مجله گیزمیز

شوهرم مرا مثل حیوان همزمان به ۴ نفر فروخت

منصور قیامت
۳۰ خرداد ۱۳۹۱
۴۵ نظر
  •  

    پایگاه اطلاع رسانی پلیس: من و همسرم حدود ۷ سال قبل بطور عاشقانه زندگی مشترکمان را شروع کردیم و آن زمان او در یکی از شرکت های خصوصی مشغول به کار بود.

    ما در دو سال اول زندگ ی مشترکمان ، زندگی بسیار شیرین ودوست داشتنی ای را داشتیم ونسبت به همدیگر نیز عشق می ورزیدیم که پس از دو سال متوجه تغییراتی در رفتار وی شدم .

    آره ، بعد از مدتی فهمیدم که همسرم معتاد می باشد اما نمی دانستم که معتاد به چه موادی می باشد .

    یکسال بعد از آن در حالی که سومین سال ازدواجمان نیز گذشته بود از یکی از دوستان همسرم فهمیدم که اوبه دلیل اعتیاد به کراک مدت دوماهی است که از محل کارش اخراج شده است.

    خیلی برایم سخت وناگوار بود چرا که از سویی همسرم رابسیار دوست داشتم واز سویی دیگر فرزند دوم مان نیز در راه بودواین برایم بسیار سخت وناگوار بود.

    اوایل به روی خودم نیاوردم اما کم کم مسائل مالی ومشکلات آن به دلیل بیکاری همسرم داشت مارا از پای در می آورد، بعد از اون دیگه کاری درست وحسابی پیدا نکرد ، بجز آنکه هر از گاهی برای مدتی کوتاه در جایی کار می کرد وبعد از آن اخراج می شد.

    روز به روز وضعمان بدتر می شد وکم کم همسرم با بالا رفتن مصرفش روبه فروش وسایل منزل کرد که با مقاومت من روبرو می شد وگهگاهی هم با کتک زدنم به هدف خود می رسید.

    باورم نمی شد که همسرم واقعا همان فردی باشد که در اوایل ازدواجمان با وی آشنا شده بودم چرا که دیگه اعتیاد اورا از پای در آورده بود واز سویی او دیگر پدر دو فرزندم بود.

    خیلی از شبها به منزل نمی آمد و نمی دانم در کجا می خوابید چون از هر دوست وآشنایی در زمان غیبتش از منزل سراغش را می گرفتم اظهار بی اطلاعی می کرد.

    من که عرصه را بر خود تنگ دیدم به این فکر افتادم که خودم به سرکار بروم ونان آور منزل شوم به همین دلیل با یک شرکت خدماتی شروع به کار کرده وبا هماهنگی آن شرکت به نظافت منازل وآپارتمانها می پرداختم .

    در آمد کارم کم وسخت بود اما هزینه منزل وفرزندانم را می توانستم پرداخت کنم وگهگاهی شوهرم که متوجه می شد من از کارم دارای مبلغی پول هستم با کتک کاری واعمال فشار هرچه که داشتم از من می گرفت وخرج مصرف خود می کرد.

    خلاصه زندگی به کام من وفرزندانم نبود اما چه قدر سخت بود که همسرم را با آن وضع می دیدم او دیگه از سویی عادت کرده بود به گرفتن پول از من واگر پولی نبود کتکش برای من بودو از سویی دیگه به دامی افتاد که راهی برای فرارنداشت.

    یک روز از بیرون وارد منزل شد که بچه ها خوابیده بودند ومن هم از خستگی ومریضی افتاده بودم که او را دیدم وبلافاصله پس از وارد شدنش از من طلب مبلغی پول کرد.

    اما من هیچ پولی در بساط نداشتم وبه همسرم گفتم که ندارم ، آماده کتک خوردن بودم که گفت : حالا که بچه ها خوابند بیا تا یک کار مناسب وپور در آمدی برات سراغ دارم.

    گفتم کارش چیه؟ او جواب دادبا پیمان کارش هم صحبت کردم گفت که همسرت را بیا رسرکار.

    گفتم : بذارش برای فردا ، امروز هم خسته هستم وهم مریضم که او درجواب گفت:پیمانکار شرکت گفته اگر همسرت را همین الان بیاری سرکار استخدامش می کنیم ولی اگر فردا باشد کسی دیگر استخدام می شود.

