرون کلی قره قوروتها رو میخوردم

      Thumb up 0 Thumb down 0

    48. بهار/30/تهران

      این توپه که مهسا عکسشو گذاشته چی بود اسمش؟! اگه اشتباه نکنم چسب بال بود. یادمه وقتی تازه اومده بود و واسم خریدن حکم یه اسباب لوکس رو داشت برام. میرفتم پارک با خودم میبردم و کلی کلاس میذاشتم. یه چیزی بود در حد خرید یه آیفون واسه یه بچه. هر چند که بچه های این دوره زمونه دیگه این چیزا مثل نقل و نبات ریخته تو دستشون. بچه دیدم هنوز نمیتونه حرف بزنه. با تبلت میره تو نت واسه خودش بازی دانلود میکنه. به این برکت.
      منم بچه مثبت بودم. عشق نمیدونستم چیه. عاشق نقش اول سریال میشدم و هر هفته مینشستم به عشق اون بازیگر سریالو میدیدم و به عشق وصال به زندگی ادامه میدادم.
      چند تا مورد دیگه:
      تخته پاکن رو خیس میکردیم میکشیدیم رو تخته یا زنگ تفریح آب بازی می کردیم در حدی که خودمون رو به سطح موش آب کشیده میرسوندیم.
      خامه روی شیشه شیر هم خیلی باحال بود. شیرای الان. شیر دیدی آب هم دیدی. یعنی غلظت آب از شیرای الان بیشتره. سقوط از روی رختخوابها هم نهایت تفریحمون بود. چه سقوط هایی داشتیم. ای روزگار.
      با این همه عشق های توهمی و فانتزی هم که داشتیم اکثریت قریب به اتفاقمون هنوز داریم دنبال نیمه گمشدمون میگردیم :)

      Thumb up 1 Thumb down 0

      • یادتونه زنگای تفریح مامورای آب خوری نمیذاشتن با دست آب بخوریم ؟
        یادتونه مامور بهداشت شدن چقدر کلاس داشت با اون کارت هایی که از گردنمون آویز میکردیم

        Thumb up 0 Thumb down 0

    49. من خیلی وقته عضو گروه منصور هستم همیشه هم به سایت سر میزنم اما نظر نمیزارم اما این ‍‍‍‍‍‍‍‍‍مطالبی که گذاشته بودی عجیب منو یاد قدیما انداخت چه قدر اون موقع ها هم دخترا هم بسرا پاک بودن چه قدر حس ها فرق میکرد چه قدر آدمها پای همدیگه میموندن ……………………….ولی واقعا عشق اول همیشه تو ذهن آدم میمونه

      Thumb up 0 Thumb down 0

    50. چه جالب! بین اینهمه کامنتی که کاربرا گذاشتن، فقط آقا حامد-۳۰ و عموی میترا خانم به عشقشون رسیدن!
      این قرار مدارا فقط برای این دو نفر به نتیجه رسیده (البته فامیل دور هم به دوره رسید!!) ولی برای بقیه چیزی جز خاطره های تلخ یا شیرین باقی نمونده… بعضیام که اون وسطا یا یه کتکی خوردن طفلیا (مثل ایذه میز) یا یه کتکی زدن (آقای افسر اون لحظه که داشتی اون بدبختو میزدی واقعاً چه حسی داشتی؟؟!!)
      آقا حامد کامنتتون پر از حس خوب بود. امیدوارم که این عشق و دوست داشتنتون پایدار و ماندگار و زندگی مشترکتون تا ابد همراه با خوشبختی و آرامش باشه.
      موفق باشید.

      Thumb up 0 Thumb down 0

      • ندا/30/کرمانشاه

        نه گل مریم جان… اون موارد نادر هم احتمالاً موقع کامنت گذاشتن واسه این پست، همسر محترمشون کنار دستشون تشریف داشتن!

