مجله گیزمیز

اتفاق خنده دار در مراسم ختم پدربزرگ

منصور قیامت
۲۵ آبان ۱۳۹۳
۲۰ نظر
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 2
    انتشار یافته : 20
    1. ستاره 3 مهر 62

      دستت درد نکنه بعد از چند روزی خندیدم خدا وکیلی ذوباره که پشت مانیتور نشستم ناراحت بودم که الان باز دوباره خبرای تکراری

      Thumb up 0 Thumb down 0

    2. ﯾﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺳﺮ ﻣﺮﺯ ﯾﻪ ﻋﺮﺍﻗﯿﻪ ﺭﻭ ﺍﺳﯿﺮ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ.
      ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻣﯿﺒﺮﺩﺗﺶ، ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﯾﻪ ﺧﻤﭙﺎﺭﻩ
      ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻐﻠﺸﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﻋﺮﺍﻗﯿﻪ ﮐﻨﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ. ﻋﺮﺍﻗﯿﻪ
      ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺑﻨﺪﺍﺯﻡ ﺗﻮ ﮐﺸﻮﺭ ﺧﻮﺩﻡ .
      ﯾﺎﺭﻭ ﺩﻟﺶ ﻣﯿﺴﻮﺯﻩ، ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺎﺷﻪ. ﯾﮑﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺮﻥ،
      ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﻪ ﺧﻤﭙﺎﺭﻩ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﺩﺳﺖ ﻋﺮﺍﻗﯿﻪ ﻫﻢ
      ﮐﻨﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ. ﺑﺎﺯ ﻋﺮﺍﻗﯿﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ
      ﻫﻢ ﺑﻨﺪﺍﺯﻡ ﺗﻮ ﻭﻃﻦ ﺧﻮﺩﻡ، ﯾﺎﺭﻭ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺎﺷﻪ . ﺑﻌﺪ
      ﯾﻪ ﺗﺮﮐﺶ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﭘﺎﯼ ﻋﺮﺍﻗﯿﻪ ﻫﻢ ﮐﻨﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ،
      ﻭﺭﺵ ﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﺍﻭﻧﻮﺭ ﻣﺮﺯ. ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﯾﺎﺭﻭ ﺗﻔﻨﮓ
      ﺭﻭ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺭﻭﺷﻘﯿﻘﻪ ﻋﺮﺍﻗﯿﻪ ﻣﯿﮕﻪ : ﻫﻮﯼ ! ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ
      ﻣﻦ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻢ، ﮐﻢ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯿﻬﺎ!!!!!!!!!!!!!

      Thumb up 2 Thumb down 0

    3. فرشته / آذربایجان

      داش منصور خیلی ممنون بلاخره با این کارت اهلی گیزمیز را از هوای غم و غصه دور کردی واقعا بجا بود

      Thumb up 0 Thumb down 0

    4. واییییییییییییییییییی به خدا بعد از چند ماه از ته دل خندیدم.اینقدر گرفتارم که فقط به گریه هام میرسم.به خدا اینم شده زندگی ما.

      Thumb up 0 Thumb down 0

    5. بر باد رفته/ تهران

      رئیسه میره اتاق کارمنداش می بینه یکیشون داره جدول حل می کنه !
      میگه خجالت نمی کشی سر کار داری جدول حل می کنی ؟
      میگه چی کار کنیم قربان ؟
      سر و صدای ماشینا که نمیذاره بخوابیم !

      Thumb up 0 Thumb down 0

    6. یادتونه یه زمانی مهمونی که میرفتیم واسه اینکه بگیم با شخصیتیم موز برنمی داشتیم؟ :)
      هرکی اینجوری بود لایک هر کی نه دیسلایک!