    هرچه از همسرم پرسیدم نگفت کارش چیست؟ فقط گفت که ، کار مناسب وپردر آمدمی باشد.

    باالاخره با لباس پوشیدن وآماده شدنم با هم رفتیم بیرون و مرا به یک ساختمان نیمه کاره در حال ساخت که تقریبا متروکه نیز بوده برده وگفت : توهمین جا باش من میروم پایین وبر می گردم.

     

     

    اون رفت پایین ساختمان وبعد از یکی دو دقیقه دیدم با چهار جوان در حال صحبت کردن می باشد.

    خیلی تعجب کردم اما وقتی که کنجکاوشدم متوجه شدم او مقداری پول از هرکدامشان گرفته ورفت.

    من در کمال تعجب رفتم به سمت پله ها که به یکباره یکی از آن جوانها با چشمانی براق جلوی مرا گرفت وگفت کجا ؟ گفتم می خواهم با همسرم بروم منزل ، اون جوان گفت: همسرت پولش را گرفت و رفت وتو باید خواسته ما چهار نفر را جواب بدی .

    گفتم : منظورت را متوجه نمی شوم.

    اوگفت: خودت را نزن به اون راه که به یکباره دیدم دنیا جلوی چشمانم سیاه شده بود.دیگه همه چیز را فهمیده بودم،او مرا فروخته بود. او شرف و آبرویم را به حراج گذاشته بود.

    باورم نمی شد که همسرم مرا مثل یک حیوان بفروشد ،توفکربودم که دیدم هرچهار نفری دارندمثل گرگ به من حمله می کنند من هم که شدیدا هم وحشت کرده وهم ترسیده بودم جیغ می کشیدم .بعد از مدتی کوتاه از جیغ وداد من واز شانس من ویاری خدا بعد از پاره شدن لباس من و یکی از آن جوانان ماشین پلیس که از آن کنار ساختمان خرابه می گذشت متوجه می شود وبه دادم رسیده وآن چهار جوان را هم دستگیر می کند.

    برچسب ها :
  • پربازدیدهای ماه
  • [metaslider id=146737]
  • نظرات شما
    غیر قابل انتشار : 0
    در انتظار بررسی : 23
    انتشار یافته : 45
    1. واقعا چیزی برای گفتن ندارم    خیلی تلخ بود   ای کاش من اجازه داشتم شوهرتونو تنبیه کنم   هر ۴ دست و پاش میبستم به یک خودرو و  از جا میکندمشون




      159



      12
    2. این اون چیزی هس که برا اسعمار لازم بود و الان وجود داره.
      متاسفم.
      کاش این نفت زودتر تمام بشه تا این کشور روی اسایش ببینه.
      اما شما فرزندانتون رو جوری تربیت کنید که مثل پدرشون نشن.
       




      59



      11
    3. ببین به کجا رسیدیم! واقعا کدوم یکی از حیونا حاضره از جفتش بگذره؟
      پس معتاد تو از حیونم پست تری
       




      107



      5
    4. خوش به حال مسئولین مملکت
      آیا آنها هیچ وقت می اندیشند که ممکن است یک روزی همین مسئله برای خودشان اتفق بیافتد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




      56



      18
      • اونوقت مسولین مملکت میگن برید معتاد شید ؟ حرفایی میزنید هرچیزی هم که تقصیر دولت نیست مقصر خوشون هستند که معتاد میشن تو هر جامعه ای ازین مشکلات هست




        26



        29
        • دولت مقصر نیست؟چرا باید کراک گرمی ۲۰ تومن باشه؟یعنی واقعا جلوشو میگیرن قاچاقچیا رو؟من ۱۰ سال قبل تو بم خدمت کردم و میدونم چه خبره




          20



          8
    5. سلام
      اینها که چیزی نیست ،مطلبی را برای شما میفرستم که کاملا واقعی و عین حقیقت است تا بین محرم و نامخرم را بدانید  لطفا به منصور خان هم اطلاع دهید ممنون میشوم.
       