        Thumb up 0 Thumb down 0

    51. سعید/50/تهران

      ما که ۵۰ سال از عمرمون میگزره . دهه ۶۰ موقع جنگ و جبهه بود و ما هم تو جبهه . نامه های عاشقانه دوست دخترهای دوستان که می رسید همش جملات زیبای عاشقانه و این شکلهای قلب و یک تیر وسطش . جوهر خودکار توی بعضی جاها پخش شده بود که بیانگر ریختن اشک به هنگام نوشتن نامه بود . یادش به خیر خیلی هاشو نو باید بگم خدا بیا مرزه شهید شدن ولی نامه عاشقانه که می آمد میرفتیم یه گوشه با صمی می ترین دوستمون می نشستیم یک دل سیر گریه می کردیم و شعر کوچه فریدون عزیز . بی تو مهتاب شبی ………..عشق و عاشقی اون زمان پاک و قشنگ بود خیلی قشنگ . آلودگی توش خیلی کم بود . من درک نسل جدید و افکارشون برام خیلی سخت شده اصلن نمی فهمن عاشقی یعنی چی . این شعرو که سروده خودم است و در دوران جوانی و موقعی که کارت عروسی عشقمو هنگامی که از جبهه به مرخصی آمده بودم بهم دادن تقدیم میکنم به همه عاشقان دل شکسته
      دل تنگ از این دنیا چون نار فروزانم شعر غم و تنهایی می آیم و می خوانم
      از دام که بر چینم بر بام که بنشینم دلبر نبود ساقی دل را به که بسپارم
      می خانه بود جایم می مونس و غم خوارم بر گیتی غم افزا من یک شبه میهمانم

      Thumb up 0 Thumb down 0

      • علیرضا/ایران/ツ

        سعید خان خیلی آقا هستید .
        شعره هم عالی بود .

        Thumb up 0 Thumb down 0

      • محمدمهدی/خوزستان/30 (محمد/مشهد سابق)

        سعید خان! همه ی ایران یه بدهکاری بزرگ به شما و امثال شما بزرگوارا دارن. کاش بفهمیم که شماها چه بزرگی ها که نکرده اید. حق نگهدارتون باشه

        Thumb up 0 Thumb down 0

      • فرهاد/33/تهران

        آقا سعید گل درود به شما عاشق ها که عشقتون رو گذاشتید و رفتید جنگ. منم از زمان جنگ یادم میاد کلاس دوم بودیم موشک بارون زیاد شده بود مدرسه ها رو تعظیل کرده بودن پای تلوزیون درس مو خوندیم .من فکر میکنم ما نسل خوشبختی بودیم کلی خاطرات بد و خوب که خیلی از نسلها از او بی نصیب هستند

        Thumb up 0 Thumb down 0

    52. خیلی جالب بود من یه دهه پنجاهی هستم ولی تمام این خاطرات رو منم دارم….یادش بخیر
      ۰

      Thumb up 0 Thumb down 0

    53. سعید در به در

      آقا چرا بعضیها تومار مینویسند..یه کلام ختم کلام …دهه شصتی یعنی دهه سوخته
      بنده هم متولد ۱۳۶۵

      Thumb up 0 Thumb down 0

    54. ندا/30/کرمانشاه

      چه حکایت جالبیه

      بچه که بودیم بزرگا ازدواج میکردن

      Thumb up 0 Thumb down 0

    55. دربه دره دوم

      منم متولد۱۳۶۵هستم.وقتی مدرسه میرفتیم معلم انقدرباشیلنگ گازکتکمون میزدکه شبهاخوابشومیدیدیم.حالاهم که بزرگ شدیم ازدنیاکتک میخوریم.تابه مارسیدتحریمو…..

      Thumb up 0 Thumb down 0

    56. من خودم عاشق کی هستم واقعا از هر نظر با مرام و مهربونه بخاطر مشکلات خانواددگیش بعده دو سال به اجبار از هم دور شدیم اما هیچ وقت همدیگر را فراموش نکردیم بعده یک سال منو دوباره پیدا کرد فکر میکردم تو ایرانه اما رفته بود کشور خودش می گفت تو اون همه مشکلات و ناراحتی ها نتونستم یک لحظه فراموشت کنم از اول آشنایی هر دو بهم اعتماد داشتیم خدارو شکر تا الان هم این اعتماد پا برجاست با اینکه خیلی از هم دوریم ولی تا الان این دوستی ها ادامه داره از اینکه باهم آشنا شدیم خدارا هزاران بار شکر میکنم ولقعا خیلی چیزها ازش یاد گرفتم من تا حالا غیره ایشون بکسی اعتماد نداشتم و ندارم چون از اول با صداقت اومد جلو امیدوارم تموم دوستان عاشق به عشقشون برسن

      Thumb up 0 Thumb down 0

  • ارسال نظر