      Thumb up 5 Thumb down 0

    7. پارسال یکی از اقوام زن داداشم بر اثر سرطان مغز در جوانی به رحمت خدا رفت. برا ختمش رفته بودم . بزرگی تو تهرانپارس، جمعیت خیللی زیادی اومده بودند، خواهر زن داداشم یخوده زیادی آروم و ریلکس و بقول خودمون ماست هستا، زن داداشم روبروی من نشسته بود خواهرش سمت چپ من و یکی از اقوام خاله ش . سمت راست من، فاصله ی ایندو از هم دو سه متری میشد و من . به هردوشون مشرف بودم، اینا اومدن با هم سلام علیک کنند، سمت چپیه. یه چیزی می گفت سمت راستی یه چیز دیگه می شنید اما من که وسطشون بودم قشنگ پی به قضیه برده بودم و به زن داداشم هم ندا دادم، اونم پقی زد زیر خنده منم پشت سرش و از اونجایی که ما در چند قدمی صاحب عزا بودیم شالمون رو کشیدیم رو صورتمون و چنان وانمود کردیم که داریم گریه می کنیم جالب اینکه نه صحبتهای اون دوتا ، تو اون شلوغی و ازدحام تمومی داشت و نه غش غش خندیدن های ما.
      یه مورد مشابه دیگه ای هم پیش اومده بود برام که البته مربوط به مراسم عزا نمی شد اما خیلللی بامزه بود، ایشالا موقعش بشه می تعریفم.

      Thumb up 0 Thumb down 0

    8. آدرينا/27/تهران

      من یه بار رفته بودم تو حسینیه ی محلمون واسه عزاداری فکر کنم مراسم شام غریبان بود!درسته که تو این مراسما آدم از ته قلب اندوهگینه ولی واسه من قضیه فرق داشت.
      چراغارو خاموش کردنو مداح شروع کرد به روضه خوندن اونم چه روضه ای!!!!مطالبی که میگفت رو نمیدونم از کجا گیر آورده بود هرچی بود انگار داشت یه فیلم علمی تخیلی رو تعریف میکرد!مابینشم الکی ادای گریه کردنو در میاوردو هی مفشو میکشید بالا!این بیشتر باعث شد تا من نتونم جلو خندمو بگیرم!دیدید آدم یه جاییکه اصلأ نباید بخنده بدتر خندش میگیره؟!منم دقیقأ این وضعیت واسم پیش اومده بودو قاه قاه میخندیدم!اما واسه اینکه ضایع نباشه مابین خنده هام آه سوزناک میکشیدم تا بقیه فکر نکنن زده به سرم!شالمو کشیده بودم رو صورتمو از خنده شونه هام میپرید بالا!ینی هرکی منو میدید جیگرش واسم کباب میشد از هرطرف بهم دستمال کاغذی تعارف میکردن تا اشکای نداشتمو پاک کنم!یه پیرزنه هم بغل دستم بود هی دستشو میذاشت رو شونمو میگفت دخترم ایشالا حاجت روا بشی بسه انقدر گریه نکن!این حرکتا بیشتر خندمو درمیاورد!خلاصه داشتیم به آخرای مجلس نزدیک میشدیم منم گفتم وااااای اگه الآن چراغارو روشن کننو همه ببینن حتی یه قطره اشکم تو چشمم نیست چکار کنم خیلی ضایع میشه!واسه همین یه جوری وانمود کردم جو سنگین مجلسو نمیتونم تحمل کنمو بهو از جام بلند شدمو از در رفتم بیرون هرکی منو میدید از سر تأسف نچ نچ میکردو واسم دعا میکرد!!!!ببخشید خیلی طولانی شد اما امیدوارم شمام از خوندن خاطرم لبخند به لبتون اومده باشه…

      Thumb up 2 Thumb down 0

      • درسته بعضی وقتا نمیشه جلو خنده رو گرفت ولی عزای امام حسین جای خنده نداره..ب جا این همه خنده همون اول مجلس میرفتی بیرون.بزور که نشسته ببودی.والا…

        Thumb up 2 Thumb down 0

        • آدرينا/27/تهران

          حق باتو هست خورشید!بهتر بود میرفتم بیرون ولی هی میگفتم الآن خندم تموم میشه الآن تموم میشه اما نشد که نشد!ولی باور کن بعضی وقتا تو بدترین شرایطم نمیشه جلو خنده رو گرفت مخصوصأ تو مجالس جدی و رسمی شاید مشکل از منه…