      سقط جنین …!!! ره آورد فقر فرهنگی …!!! در بلاد ناجیان عالم …!!!
      خواندن این متن برای افراد زیر هجده سال توصیه نمیشود…۱۸+++
      کی باهات این کار رو کرده؟
      دختر بچه نگاهش رو به زمین دوخته بود و حرف نمی زد
      اگه نگی کی باهات این کار رو کرده نمی تونم کمکت کنم
      دخترک ساکت بود
      فکر می کنی خودت به تنهایی می تونی از پس این مشکل بر بیایی؟
      باز هم حرفی نزد
      من فقط می خوام کمکت کنم به هیچکس هم هیچی نمی گم ولی باید بهم اعتماد کنی، می فهمی؟
      دخترک سرش رو بلند کرد، و با چشمهایی که مثل دو تیله براق بودن به شهرزاد زل زد. یکبار بهش اعتماد کرده بود و انگار می خواست مطمئن بشه که می شه بازم به این آدم اعتماد کرد. وقتی مطمئن شد گفت:
      محسن…برادرم محسن…
      رنگش پرید. توی اون یکی دو سالی که مشاور مدارس پایین شهر تهران بود به دختر بچه هایی کمک کرده بود که انواع و اقسام مشکلات روحی و روانی رو داشتن. ولی این یکی با همه فرق می کرد. توی اون دل کوچیکش یه راز بزرگ داشت. رازی که دیگه بیشتر از اون نمی تونست پنهونش کنه.
      رازی که داشت شکل می گرفت و دست و پا در می آورد.
      دخترک بیچاره، یکی دو ماهی بود که سکوت کرده بود و با هیچ کس حرف نمی زد. نه درس جواب می داد و نه با همکلاسی هاش بازی می کرد. معلمهای دیگه، از شیوه های رایج، جواب نگرفته بودن و فقط شهرزاد بود که موفق شد از زیر زبون دخترک بکشه که دردش چیه. دخترک از برادرش حامله شده بود
      نترس عزیزم من کمکت می کنم، بهت قول می دم…
      فردای اون روز شهرزاد رفت خونه دخترک که با مادرش صحبت کنه.یک جایی دور و بر میدون شوش به اسم انبار گندم.
      آدرس رو به سختی پیدا کرد. در زد ومنتظر شد تا یکی باز کنه… توی دلش خدا خدا می کرد که برادره در رو باز نکنه… که نکرد… چون خونه نبود…
      زنی که در رو باز کرد در یک کلمه-هر چند که یک کلمه کمه- خسته بود. خسته از همه چیز حتی خسته از بازکردن در…
      سلام من شهرزادم معلم دخترتون…
      سلام
      باید باهاتون صحبت کنم…
      چی شده با بچه ها دعوا کرده می خوایین بیرونش کنین…
      نه…نه…قضیه خیلی جدیه، جلوی درنمی شه گفت. اجازه هست که بیام داخل؟
      زن با بی میلی راه رو باز کرد و شهرزاد از مقابلش گذشت و داخل شد.داخل جایی که داخل و بیرون نداشت.یه اطاق کوچیک فرش شده بود با دو تا پشتی یک طرف و چند تا تشک و پتوی روی هم چیده شده، کنج دیوار. یکاجاق گاز و یکی دو قابلمه وچند بشقاب هم همون کنار زن خسته حوصله تعارف نداشت، نه چای نه میوه و شیرینی، تا در روبست، گفت: چی کار کرده؟
      شهرزاد نگاهش رو از در و دیوار اون اطاق کوچیک برداشت و به چهره پژمرده زن خیره شد. معلوم بود که سن چندانی نداره ولی تکیده و رنگ و رو رفته بود. چشمهاش با دخترش مو نمی زد، فقط مال این برعکس دخترش، دیگه مثل تیله برق نداشت.
      شما چند تا بچه دارین خانم؟
      به جز دخترم یه پسر هجده ساله هم دارم
      اسمش محسنه نه؟
      آره …محسن ولی الان خونه نیست سر کاره
      چی کار می کنه؟
      نمی دونم صبح می ره شب می آد
      درس نمی خونه؟
      نه…چند ساله که مدرسه نمی ره دیگه
      چی کار می کنه روزها؟
      مگه تو معلم دخترم نیستی چرا سراغ پسرم رو می گیری
      شهرزاد به چهره شکاک و در هم زن نگاه کرد و گفت
      دخترتون حامله اس، از برادرش
      زن حرفی نزد
      می دونم سخته که باور کنین ولی بچه مال پسرتونه
      زن کماکان ساکت موند
      سکوت زن خسته، به نظر شهرزادطبیعی بود. به همین دلیل نفس حبس شده اش رو با صدا بیرون داد و به اطراف نگاه کرد،
      تا بهش وقت داده باشه که از اون شوک بزرگ بیرون بیاد…
      دیوارهای ترک خورده و زرد شده از زردآب بارونی که احتمالا از سقف به پایین نشت می کرد… پارچه بلندی که از درگاهی توالت به جای در آویزون بود…
      کمد چوبی قدیمی درهمون باریکه راه ورودی… خبری از آشپزخونه و حمام نبود و به نظر نمی رسید که اون خانه کوچیک اتاق دیگه ایی داشته باشه
      شما با پسر و دخترتون همه توی همین اتاق می خوابین
      زن به حرف اومد و گفت: آره همینجا می خوابیم باباشون هم هست…
      یعنی چهار تایی کنار هم می خوابین
      جا که نداریم مجبوریم
      بر خلاف تصور شهرزاد اثری از شوک در چهره و گفتار زن دیده نمی شد و ظاهرا نفهمیده بود که چه اتفاقی افتاده.به همین خاطر شهرزاد دوباره رفت سر اصل مطلب و با تاکید بیشتری گفت:
      دخترتون حامله شده، می دونم که باور نمی کنین کار پسرتون باشه ولی من تقریبا مطمئن هستم و واقعیت اینه که…
      زن حرف شهرزاد رو قطع کرد و گفت : خودم به پسرم گفتم که باهاش بخوابه! باباش هم باهاش می خوابه! اینجا توی این محل خیلی ها ایدز دارن نمی خوام شوهر و پسرم آلوده بشن. این دختر هم که هست. مال خودمونم هست، می دونیم که پاکه، چرا نکنن که بعدش برن با ناشناس ها بخوابن، مریض بشن
      شهرزاد خیلی خودش رو کنترول کرد که بالا نیاره و غش نکنه. اون خونه واقعا جای غش کردن نبود.
      دیگه با زن خسته حرف نزد و از اون خانه محقر خارج شد چند روزی حالش خوب نبود و با کسی حرف نمی زد ولی بعد گشت و یکی رو پیدا کرد که سقط می کرد. دخترک رو برد پیشش و به خرج خودش بچه رو ازشر اون رازی که دیگه چندان هم رازنبود خلاص کرد.
      دست آخر هم نشست و فکر کرد که واقعا چه کمکی می تونه به اون بچه بکنه و چون به هیچ نتیجه درستی نرسید وقتی که برای آخرین بار رفت بهش سر بزنه- به اتفاق یکی از دوستان پسرش، (به جز بار اول هیچوقت جرات نکردتنها بره توی اون خانه) دو تا بسته هدیه با خودش برد. توی اولی یک عروسک زیبا گذاشت و توی دومی دویست تا کاندوم. عروسک رو داد به دخترک که حالش بهتر شده بود و لبخند به لب داشت و کاندوم ها رو داد به مادره.
      لااقل مراقبت کنین که بچه بیچاره دوباره به این روز  نیفته…اون شب پدر خونواده- تکیده و چرک و چروک- کنار دیوار همون خانه محقر به پشتی ها تکیه داده بود و سعی می کرد، نگاهش با نگاه شهرزاد تلاقی نکنه، ولی از محسن خبری نبود
      این روایت بانهایت تاسف واقعی است!
      وتمامی نامها مستعار است…                                               
                                                                                                 نوشته یک مشاور مدرسه دخترانه در منطقه شوش        