          Thumb up 1 Thumb down 0

    9. ستاره 3 مهر 62

      ادرینا جان بیشتر تاسف خوردم خندیدنت مهم نیست و اینکه نتونستی تحمل کنی شاید واسه منم پیش بیاد مقصر هم بقول شما حتما مداح بوده ولی خودم از دست خودم ناراحت میشدم که چرا شما غریبان امام حسین ؟ بعد شما میگی از خوندن خاطرم لبخند بزنید خاطره سمیرا خیلی خنده دارو جالب بود

      Thumb up 0 Thumb down 0

      • آدرينا/27/تهران

        باور کن از اول مجلس منم مثل بقیه عزادارا سوگواری کردم مثل خوندن زیارت عاشوراو سینه زنی وغیره فقط وسطای روضه بود که حرفاو رفتارای مداح باعث خندم شد ویه چیزی ام که باعث شد بیشتر خندم بگیره این بود که اون لحظه واسه اینکه دوروبریام فکر نکنن من چه آدم بی احساسی ام وانمود کردم دارم گریه میکنم تا بتونم به خندم غلبه کنم اما بدتر شد!به قول خورشید بهتر بود همون لحظه که خندم گرفت میرفتم بیرون!

        Thumb up 0 Thumb down 0

        • ستاره 3 مهر 62

          باور میکنم عزیزم اگه همچین قصدی نداشتی که نمیرفتی مسجد گفتم که واسه همه پیش میاد ولی خاطرت خنده دار نبود/

          Thumb up 0 Thumb down 0

    10. ﺑﺎ ﯾﻪ پسر ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﯽ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪﻡ
      ﺍﻻﻥ ﺳﻪ ﻣﺎﻫﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﮏ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ
      نمیدونم آخرش چی میشه :)

      Thumb up 0 Thumb down 0

    11. شوهرش چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود.
      بیشتر وقت‌ها در کما بود
      و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد.
      امّا در تمام این مدّت، همسرش هر روز در کنار بسترش بود.
      یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد
      ازش خواست که نزدیک‌تر بیاید.
      صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد
      تا صداى او را بشنود.
      شوهرش که صدایش بسیار ضعیف بود
      در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت:
      «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى.
      وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى.
      وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى.
      وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى.
      الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى.
      و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟»
      همسرش در حالى که لبخندى بر لب داشت
      گفت: «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟»
      شوهرش گفت:
      «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!
      پاشو برو گمشو تا نمردم»

      Thumb up 1 Thumb down 0

    12. مرحوم ابوالقاسم حالت یه کتاب داستانهای کوتاه داره که خیلی جالبه به همه ی دوستان کتاب دوست سفارش میکنم که حتما بخونید.
      یکی از داستانهاش موضوعش اینه” شب چله آن مرحوم آی خوش گذشت”
      اگه بخونید از خنده روده بر میشید۱

      Thumb up 1 Thumb down 0

    13. بر باد رفته/ تهران

      آدرینا/۲۷/تهران

      اینا رو ولشون کنید ! انگار تا حالا نشده خودشون نابجا بخندن و …
      وقتی آدم توی موقعیتش قرار بگیره متوجه میشه ….

      من خودم یه همکلاسی داشتم تعریف می کرد می گفت شب عاشورا بود و مراسم شروع شده بود ما هم برای تهیه غذا رفتیم سر گوسفندا رو ببریم … حالا یکیشون نره و یکیشون ماده ، فیلشون یاد هندستون کرده و شروع کردن به جفتگیری !
      می گفت چند نفری گوسفند نره رو گرفته بودن و می کشیدن ! حالا مگه ول می کنه ؟
      می گفت ترکیده بودیم از خنده ….

      Thumb up 1 Thumb down 0

    14. عشقتون مراسم عذارایه ها خوراکه

      Thumb up 0 Thumb down 0

    15. حالا اگه اسم ما مراد بود دنیا بر وفق هوشنگ بود!!!!

      Thumb up 0 Thumb down 0

  • ارسال نظر