      47



      14
      • فقط میتونم بگم دااااااغون شدم وای خدا کجا داریم زندگی میکنیم نمیدونم این نوشته راسته یانه ولی حدس میزنم که راسته چون اگه من دخترای دسته گلمو به خانواده ی شوهرم داده بودم مطمئنم همچین زندگی داشتن اعصاب وروانم به هم ریخت باور کنید تا یه هفته دوباره مریضم خدایا به هممون کمک کن




        22



        6
      • من ادم احساساتی نیستم اما ب وسطاش ک رسید نفسم تو سینم حبس شد…متاسفم اما نمیدونم برای کی




        30



        4
      • فقر بی سوادی نادونی و بی دینی و بی ایمانی عاملهای این اتفاقهاست اوناهم خودشون از زندگیشون لذتی نمیبرن باید کمکشون کرد

        میتونست بچه رو ببره مراکز نگهداری ازکودکان بی سرپرست و بدسرپرست اونجا خیلی بهتر از خونه گند خودش بود لااقل و همینطور بهش مشاوره بده و بهش راه درست و خوب زندگی کردنرو یاد بده به خانوادشم اجازه نده دیگه هیچوقت اونو ببینن. من بودم اینکارو میکردم.




        21



        1
      • فندق /67/طهران

        جالبه که ارزش اون دختر برای مادرش کمتر از شوهر و پسر… ث بوده، یکجوری گفته انگار حق طبیعی مردس که حتما باید با یکی بخوابه. آخه خب لجن، اگه اینجووری که سوراخ دیوار هم هست، اصن برو با گاو و گوسفند بخواب تو که مشکلت فقط وجود یک موجود ماده است… کاش دختره یک شب بخوابه و صبح دیگه پا نشه، ای کاش بمیره، دیگه چاره ای نداره…




        21



        5
      • واای خدای من…

        بنده هات به کجا کشیده شدن.باباهه چجوری دلش میاد دخترشو…خواهرشو…

        اسمشونم گذاشتن شیعه…اللهم عجل لولیک الفرج




        13



        2
      • سونیا خانم داستانی که شما تعریف کردین رو اگه با چشای خودم هم ببینم نمیتونم باور

        کنم . اما در مورد داستانی که منصور برامون گذاشته : در پستی و کم وجدانی و بیشرفی

        معتاد جماعت علی الخصوص معتادین مواد صنعتی شکی نیس ! اما من نمیدونم چرا 

        خانم این اقای معتاد چرا باید از طریق دوست شوهرش بفهمه که شوهرش معتاده و هزار

        البته امار شوهرش و نیومدن به خونشو رو باز هم از طریق همون دوستای خیلی محترم

        شوهرشو داشته باشه ؟!!! ینی اون بنده خدا هیچ کس و کاری نداشته و اینکه اینجا 

        خود خانم محترم هم هیچ کس و کاری نداشته ؟!! کار شوهرش میلیونا بار پائینتر از یه

        خلق و خوی حیوونی بوده ولی کار خود خانمه هم بودار و قابل تأمل .




        3



        9
      • دختره چند ساله بوده ؟  البته شاید مهم نباشه ولی وقتی میگی عروسک کادو داده ………………وای سرم گیج رفت




        5



        2
    6. باورش خیلی سخته………………من نمیتونم باورش کنم.




      12



      8
    7. واقعا وحشتناک هست متاسفانه فقر که از دری وارد شه ایمان و ترس از خدا از در دیگه خارج می شه چه می شه کرد با این اوضاع اقتصادی خراب بدتر از این ها را باید منتظر باتشیم




      21



      0
    8. خداکنه هیچ کدوم واقعی نباشه. حتی دروغشم قشنگ نیس. خدا نکنه واسه کسی ازین اتفاقا بیوفته




      38



      2
    9. چقدر بیچاره بوده اون دختر




      21



      0
    10. واقعا گریم درومد .نمیدونم چی بگم . واقعا باید خداروشکر کنیم که تو اینجور خانواده ها نیستیم




      17



      0
    11. من  یه دختر جوون  رو میشناسم که الان ۲۰ سالشه  باباش  از ۳سالگیش تا  همین  پارسال  تقریبا  هر شب بهش تجاوز میکرده  و هیچکس نمیدونسته  و دختر بدبخت  جرات نداشته به کسی  بگه  .  من  ماجرای  خانم  سونیا رو باور کردم  خیلی هم تعجب نکردم  ولی دلم خیلی برای اون دختر بچه  سوخت  رسما تبدیل شده  به توالت عمومی  طفلک.




      15



      2
    12. چند سال پیش وقتی به پشت بام خونه رفته بودم تا کولرمونو درست کنم ناخواسته چشمم به خونه کناریمون افتاد و در میون بهت و ناباوری خواهر و برادرو دیدم که با هم سکس داشتم و عجیبتر اینکه بنظر نمیرسید که دخترو وادار به این کار کرده باشند متاسفانه اینها واقعیتهای جامعه ماست واقعیتی که فقط ارش صحبت نمیشه ولی وجود داره یادمه مرحوم طالقانی میگفت هر خونه ای یه توالت میخواد ، توالت که نباشه کل خونه به توالت تبدیل میشه.
      فقط میتونم بگم متاسفم




      28



      5
    13. سلام تمام این بدبختی نشناختن دین اسلام می باشد .و حرام خوری می باشد_کار دزدی و لغمه حرام به منزل آوردن جانم




      24



      7
    14. فاطمه/22/قزوین

      واقعا متاسفم!




      7



      1
    15. مهدی/27/تهران

      الهی بمیرم برات

      به چه سرنوشتی دچار شدی!!!!!!!!!!

      کاش مملکت ما هم جزء ممالک پیشرفته بود تا درآمد کم هر بی سروپائی همچین حادثه تلخی و نمیآفرید




      12



      3
    16. مهدی/27/تهران

      خیلی بده

      من هم یکیو میشناختم که خواهره ۱۳ سالشو حامله کرد

      خودش به تازگی با یکی از اقوام ما وصلت کرد ولی به دلیل شرایط بد فامیلمون فرصت تحقیق میسر نشد

      دختره بدبخت با ۸ برادر قربانی زندگی کثافت و رقت انگیز محسن نامی شد که هم معتاد بود به هروئین و هم دست کجی داشت و به خاطر دستبرد به طلا فروشی یکی از محله های تهران ۵ سال حبس بود و وقتی بیرون اومد دید که زنش با بچه ۱ سالش طلاق غیابی گرفته که افتاد بجون خواهر ۱۳ سالشو حاملش کرد

      خیلی غم انگیزه




      13



      3
    17. چیز عجیبی نیست شوهر عمه ی من ساقیه خیلی راحت جلو همه میگه بعضی وقت ها مشتریا زنشون رو جا پول بهم میدم




      9



      5
    18. منصوره/17/اصفهان

      ببینید مواد چه به روز ادم میاره.مطمئنا قبل از اعتیاد مرد متشخصی بوده ولی مواد اونو به این رذلی رسونده.

      همونطور که دوستان گفتند این موارد زیاده

      قربانی ایجور ماجراها….

      وای حتی تصورش هم وحشتناکه




      4



      0
    19. مستـــانـه.27.

      برای مطلب پست گفتم این خانم همون اول که فهمید شوهرش معتاده باید یه کاری میکرد بعدگفتم لااقل بچه دار نمیشد بعد گفتم خب خرجی روکه خودت میدادی طلاق میگرفتی.برای کار شوهرشم گفتم خب اعتیاد غیرت وشرف رو ازبین میبره!بعدگفتم خدارو شکر پلیس به موقع رسیده…هنوز نتونسته بودم این اتفاق رو هضم کنم که کامنت سونیارو خوندم…
      حتی یه جمله یه کلمه به ذهنم نمیرسه که بتونم بگم عامل این اتفاق چی بوده!چی میشه گفت به اون پدرومادر حقیر وبی شرف که به لجن کشیدن این دو اسم مقدس رو و تاوان حماقت وبی شرفی وبی لیاقتی شون رو دوتا بچه هرکدوم به نوعی میدن.
      فقط میتونم به اون خانم مشاور خرده بگیرم که چرا سکوت کرد چرا به هیچ نهادی اطلاع نداد؟درد اون دختربچه بالاتر از نداشتن عروسک بود.دردش فقط نداشتن کاندوم وباردار شدن نبود.دردش خود اون اتفاقه،شماهم ۲۰۰ بسته کاندم هدیه کردی که به نوعی کار اون خانواده رو تایید کنی؟کاری که همیشه منفور وغیرانسانی بوده کاری که یه پیامبر برای مبارزه باهاش شهید شد؟کاری بسیار شنیع در انسانیت واسلام وقانون که حکمش اعدامه؟؟
      جهان سومی یعنی این،یعنی اسمت مشاور باشه ووقتی با جنایتی درحق بچه روبرو شدی بجای کمک ودست به دامن قانون شدن سکوت کنی ودامن بزنی به ادامه کارغیرانسانی وغیرقانونی…
      نمیدونم الان اعصابم داغونه دیواری کوتاه تر از دیوار این خانم پیدا نکردم




      27



      1
    20. خیلی دردناکه خدایااینتاچجورناموس خودشون وآبروشونومیفروشن مگه آدم جزواسه آبرووحفظ ناموس زندگی میکنه تف به غیرت اینابعضیاشرافت هرچی مرده روبردن.حالاخداروشکرپلیس سروقت رسیدواقعاًخدادوسش داشته.آدم معتادوقتی بیفته توخط همه چیزشومیفروشه حتی اعضای بدنش.آخه چرابعضیاجرات نه گفتن روندارن بخداسخت نیست فقط یکبارنه واسه همیشه میشه نه




      9



      0
    21. لعنت به این به اصطلاح آدمیزاد های کثافت که تنها لیاقتشون قعر جهنمه




      7



      0
    22. الهی بگـــــــــــــــــــــردم

      وا… من داشتم راز بقا درمورد یک پرنده خاص میدیدم اسمش یادم نیس میگفت این پرنده تا زمانیکه جفتش زندست برای هیچ جنس مخالفی اواز نمیخونه

      حیووونم اینکارو با جفتش نمیکنه




      18



      0
    23. واقعا تو این مملکت مثلا اسلامی چه خبره باز برن بعضی ها سرشون رو بالا کنند بگن ما تو مملکتمون خانه فحشا و روسپی نداریم با با این سیاستی که در پیش گرفتند در اینده ای نزدیک تمام این اتفاقایی که الان از شنیدنشون گریمون میگیره عادی میشه خوب چه اشکالی داره طرح خانه عفاف اجرا بشه تا هرروز توی هر سایتی که میری و لای هر روزنامه ای رو که باز میکنی از این خبرها نشنوی




      11



      3
    24. لطفا بخونید جالبه

      در زمان جنگ جهانی دوم وقتی المان نازی فرانسه رو اشغال کرد ارتشش در فرانسه مستقر شد بعد مدتی دیدند که از افسران تا سربازان المانی با زنان فرانسوی رابطه برقرار کردند این خبر وقتی به گوش هیتلر رسید فوق العاده خشمگین شد چون نمیخواست نزاد اریایی با نزاد بیگانه به خصوص یهود(چون اکثر روسپی های فرانسوی یهودی بودند) ادغام شود برای همین دستور داد تا هر سرباز و یا حتی کلونل المانی رو با یک زن فرانسوی در حال امیزش دیدند در همان مکان تیربارون کنند بعد یک مدتی نه تنها جلوی این کار گرفته نشد بلکه هیتلر دید به دست خودش داره ارتشش رو نابود میکنه برای همین دنبال راه چاره دیگه ای گشت و اونم این بود که روسپی ارییایی از المان به فرانسه برد و در هر پادگان مکانهایی رو برای این کار پیش بینی کردند قضیه کشور ما هم الان همینه نه میتونی ازدواج کنی نه میتونی دست رسی داشته باشی خوب معلومه بعضی از حیوون صفتها به سمت محارم خودشون میرن




      9



      9
      • فندق /67/طهران

        خب چرا خود ارضایی نمی کنن، هااااااااااا؟؟؟ یعنی با محارم بخوابی بهتر ه یا اونکار؟؟؟ :'(




        11



        2
    25. منصور خان چرا انقد راحت کامنت بعضیا رو که درباره زنای محارم هست رو منتشر میکنی….

      بعضی چیزا حتی گفتنشم وحشتناکه…

      اینجا هم هرجایی نیست که هر کسی هر جور تجربه ای رو بیان کنه..که چی بشه میاین این چیزلرو مینویسین..اونم انقــــــــــــــــــــــــــــد راحت..انگار جک تعریف میکنن!!!!

      بچه ها حرمت نگه داریم یه کم




      6



      25
      • محمدرضا/20/اصفهان

        هممون با خوندن کامنت دوستمون حالمون خراب شد ..ولی بهتر نیست بجای پاک کردن صورت مسئله چاره ای اندیشید ؟؟؟ تا کی قراره وقتی حرف از زنای با محارم و کودکان میشه هممون سرخ بشیم و سرمونو بندازیم پایین و بحثو عوض کنیم ؟؟ چه باور کنی چه نکنی این مسئله داره فراگیر میشه و دلیلش میدونی چیه … داریم توی جامعه ای زندگی میکنیم که از تفریحات جووناش دیدن فیلم پورنه ولی این جوونا جایی برای تخلیه شدن ندارن . زن گرفتن از طی کردن هفت خوان رستم سخت تره وهمین عامل گسترش همجنس بازی و زنای با کودکان صغیر و محارم شده .




        15



        3
        • این جمله آخری که گفتی اصلا خوب نیست همجنس بازی و بچه بازی ربطی به ازدواج و نمیدونم سختیشو اینا نداره شما فکر کردی اونایی که به کودک تجاوز میکنن زن ندارن مگه الان این آقا تو این داستان زن نداشت؟ یا اینکه مثلا همجنس بازا با جنس مخالفشون فکر میکنی رابطه نداشتن تالا اینطور نیست اینا ربطی به این مسائل نداره اینا مشکلشون چیزای دیگست مشکل از روانشونه بعدم لطفا اینو نگو و بهانه دست اینجور افراد نده و توجیه برای کار کثیفشون درست نکن اینام شد دلیل آخه؟

          بعدم اگه کسی تنها دغدغش رابطه جنسیه و نمیتونه ازدواج کنه اتفاقا الان تو این دوره زمونه میشه راحت ۲نفر جنس مخالف باهم رابطه داشته باشن خیلیا هستن که راحت اینکارو میکنن خیلی از پسرا الان هستن که میگن وقتی این همه دختر راحت و بدون خرج و دردسر تن به این رابطه میدن بره چی زن بگیرم انگار زن فقط بره اینه حالا کار ندارم منظور اینکه دلیلش این نیست که میگی 




          3



          4
    26. خوب اون زنیکه که دخترشو قربانی کرده تا مردش مریض نشه

      خودش چه غلطی میکرده؟

      مگه خودشم زن نبوده!!

      دخترشو، آینده و زندگی دخترشو فدا کرده که مریضی نگیره؟؟

      ای خاک عالم برسرش

      از این جور زنا که واسه حتی خودشون ارزش قائل نیستن متنفرم

      همچین مادرو پدری بمیرن خیلی بهتره




      27



      2
    27. گیتا/25/تهران

      این خانم مشاور چه غلطی میکرده اگر این داستان واقعی باشه که من شک دارم ,نباید این خانم مثلا مشاور نباید به بهزیزستی یا نیروی انتظامی خبر میداد!

       




      14



      2
      • دلت خوشه ها کدوم بهزیستی کدوم نیروی انتظامی؟طرف توی خیابون قداره میکشه پلیس میترسه بره جلو.اینو به نظرت چیکار میکرد؟میگفتن ولی داره ما نباید دخالت کنیم




        8



        2
    28. واقعا هنگ کردم هم از این قصه و هم از بعضی کامنتها




      2



      2
    29. گفتم الان تهش چطور پلیس سر رسیدو زنه نجات پیدا کرد…این مشاورم خبر میده بهزیستی یا پلیس تا نجات بدن دختره رو….معاون جرم شد….اگه جای دیگه بود مشاوره حبس داشت اونام جزای سنگینتر و دختره هم نجات پیدا میکرد.اما اینجا….




      2



      0
    30. چه زن احمقی…. نفهمیده توی این چند سال شوهرش معتاده…. یه روزه که معتاد نشده … و توی سه سال دو تا بچه پشت سر هم آورده…. این همه عجله برای چی؟

      ضمنا تو که خرجتو خودت در می آوردی چرا طلاق نگرفتی؟!! حتما باید این بلا ها سر خودت یا بچه هات می یومد؟ همچین مردی لیاقت زندگی مشترک داشت؟

      بعضی آدما اینقدر احمق هستند که مستحق دلسوزی نیستن




      8



      4
    31. من اگه به جای مشاوره بودم پدر و پسر و می کشتم.به جهنم اعدامم کنن.یعنی هیچ جایی تو کشور ما نیست که دخترا تواین شرایط بهش پناه بیارن؟خانه ی امن؟




      3



      0
    32. کیانوش کبیر

      آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی روی خندان تو را کاشکی میدیدم شانه بالا زدنت را بی قید وتکان دادن دستت که مهم نیست وتکان دادن سر.




      5



      3
  • ارسال نظر